نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خوش شانسی یه خانوم

تو اتوبوس نشسته ام .کنار دستم یه خانوم نشسته.حال خوبی نداره.دمق است.میگه همسرم به من تهمت ناروا می زنه ،پسرم میگه از بابا جدا شو دخترا بیشتر دوستش دارند .معلم هستم .دلم برای عمری می سوزه که به پای چنین مرد طی شد.میگم علامت بیماری است .ازش انتظار نداشته باش تا دلت نسوزه .هر چه زودتر ببرش پیش یه روان پزشک.آخر هفته در حیاط بیمارستان می بینم خانمی به مردی مرا نشان می دهد میگه همین خانوم بودند.پسرش است .میاد جلو و به من سلام می کنه و از من تشکر می کنه.متوجه میشم همون خانوم داخل اتوبوس است که شوهرش را برده دکتر و دکتر براش تجویز کرده بیاردش بیمارستان محل کار آموزی دانشجویان تا شوک الکتریکی دریافت کند.

شرح حال یه بیمار در بخش روان پزشکی

بیدار است .در نکاه اش غمی عمیق دیده می شود می گوید خلقم گرفته .موهاش را با بی حوصلگی به پشت گوش می برد.بهش میگم یه شعر زمزمه کن.میگه بلد نیستم . میگم هر چند کوتاه.زمزمه می کند .مینویسم.به دانشجو ها میگم هر کی بسته داره متن کامل  این شعر را جستجو کنه.صبا سرچ(جستجو)می کند .متن را نشانم میدهد.میگم روی یه صفحه دفترچه یادداشت جیبی خود یاد داشت کن و تا ظهر کمکش کن یاد بگیرد .سوآل می کند اینم جزء پرستاری از بیمار است؟میگم تو به وسیله اینکار می تونی از کانال علایق بیمار ارتباط با او را آغاز کنی ....روز خوبی در کنارش داشته باش

سفر به غرب کشور

سال هشتاد و نه بود .ماشین نو داشتیم با علی خواهر زاده و پسرم رفتیم به سوی غرب کشور تبریز ارومیه اردبیل و بعد شمال رشت.

حیف که اعلام قبولی پسر در دانشگاه سفر را نیمه تمام باقی گذاشت.

نذر خوراکی برای یه مامان گربه

تو باغچه حیاط دیدمش.سه تا نی نی گربه را مث شیر محافظت می کرد .تا چشمم افتاد به توله هاش فش فش کرد که یعنی.><<<<< مگه دیدن داره؟>>>>گربه ندیدی تا حالا؟

تو فریزر گردن مرغ داشتم با زود پز پختم و پایکوبان در دست گرفته به سوی مادر مسئولیت پذیر گربه های کوچولو رفتم .با تردید نگاهم کرد گویا از آدمیان دیگری ضربه خورده بود و اعتماد نمی کرد با احتیاط که فراری نشود گذاشتم تو باغچه و با یه چوبدستی هل دادم نزدیکش .کمی خورد .خوشش آمد .به خوردن ادامه داد .با خود فکر میکردم آیا خدا این نذر را از من قبول میکند؟

بعد از خوردن مادری گربه ها ،توله ها به کنار مادر لمیده بر خنکای کف باغچه آمدند و مکیدن شیر را آغاز کردند .منظره قشنگی بود.حیف که موبایلم برای عکس و فیلم گرفتن آماده نبود.

آهای آدم بزرگا دلم از شما گرفته.نکنید اینکار را

عجب از این آدم

هرزن داشتن یه بچه را حق خود می داند.

هر بچه داشتن پدر را حق خود می داند.

هر مرد داشتن یه همسر را حق خود می داند.

به راستی چرا درین عالم هر کدام از ما ...

چقدر دوست داشتیم دست تنها نبودیم

چقدر دوست داشتیم ...

دلم نمی خواد همسری کنم.دلم نمی خواد مملکت وجودم در اختیار کسی باشد.دلم برنامه میخواهد.دلم سکوت و آرامش می خواهد.دلم احساس خوب مفید بودن میخواهد دلم فرزندی زیبا می خواهد