نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

آنچه شما را می خورد

قند خون بالا برای کلیه های شما خطر دارد اینقدر مواد قندی نخورید.

مهم تر از آنچه می خورید،(قند) ،آنچه شما را میخورد(اندوه) است.

توجه به آنچه میخوریم

احتمال میدهم روز پنج شنبه با خوردن ترشی کلم باعث شدم جمعه بی حس شوم.

کلم و سیب زمینی و گیلاس و خیار و گوجه و کاهو  ترکیبی که باعث شد صبح جمعه را با بیماری شروع کنم ولیکن با مقدار زیادی استراحت در طول روز بهبود یافتم.آنچنان بی حس بودم که احتمال بهبود یافتن نمی دادم.

چه روز عجیبی بر من گذشت!خدا برای گرگ بیابون هم نخواد.

احساس شکسته شدن داشتم.

پسر جان از من دعوت کرد به باغ پدر همسرش برویم ومهمان شان باشیم ولی برایم امکان نداشت از رختخواب جدا شوم.

همسر جان پاسوز من شد.او بسیارتمایل داشت در جمع نوه ها و عروس وپسرش باشد.به خاطر من از تفریح و شادی باز ماند.

آیا اگر رضوان(me٫)تب کرده باشد،(تبدار باشم),طبیعی است حوصله نوشتن نداشته باشم؟

همسر عقیده دارد هر تب (با منشا سرماخوردگی)،با خوردن یه لیوان اب لیمو /عسل و قرص سرماخوردگی بزرگسالان قابل بهبود یافتن است و لزومی ندارد خود را همانند روباه شل این طرف اون طرف انداختن.او معتقد است خودم را باخته ام فقط با یه تب ناقابل.

حس تو بدنم نیست.دیشب‌در کوران هوا دم در باز بالکن بدون رو انداز خوابیده ام.درجه حرارت هوا شب تا صبح ۳۲ درجه بوده.حتما روشن کردن کولر با درجه متوسط هم از ساعت پنج عصر تا هفت شب بی اثر نبوده.جالبه که زهره دوست دوران تحصیل در دبیرستانم هم که سی سال معلم ریاضی دوران راهنمایی بوده شدیدا مشکل تنفسی پیدا کرده.

بنویسیم هر چند...

دوست دارم وقتی وبلاگ عزیزان دلم را دیدن می کنم به روز شده باشند.دلم میگیره با در بسته مواجه شوم ولی خب همیشه همه در حالات خوب خود نیستند.

بعضی ها اونقدر برام جالبند که اگر در دیدم بودند بغل شان میگرفتم وشاید می بوسیدم شان .البته نمی شود به کسی که دقیقا نمی شناسی بوسه بزنی.شاید مصداق «هرکسی از ظن خود شد یار من»باشیم.

همسر عزیز تر از جان بسیاری مواقع باعث می شود خشمگین شوم.ولی زود فراموش می کنم که بین ما برخورد بوده.شاید تنها کسی باشد که بیشتر اوقات مرا پر کرده است.امروز بارها خدا را شکر کردم که ...

آنچه که دیده بیند

دوستی از من خواسته بنویسم در مدتی که در بخش روان پزشکی آموزش میدیدم و آموزش می دادم چه چیزهای عجیبی دیده ام.

ممکنه به یادم نیاید چون از سال 1366تا سال 1397 مدت زیادی است که من سعی کرده ام به خاطر نسپارم چه دیده ام.

ولی بعضی را می نویسم.

خانم معلمی را آورده بودند که مچ دست راستش در اثر بستن طنابی به آن از طرف بدن به درختی وسط بیابان آسیب دیده بود.

دوم دختری را که در طویله نگه داری کرده بودند اشید چون حرف های زشتی از دهانش بیرون می آمده

مورد سوم  دختری که بینهایت لاغر بود وباز هم غذا نمیخورد.از ترس چاق شدن

 مورد چهارم دختری را که از بیغوله های جاده بین شهر ها آورده بودند که مو های سر خود را می کند.

 مورد پنجم زنی که مدفوع خود را میخورد.

مورد ششم زنی که پارچ ،پارچ آب میخورد.

مورد هفتم زنی که با هدایت  لوله دستشویی آب را وارد روده بزرگ خود می کرد.

 مورد هشتم زنی که گنگی انتخابی داشت.

 مورد نهم زنی که بر روی بالشی می ایستاد وپایین نمی آمد.

 مورد دهم زنی که موهای سر خود را تراشیده بود .همانند سرباز ها