-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 دیماه سال 1404 12:03
یکی از خاطرات من مربوط میشه به سال 1359 (فروردینماه) که رفته بودیم به لردگان (تیم بهداشتی -درمانی )به اتفاق خانم دکتر گرایش نژاد (پزشک تیم) و خانم عزت نیکروش(علوم آزمایشگاهی )ومهین شکرچی(بهیار)و محمد اسماعیلی(تکنسین داروخانه)، شب دچار گاز گرفتگی(گاز ذغال نیم سوخته co) شدیم. قرار بود آن شب جان به جان آفرین تقدیم کنیم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 دیماه سال 1404 14:57
همسرم قبل از ازدواج با من مشتاق ازدواج با دختر زیبا و جوان تر از من بوده ولی چون مادرش مخالفت کرده بنا به پیشنهاد مادرش با من از همه جا بی خبر ازدواج کرده است.چون خواهر آن دختر جوان همسر برادر همسرم و عروس بزرگ خانواده همسرم بوده من همواره نگران سست شدن پایه های ازدواج خود بودم. بعد از مدت ها خود را از خانواده جاری...
-
بیلان کار
سهشنبه 16 دیماه سال 1404 01:17
بعد از چندین سال از عضویت در هیئت مدیره استعفا داد و بیلان کار خود را در جمع ساکنین مجتمع ارائه داد.در حالی که به هنگام عضویت هیچ مدرکی تحویل نگرفته بود. پاسخ هوش مصنوعی درک میکنم که این یک دورهٔ مهم و شاید پراسترس برای همسر شما بوده است، بهویژه ارائهٔ گزارش کار بدون در دست داشتن مستندات قبلی. این موضوع ابهامات...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 دیماه سال 1404 20:52
هدیه روز مادر امسالم را پسندیدم. امروز 8500 قدم راه رفتم بعد از مدتها. دوستم گفت همسرم نادر عاشق کوهنوردی است .و هر روز که کوه می رود تا بر گردد دلم لا هول است.چون مدتهاست وقتی باز می گردد از اتفاقی که برای کوه نورد ها افتاده سخن گفته. همکارم عادل مهربان هم خودش کوهنورد بود هم با یه کوهنوردکه دوست برادرش بود ؛ ازدواج...
-
هذیان داد خواهی
دوشنبه 15 دیماه سال 1404 06:02
این اصطلاح را در بخش روانپزشکی از متن های شرح حال بیماران زیاد خوانده ام و معمولا برای بیمارانی به کار برده میشه که میگن تعدادی افراد در زندگی اذیت و آزارشان داده اند.خودم گاهی با خودم میگم من چه هیزم تری به فلانی فروخته ام که برایم دردسر درست میکنه یا کرده؟فردی در خانواده همسر به من گفته در زمانی دور که اگر من نیز...
-
یه خاطره
شنبه 13 دیماه سال 1404 06:26
سلام بر اهالی باشت(اوا)خواستم بگم اهالی وبلاگستان ،گفتم باشت یادش به خیر اون سریال که علی نصیریان بازی می کرد و افسانه بایگان(اسمش چی بود؟) دیروز جمعه تو خونه داشتم گشت می زدم که چشمم افتاد به دفتر خاطرات سفر به نکا.فروردین 88 بود.پسرم سال سوم دبیرستان بوده و مادر همسر همراه مان بودند .سحر گاهی طبق معمول بیدار بودم که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 دیماه سال 1404 21:04
شرق نیشابور سر در و ستون های دبیرستان خیام در حاشیه میدان خیام از جمله آثار ملی ثبت شده با شعار توانا بود هر که دانا بود . مدرسه با مساحت 9000 متر مربع که هر ساله همزمان با روز ملی خیام به یاد بود ابراهیم معمار باشی صانعی زنگی نواخته می شود.در اردیبهشت ماه 1395 موزه تاریخ آموزش نیشابور گشایش یافته.
-
روز پدر مبارک
جمعه 12 دیماه سال 1404 17:01
پریشب با دوست خانوادگی پدر و مادر عروسم تو جاده به سوی اصفهان عازم بودم تمام طول راه با هم حرف زدیم بیشتر من می گفتم از عیوب همسرکه می توانست مصمم ام کند فاتحه زندگی خانوادگی را بخوانم ولی با راهنمایی های اطرافیان و همکاران روان شناس حل شد و این زندگی ماند تا پسرم داماد مورد تایید خانواده همسرش و دوست شان باشد.درانتها...
