منوچهر خان، پدر مهرانگیز،دختر عمه ام ،اهل بهبهان بوده است،خدایش بیامرزد،عمه جان در دومین بار ازدواج شون،افتخار همسری را به آقا منوچهر داده بودند ولیکن بنا به دلایلی که بر من مبهم است ،از ایشان نیز جدا شده بودند و طوق همسری دیگر بر گردن انداختند و حتما دیگه راضی بودند(تا سه نشه ،بازی نشه).
دخترای عمه جان همه متفق القول بودند که سومین همسر باب میل عمه بوده اند.ولیکن مامان و خاله هر گاه قصد داشتند از ژن خوب یابد سخنی بگویند ما را از تکه عمه جان خطاب می فرمودند.عمه زن فوق العاده زیبا ،بلند بالا ،خوش فرم بودند و چنان نگاه می فرمودند که ما ناچار می شدیم جلوشان جفت وایستیم.
اصولا ژن خوب بلند بالایی و رعنایی عمه به همه دخترا ی فامیل (دختران خود شان و خواهرشان و برادران شان) انتقال یافته بود به جز من که از قد بلند و زیبایی بی بهره بودم وحتی بنا به قول مامان، هر آن امکان جان دادن می رفته، ولی خب اقلا از چشم حسودا مصون ماندم و از ناحیه ذهن کمی تا قسمتی(جبران)رشد کردم.
خدا عمه بزرگ و عمه کوچکترم را قرین رحمت خویش فرماید که برای مادرم دردسر نیافریده و اثبات کردند از شعور بالا بهره دارند.
انسانیت داشتن ،ستودنیست.
خیلی هم خوشگلی شما رضوان جانم
هوش و شعورتون هم که دیگه قابل وصف نیست