هر کدام از ما به طریقی آرامش را جستجو میکند

در باغ بزرگی پرندگان زیادی زندگی می کردند و آواز می خواندند.در فصل بهار وقتی درختان پر از شکوفه های رنگارنگ می شدند، پرنده ها با شادی به پرواز در می آمدند و روی شاخه های درختان می نشستند و زیباتر از همیشه، آواز می خواندند
در این باغ بلبلی بود که صدایش از صدای تمام پرنده ها زیباتر بود. وقتی آواز می خواند، همه ساکت می شدند تا صدای او را بشنوند.تمام حیوانات و آدم هایی که در باغ بودند،بلبل و صدایش را دوست داشتند.بلبل که می دانست خوش آوازترین پرنده ی این باغ است، مغرور شده بود. او به کسانی که با اشتیاق به صدایش گوش می دادند بی اعتنایی می کرد و حاضر نبود با هیچ کدام از آنها دوست باشد.
یک روز وقتی دید پرنده ها ساکت شده اند تا صدای او را بشنوند، با خودش گفت:«چرا این پرنده ها از صدای من لذت می برند؟ من دلم نمی خواهد کسی آوازم را بشنود.دوست دارم در این باغ تنها باشم.کاش هیچ آدم و حیوان و پرنده ای در باغ نبود و من این جا تنها بودم.»
ناگهان پری زیبایی جلوی او ظاهر شد.موهای پری بلند و طلایی و چشمان او سبز و درخشان و لب هایش به سرخی گل سرخ بودند. پیراهن آبی رنگی بر تن و چوب بلندی در دست داشت و با بال های کوچکش به آرامی پرواز می کرد. پری مقابل بلبل ایستاد و گفت:«بلبل خوش صدا، من پری آرزوها هستم.
آمده ام تو را به آرزویت برسانم. بگو چه آرزویی داری.» بلبل با خوشحالی گفت:« من آرزو دارم تنها پرنده ی این باغ باشم.دلم نمی خواهد هیچ انسان،حیوان یا پرنده ای صدای مرا بشنود.»
پری با لبخند چوبش را تکان داد.ناگهان تمام پرنده ها و حیوانات توی باغ ناپدید شدند. باغ کاملاً ساکت و بی صدا شد. فقط بلبل بود و درختان و گل ها و گیاهان.بلبل با شادی به پرواز درآمد.از شاخه ای به شاخه ای پرید و آواز خواند اما هیچ کس آنجا نبود تا به او آفرین بگوید و از صدایش لذت ببرد.
بلبل خیلی خوشحال بود.مدتی پرواز کرد و آواز خواند؛اما همین که ساکت می شد، از سکوت باغ به وحشت می افتاد.باغ بدون وجود بقیه ی پرندگان خیلی ساکت و بی روح بود.بلبل کم کم دل تنگ شد و حوصله اش سررفت. با خودش گفت:« کاش چنین آرزویی نکرده بودم.
کاش پری آرزوها بیاید و همه چیز را به شکل اولش برگرداند!»او فریاد زد:« آهای پری آرزوها کجایی؟بیا من می خواهم که باغ مثل گذشته پر از سر و صدای پرنده ها بشود.اینجا فقط سکوت است و من این سکوت را دوست ندارم!»
پری آرزوها لبخند برلب،جلوی او ظاهرشد و چوبش را تکان داد. در یک چشم برهم زدن،تمام پرنده ها در باغ ظاهرشدند و به نغمه خوانی پرداختند.حیواناتی که در باغ رفت و آمد می کردند، به حرکت درآمدند.باغبانی که به گل ها و گیاهان رسیدگی می کرد کارش را شروع کرد.
بلبل روی شاخه ای نشست و به صدای باغ گوش داد.پرنده ها با شادمانی چهچه میزدند و نغمه خوانی می کردند.بلبل با خودش گفت:«غرور و حسادت باعث شده بود نتوانم به صدای دوستانم گوش کنم و از آوازشان لذت ببرم.حالا می فهمم که اشتباه می کردم.این باغ با صدای همه ی پرنده ها پر از شور و نشاط می شود و بدون آنها صفا ندارد.»
