نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

روز یکشنبه بیست و یکم آبانماه

پنجاه و یکمین روز پاییزه.

۲۳۷ روزاین سال در کنار دوستانی گذشت که نادیده اند ولی  نظر محبت و لطف شون باعث آرامش بوده.خانم همسایه مون هر روز غصر با دوستان شان از دوران(تدریس) معلمی در مدارس ،  به پیاده روی میرن.هر روز یکی دوساعت حرف میزنه و به حرفای دوستش گوش میکنه..بلبل زبونیش را مدیون گوش شنوای دوستاش میدونه.

بیایید با هم دعا کنیم خدامون رو صدا کنیم

هیچ چیز عجیب نیست.من خودمو میگم،تعجب میکنم دعاهامون مستجاب میشن.جالبه که دعا می کنیم مستجاب نمیشه به خدا اعتراض می کنیم و وقتی هم مستجاب میشه تعجب می کنیم .من تو فضای وبلاگ ها دیده ام دعاها مستجاب شده انگار وبلاگ نویسا فرشته اند چون دعاهاشون به آدم می گیره .

دختر داداشم ،(که باباش از دستش رفت،) ،داره تافل میخونه میگه :«عمه دعام کنید دانشگاهم(مقطع دکترا) را از دست ندم دلم مث سیر و سرکه می جوشه دعاتونو لازم دارم»

 گفتم اینجا طرح کنم شمام دعاش کنید، گناه داره ، داغ پدرش را بیست و پنج سالکی تا حالا بر دل داره.

چه جمعه ای!

دیروز جمعه بعد از صرف صبحانه به مسجد رفتیم تا به خورشید خانم (همسایه روبرویی خانه قبلی)فوت همسرش(عباس آقا) را تسلیت بگویم.مسجد شلوغ بود و خورشید و سه دخترش و یه دونه عروس اش خسته شده بودند.

بعد رفتیم منزل برادر همسر تا در حشن فارغ التحصیلی دخترش شرکت کنیم.

مهمان ها برادران و همسران  شان و فرزندان شان ،بودند.

‍عصر ساعت شش خانه خود بودیم.

برادر همسر دوری دخترش را هشت سال دوام آورده ،تا او در آلمان پزشک عمومی شود.حالا دخترش که آنجا ازدواج هم کرده با برادرش زندگی می کنند و خوشحال است به آرزویش رسید و به ثبات رسید .در تمام مدت برای عموهایش چگونگی زندگی در برلین را توضیح می داد و الانهم دختر عمویش قصد پیوستن به او را دارد.

نحات انسان ها از...

همین صبح یه کلیپ دیدم نجات غریق مازندرانی به دریا می زنه مرد مشهدی در حال غرق شدن(غریق)را نجات میده مادر مرد مشهدی به غریق نجات میگه اجازه بده پاتو ببوسم .اشکام بی اختیار رو صورتم می ریخت.خیلی قشنگ بود.

فقط  سه بار ، فرد در حال خفگی با جسم خارجی را ،نجات داده ام و از من تشکر شده .در آن  لحظه هیچ مزدی بالاتر از خوشحال شدن مادر طرف نیست.خدا را شکر

کاش بتوانیم منشا خیر باشیم.

روزای روشن ،سر زمین من

صبح روز پنج شنبه هجده آبان ،روز خوبیه.

مهتاب از آلمان اومده  و باباش «برادر همسر»ما را به ناهار روز جمعه دعوت کرده،تا

 در شادی فارغ التحصیلی دخترش شادی کنیم.

تولد عروس ما و نوه ما و برادر زاده ام در آبان روز های خوبی بودند.