-
پایان سفر
پنجشنبه 11 دیماه سال 1404 05:59
بعد از هجده روز ایجاد مزاحمت برای خانواده عروس خانم از سفر به خانه بازگشتم. روزها بر من سخت می گذشت.نمی دونستم چگونه می تونم نوه جون کوچولو را ترک کنم. مادر عروس خانم قول دادند فریاد رس زوج جوان باشند.وقتی نوزاد بی تاب میشد فقط ایشون میتونستن با اطمینان بگن نوزاد چش است.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 دیماه سال 1404 07:59
نوه زیبا در حالی دوران جنی نی را گذراند که حملات هوایی به شهر تهران باعث دردسر هایی برای حیات دوران قبل از تولدش شده بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دیماه سال 1404 08:00
دیشب برای اولین بار پسرم و عروس خانم فرزند شان ،نوزاد را،تا صبح به تنهایی اداره کردند.اولا که نا دیر وقت بیدار بودند مبادا به گریه بیفتد ،ثانیا تا صبح دو مرتبه مجبورشان کرد بغلش کنند و راه ببرند تا آروم باشد.قصه ها داریم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دیماه سال 1404 07:58
سیلهای ویرانگر ۵ مردادماه ۱۳۳۳ سیلی ویرانگر در منطقه امامزاده داوود واقع در شمال غرب تهران به وقوع پیوست. در این سیل ۵ هزار نفر در صحن امامزاده داوود کشته شدند. ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۸ در استان خوزستان با بارندگی چند روزه و طغیان رودخانههای مارون، کارون و کرخه سیلاب شدیدی جاری شد و حدود ۵۰ نفر کشته شدند. یکشنبه ۴ مرداد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 دیماه سال 1404 07:57
غ
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 دیماه سال 1404 06:56
پانزدهمین روز است نوه جون به دنیا قدم گذاشته،ومن تهران در خدمت اویم ، خدمت که چه عرض کنم،نظاره گر زیبایی های او. حتما خیلی سوژه ها برای نوشتن پیدا شده ولی نمی دونم چرا قلمی نمی کنم. خدا قسمت تان کند در شرایط مطلوب من باشید. روز جمعه از ساعت یک تا شش عصر مهمان خاله عروس خانوم بودیم. دیروز میزبان عروس خواهرم از اصفهان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 دیماه سال 1404 22:58
امشب و هر شب جمعه برای شادی روح در گذشتگان مان دعا کنیم.وامشب به خصوص دعا کنید پدر و مادر نوه ام یعنی پسرم و عروس جوانم نجات یابند از گرفتاری شغلی که برای جفت شان پیش آورده اند.آخه این بچه تازه متولد شده ، پوشک و شیر خشک نیاز داره.نشود بعد از کلی تحصیلات از دهک های پایین جامعه باشند که برای تهیه پوشک و شیر خشک نیازمند...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دیماه سال 1404 04:14
سیل بوژان نیشابور مردادماه 1366 هزار قربانی داد.روستای پلکانی بوژان نیشابور آن سال عروسی بود.برای تماشا رفته بودند که گرفتار سیل شدند وخواهرم و مادرم و ...را از دست دادم.اینها را فرزند ابراهیم معمار زاده صانعی می گوید .هفده نفر از عزیزانش را در ان خادثه از دست داده.خودش ،،24,ساله بوده و دانشجو در تهران.اکنون دکترا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 دیماه سال 1404 06:20
دومین دوشنبه ای است که در منزل پسرم صبحانه درست می کنم تا او پس از خوردن به وظایف پدرانه اش بپردازد . و اولین دوشنبه ماه دی است که نوه ام در آغوش پدرش است. یک هفته است که پیاده روی ام روزانه به پانصد قدم کاهش یافته. اولین هفته است که نوشتنم در وبلاگم کم شده و قدرت تفکر کردن و نوشتنم کاهش یافته است. نمی دانم هوای تهران...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آذرماه سال 1404 04:49
صبح روز یکشنبه 23آذر ماه ساعت هشت بعد از خوردن صبحانه مصمم شدیم تهران بیاییم تا بتونیم نوزاد را ببینیم.ساعت 7ونیم رسیدیم دم منزل پسرم و پس از خوردن شام رفتیم بیمارستان.واقعا ملوس است.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آذرماه سال 1404 11:58
سلام.امروز که عازم تهران هستم تا نوه جون دنیا امده را ملاقات کنم نیازمند دعای خیر شما هستم.
-
شکر خدا به خاطر هوای پاک
شنبه 22 آذرماه سال 1404 08:18
شنبه 22/آذر ماهه .و هوای بعد از باران آفتابی و صافه.
-
خواستم در حالت تب چیزی گفته باشم شاید ...
