امروز لب خندانش فرو بسته شد.وداستان زندگی اش پایان یافت.
فرزندش دکتر کودکان(فوق تخصص کلیه کودک/جراح) ،همسر دوست دوران جوانی ام ،خانم دکتر روانپزشک است.
دیروز پسر عمویم(که تقریبا مث داداش بود برام)و خاطرات کودکی هام باهاش به اندازه برادران بزرگترم بود به خ.ا .ک سپرده شد.
گرچه تلخ بود ولی دیدن فرزندان یکی از یکی رشید ترش این تصور را برایم ایجاد کرد زندگی...داشته.
تاثر شدید من به خاطر زندگی کودکی های پر التهاب اوست(مادرم میگفتند موقع جدایی عمو از مادرش دوساله بوده)
دیروز ساعت دوازده بود رسیدم خونه نوه جونی ها.مامان شون سرما خورده بود و خوابیده بود .در دستم شیر و مواد لازم برای پخت ناهار بود.بچه ها را با دادن صبحانه سیر کردم و دست به کار شدم ناهار را تهیه کردم .نوه جون بزرگه(پسر)با چشای قشنگش گریه می کرد که با بیمار شدن مامان و غیبت پدرم (رفتن به محل کار)وقت هام داره هدر میشه( ولی خواهر کوچولوش مشغول بازی بود.).ازش در آشپزی کمک خواستم و کمک کرد و حالش عوض شد.بچه ها را با خوردن میوه هم مشغول کردم تا پدرشان به خانه رسید ناهار خوردند و برق قطع شد.مامان شون با نوشیدن دم نوش ها کم کم بهتر شد و به چرخه روابط بازگشت و تا عصر ماندم شام را هم با آنها بیرون رفتیم و ساعت هشت شب به خانه بازگشتیم.
به تازگی دایی بچه ها دارای سومین فرزند شده بود و خانواده مادری شان گرد هم بودند و به دلیل بیماری عروس خانم اینها از اون جمع دور بودند و دلگیر شده بودند چون دوتا بچه می بایست مراقب خودهاشان و مادرشان باشند.
پیشنهاد کردم بابا /مامان شون با مادر بزرگ و پدر بزرگ شون گرد همایی هایی داشته باشند تا بچه ها کمتر احساس بد داشته باشند.