آن وقت او هم آواز خواند و صدای قشنگش در باغ پیچید و دل ها را شاد کرد
به نیمه دوم هفته نزدیک شدیم.مرداد ماه گرم کم کم رخت خود را برکشبده برود.آنچه ازش وحشت داشتم گرمای پیش بینی شده بود که پرش مرا نیز گرفت ولی به خیر گذشت.
مسافرای کوچولو سرماخورده رسیدند ،و آنچه من بیم داشتم که گرمای دهم مرداد با آنها مهربان نباشد
یادش به خیر مامان خوبم(خدایش هم بیامرزد)
,بهش می گفتم ،ازبس خوبی،کاش همسرم بودی،
،آرام جانی.آرام جان من بود.
لعنت به کرونا
لعنت به رنج هایی که بدنش را فرسودند و آماده رفتن کردند او را.
خودش ادعا می کرد ،مادرش در یازده سالگی به پدر دهاتی ام(با تاکید می گفت دهاتی),شوهرش داده البته که تمدن پدرم باعث شده او به خود ببالد که صراحتا به بابام بگوید دهاتی .
من که به پدرم هم بیشتر عشق می ورزیدم ،از صراحت کلام منع اش می کردم.می دانستم چون شباهت به خانواده پدری دارم خوشحال نیست.می دانستم ته دلش به خوبی واقف است بهتر از پدرم در فامیل شان ندارند ولی غلط مصطلح بود به مهاجران از ده به شهر به دلیل صنعت پارچه بافی،دهاتی شهر ندیده ، میگفتند.جالبه که دایی بزرگ من آنقدر لوس مادرش بود که برای گذران زندگی خود به او تکیه می کرد و پدرم مستقل تر بود.
مادر از بزرگواری و جوانمردی پدرم تعریف می کرد.اما داداش جون ها براش بسیار بیش از پدرم احترام داشتند و این مرا به شدت خشمگین می کرد .البته که می دانست پدرم حرمت برادر بزرگش را نگه می دارد و بر او با دیده اغماض می نگرد.
کاش دایی ها، مامان، بابا ،مادر بزرگ،هنوز از عرش مرا بنگرند تا بوسه ای نثارشان کنم.
مادرا نق زدن را از زمانی می آموزند که احساس می کنند خوشبخت نشده اند.اگر افکارشان را اصلاح می کردند احساس شان مثبت می شد.
بعد از اذان مغرب در حالی که عصرانه خورده بودم و نماز مغرب و عشا را خوانده بودم رفتم تو حیاط مجتمع تا جبران کم راه رفتن صبح بشود و در ضمن به دکتر تورج دهقان همسایه مون که تو حیاط رو صندلی نشسته تسلیت بگویم همسر 55 ساله اش خانم ابوطالبی خانه اش را به قصد بهشت ترک کرده .ازش سوآل پرسیدم حالا که پیش تون هست گفت دخترم و دامادم و پسرم و عروسم (فعلا)تا چند روز.
همسرم دستش را گرفت و تا دم آسانسور همراهیش کرد به خانه شان بر گردد .خانمی از در مجتمع رد می شد سوآل کرد خانمی که دم در مجتمع تان اعلامیه فوت اش را زده اید چه شد که ...؟گفتم ...گریه کرد و گفت مثل مادرم پارسال این موقع در اثر متاستاز به کبد و ریه.
گفت پرستار است در اورژانس بیمارستان و داره بر میگرده خونه .گفت یه پسر ده ساله داره و دارای یک خواهر خانه دار هم است گفت پدرش ازدواج مجدد کرده با زنی که پسری ده ساله دارد و 52 ساله است و مهریه اش را به اجرا گذاشته چون پدرش نظامی و سخت گیر است گفت مادرم جمع کرد و گذاشت و رفت تا مصادره هوو شود.