جمعه 21 آذرماه سال 1404 10:01
دوست من میگه تب خودت را پایین نیار تا گرمای بدن بتواند میکروب کشی کنه ولی واقعا بی حس میشه آدم. روز مادر به عروسم (مادر دو نوه) خوش گذشت خدا را شکر .ولی من بیماری را از حضور زیر باران مبتلا شده ام.نوه جونی (12 سال) زیر بارون دوچرخه سواری می کرد که سر پیچ لیز خورد و به زمین افتاد ولیکن گفت همین هم برام خاطره خواهد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 آذرماه سال 1404 07:00
سومین جمعه آذر ماه و تب رعایت کردم سرما خوردگی پیدا نکنم ولی خیاط در کوزه افتاد. خستگی دو روزه انگار از ذوق دیدن بارون لباس ناکافی پوشیدم و رفتم قدم زدن جالبه هر وقت تب می کنم متحیر می شوم چگونه این اتفاق افتاد، منکه اهل رعایت بودم. تاب تحمل تب و بدن درد را ندارم امروز
-
تبریک روز مادر
پنجشنبه 20 آذرماه سال 1404 05:20
خدای من خبر جالب کوچولوی ناز خوش سلیقه برای من قشنگترین کادو عمرم را هدیه آورد. داستان ازین قرار است که من هرگاه به دیدن او می روم یه دونه چوب شور،یه دونه شیر پاکتی و یه دونه پچ پچ میخرم و می برم.دیشب همین سه قلم را را برام آورده بود ولی شکل سنجاق سینه درست شده بود.به مشاغل خانگی سفارش داده بود برایش این شکل ها را...
-
آسمون ابریه اما دیگه بارون...
چهارشنبه 19 آذرماه سال 1404 09:00
هوای ابری را دوست دارم .امروز هم مثل دیروز هوا ابریه.طبق پیش بینی هواشناسی قراره عصر پنج شنبه باران ببارد.
-
خدا را شکر
سهشنبه 18 آذرماه سال 1404 09:55
خوبم و سر دردم ناشی از سرماخوردگی نیست. چقدر چشم به را ه باران هستم. خدا را شکر که دیشب موقع خواب مقرر(هشت و نیم ) فرنوش جان مادر پوریا به من زنگ زد تا کمکی از من بخواد.(فرنوش دانشجوی سی و دو سال پیش منه که با فرناز و فیروزه سه تفنگدار بودند.فرناز چون مبتلا به ام .اسM.Sشده بود (و الان در مرکز درمانی مبتلایان به ام اس...
-
نامردی با پدر؟
دوشنبه 17 آذرماه سال 1404 09:37
یکی از دوستان پرستاری ا م داشت می گفت :<<خواهرم خیلی هوای شوهرش را داشت وقتی بهش می گفتیم بیا تو جمع مون همه خواهر برادرا هستند می گفت تا به شوهرم تعارف نکنید نمیام ممکنه بهش بر بخوره .روزی پسرا(یکی شون از دوتا شیر به شیر) متوجه میشن باباشون صبح ها حین قدم زدن تو پارک با یه خانمی همگام و همراهه ؛ موبایل بابا را...
-
تبریک تولد وحید
یکشنبه 16 آذرماه سال 1404 10:27
پسر عزیزم، امسال تولدت رنگ و بوی تازهای دارد؛ چون به زودی، تو پدر میشوی و من هم شاهد تولد نوهی قشنگم خواهم بود. چه افتخار بزرگیست برایم که ببینم پسرم مردی مهربان، مسئول و خانوادهدوست شده است. امیدوارم فصل جدید زندگیت، پر از عشق، آرامش، سلامتی و تجربههای شیرین پدرانه باشد — همان لحظههایی که معنی واقعی زندگی را...
-
روز تولد( 34 سالگی)پسرم
یکشنبه 16 آذرماه سال 1404 04:23
خدا را شکر که هرچند سخت بود از روز اول داشتن شغل پرستاری و فرزند دوم ولی به خیر گذشت.البته که اگر نبود یاری و کمک مادرم و خواهرم و ارتقا مرتبه ام سختی هایی که متحمل میشدم بیشتر بود .از سال اول دانشگاه(89) رفت تهران و عملا پانزده سال باری بر دوش من نگذاشت. زنده باشند فرزندان مون به لطف و کرم باریتعالی
-
سال 94(ده سال پیش)
شنبه 15 آذرماه سال 1404 04:00
پانزدهم آذر آن سال به رحمت ایزدی پیوست. بعد از یازده هفته در آغما بودن. وبه خاک سپرده شد و خانه خالی اش اشک همه را درآورد. وزنش به صد کیلو رسیده بود اما نمی دانم چه چیز سبب به اغما رفتنش شده بود. من آنجا نبودم وقتی آخرین کلمات را می گفت :<<سرم درد میکنه،حال تهوع دارم>> .رفته بود عروسی( نوه جان)<<...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 آذرماه سال 1404 06:14
سلام بر زیبا رویان زیبا مو من به فدای شما بشم. صبح دومین جمعه ماه آذر بر شما مبارک باد روز یکشنبه هفته تولد پسر دوم من است ولی او تهران است و منتظر تولد پسرش. لحظات هیجانی بر من میگذره.نه ماه انتظار .فقط خدا کند نوه جانم تا سومین جمعه آذر ماه صبوری به خرج دهد و جایگاه گرم خود را ترک نکند. چشمام اشکی شده دارم اینا را...