نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

عواقب عاشق شدن های بی حساب

یکی از همسایه های خیابان کناری مجتمع مسکونی ما مواجه شده با دامادی که چون با دختر خانواده مشکل پیدا کرده،  لشکر آورده ،تا عملیات ایذایی داشته باشند و در اولین اقدام شیشه سکوریت خانه کوچه کناری مجتمع را از حالت ایستاده به پایین کشیده«با خرده ریزهای شیشه» آنهم  با استفاده از ابزار موثر بر شیشه.اما ازین خانواده کوچکترین صدا در نیامده تا این مست کرده های شجاع شده   ، راه خود را بکشند و بروند و قضیه کش پیدا نکند.هر آنچه حرفای تحریک کننده از داماد خانواده نثار نوع تربیت والدین دختر شد با سکوت پدر دختر خانواده مواجه شده و پرچم سفیدی از پنجره اتاق مشرف به کوچه تکان داده شد همانند فیلم های کابویی، یعنی این قضیه باید در دادگاه و در حضور قاضی حل شود و ما دختر خود را تحویل شما مست لا یعقل نمی دهیم.داشتن دخترانی که عاشق پسران خیابان می شوند معضلی شده برای همسایه های تحصیل کرده ،مست ندیده مان.

همسایه آزار کینه ای

خانم ساکن در  ورودی یک ،طبقه ۴، واحد شماره ۸  ،شاکی شده همسایه طبقه اول  ،ورودی یک ، واحدیک ،قبل از من وارد لابی شد .تا ماشینم را پارک کردم و وارد لابی شدم دیدم آسانسور در طبقه ۴ است.رسیدگی شود.

مدیر هیئت مدیره از ساکن واحد ۱ ،طبقه یک،سوآل کرد ،ادعای این خانم را رد می کنید یا تایید؟.ساکن واحد یک،در طبقه یک،تایید کرد .

.رد نکرد.توجیه او اینکه:« چون ازش بدم میاد.».

خجالت هم خوب چیزیه.

تامس هریس


تامس آنتونی هریس، زاده ی 18 آپریل 1910 و درگذشته ی 4 می 1995، روانپزشک و نویسنده ی آمریکایی بود.هریس مدرک کارشناسی را در سال 1938 از دانشگاه آرکانزا و مدرک کارشناسی ارشدش را در رشته ی پزشکی، در سال 1940 از دانشگاه تمپل دریافت کرد. او پس از اتمام دوره ی کارآموزی در سال 1942، دوره ی تعلیمی خود در روانپزشکی را در بیمارستان سینت الیزابت واقع در واشنگتن دی. سی. آغاز کرد. هریس پس از چند سال به ریاست شاخه ی روانپزشکی نیروی دریایی ارتش رسید و علاوه بر کارهای بالینی، به نوشتن کتاب نیز روی آورد

یه سخن از او 

چقدر عجیب!

ما از اینکه نکند تمام زندگی‌مان به هدر برود وحشت داریم،
اما هر روز از تکه‌تکه دور ریختن آن ابائی نداریم…


یک کتاب از او

وضعیت آخر

- تامس هریس

دیروز

دیروز پنج شنبه ۲۶ مرداد تولد خواهر مرحومه «معلم» ام ،ساعت ۸:۱۵پسرجان دومی مرا بوسید و خداحافظی کرد برود شهر خودش (تهران).

غمگین نبودم برای اولین بار.

همسایه ها خانم متقی و رمضان پور داشتند آماده می شدند بروند مراسم سوگ فاطمه همسایه ورودی شان که در سن ۵۷ سالکی بعد پنح سال درمان تاب نیاورده بود.

تلفنم زنگ زد دختر دایی فرمودند« سگ گرگی مان در باغ توسط یه از خدا  بی خبر با بیل به پاش ، آسیب رسیده دکتر اینحاست یا رفته؟کفتم رفته.

ساعت دوازده زنگ زدم که الان کجای جاده اصفهان تهرانی؟که گفت من هنوز هم کلینیک اصفهانم مشغول جراحی گوش یک سگ.



ابتهاج«سایه»

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غمِ خوش، به جهان از این چه خوشتر

تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی؟

چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی

تویی آنکه خیزد از وی همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی ؟ نفس کدام بادی؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری ، مگر از بهار زادی؟

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی؟

 

به سر بلندت ای سرو که در شب ِ زمین کَن

نفس ِ سپیده داند که چه راست ایستادی

 

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی؟