نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

صبح روز چهارشنبه را در حالی شروع می کنم که...

بماند

توکل بر خدا

پی نوشت:

از ساعت ۱۱ تا ساعت دو در بازار چرخیدم شاید بتوانم لباس مناسبی برای مجلس عروسی پسر پیدا کنم.

نتوانستم به قبول برسم.

لباس جدید نخواهم خرید.


یکسال پیش براش تو خصوصی وبلاگش نوشتم...

قصه نوشتن های یه خطی از زندگی یه خانمی که فلان تجربه را پیدا کرد،گاهی به خودت هم تلنگر می زنه.

توقصه هات از خودت تعریف کن.خودت را تحسین آمیز معرفی کن.بگو یه خانم بود،که خیلی شجاع بود،از هیچ چیز نمی هراسید،خیلی نازنین بود،با ترس غریبه بود،ترس را،میترسوند،میگفت جرات داری بیا جلو تا در آغوش خود بفشارمت.له بشی.

عزیز زیبای من  !

ما یه کودک درون داریم که با گفتگوی درونی باید پرورش اش دهیم ،نازش را بکشیم،قربان صدقه اش بریم.تا رام ما باشه،سرکشی نکنه،پا به زمین نزنه،نق نزنه،ارضای روانی بشه،به کودک درونت کارت آفرین بده ، وقتی شیرین زبانی می کنه،بگو نازشست ِِخودم که در دیار غریب یه تنه حریف بودم،پسرم  را هم مث گل بار آوردم .

نازنینم !

.ممنون که از جلسات درمان روان  هم مینویسی .تجاربت برای منهم مفید است.تراپیستت تایید کرد که خودت هم شامه ات خوبه و میتونی متوجه بشی ،در واقع به نوعی روان شناس هستی اگر نه برای روایت،اما به خوبی برای رعایت.

شاید تجارب خوب درگیر شدن چرخ دنده هات با حوادث واقعی زندگی ،  آبدیده ات کرده است اینچنین، که من دوست داشتنی تلقی ات می کنم.

دیده ام که بعضی  ها انگار  ماکت آدم هستند و زندگی در امن و امان  ، آنها را غیر واقعی کرده است.تو سرد و گرم چشیده ای.گاهی برای بچه ها قصه بنویس.

بگو :« یه خانوم گل بود که رفت سر چشمه آب بیاره،تو آب چشمه دید، چه خانم رعنا و زیبایی هست اونجا ،  گفت  ۰:کاش من شکل این بودم»،غافل از اینکه خودِخودش در آب زلال چشمه دیده می شد ولی باور نمی کرد میشه این قدر زیبا دیده بشه.


یه اتفاق

رفته بودیم تهران تا با عروس خانوم و مادرش و پسرم بازار برویم.قیمت ها برای تازه عروس و داماد غوغا میکرد.قند خونم افتاد و ...

پسر نازنینم نگران شد

همسر میگه :<< حاشیه امن خود را چسبیده بودی و خبر نداشتی چه به سر مردمی است که باید زندگی کنند.>>

 خدایا به فریاد مردم برس.

دیگه ،منو معاف کردند از همراهی عروس و داماد؛ (تا در خوش خیالی خود باقی بمانم.)

اما شبها خواب از سرم می پره و بیدار میشم میگم :<<چی میشه آخر این گرانی ها؟>>

دیروز دکترم (برای کنترل دیابت ) ، میگفت :<< بر من مبرهن است افسرده شده ای.>>

میگفت  :<<شاد باش .عروسی در پیش داری.باید با دمت گردو بشکنی>>.

خدایا!کمک

معاینات دوره ای

ساعت شش و نیم لباس پوشیدم برای رفتن به مرکز دیابت.همسر جان گفت صبر کن با هم بریم.ساعت 7:33 دقیقه رفتیم ساعت دوازه ربع برگشته بودیم خونه.دکتر مخصوص دیابت ام در دومین سال دوباره نوار قلبم را خواست اکو قلب و آزمایش خون و معاینه چشم پزشکی .هرچی میگم خانم دکتر خوبم والله.قبول نمی کنه میگه مسئولم مانیتورت کنم.میگه به نظر افسرده می رسی.گفتم پسر دوم داره داماد میشه .این یعنی مامان خداحافظ.شاید ته دلم غمی نهفته باشه.

دیروز باران امروز ابر