نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

چه جمعه ای!

دیروز جمعه بعد از صرف صبحانه به مسجد رفتیم تا به خورشید خانم (همسایه روبرویی خانه قبلی)فوت همسرش(عباس آقا) را تسلیت بگویم.مسجد شلوغ بود و خورشید و سه دخترش و یه دونه عروس اش خسته شده بودند.

بعد رفتیم منزل برادر همسر تا در حشن فارغ التحصیلی دخترش شرکت کنیم.

مهمان ها برادران و همسران  شان و فرزندان شان ،بودند.

‍عصر ساعت شش خانه خود بودیم.

برادر همسر دوری دخترش را هشت سال دوام آورده ،تا او در آلمان پزشک عمومی شود.حالا دخترش که آنجا ازدواج هم کرده با برادرش زندگی می کنند و خوشحال است به آرزویش رسید و به ثبات رسید .در تمام مدت برای عموهایش چگونگی زندگی در برلین را توضیح می داد و الانهم دختر عمویش قصد پیوستن به او را دارد.

نظرات 3 + ارسال نظر
گیل‌پیشی شنبه 20 آبان‌ماه سال 1402 ساعت 19:23 https://temmuz.blogsky.com/

ایشالا عمر غم‌ها کوتاه باشه.
همیشه شادی و موفقیت باشه.

آنشا الله

لیلی شنبه 20 آبان‌ماه سال 1402 ساعت 16:08 http://Leiligermany.blogsky.com

آخی این همه انتظار دیدار دختر رو کشیده آخرش هم دختر ماندگار شده

بله طقلک

هنوز زندگی شنبه 20 آبان‌ماه سال 1402 ساعت 12:21

جمعه ای که عین خود زندگی ترکیبی از غم و شادی بوده.
تنتون سلامت باشه رضوان جانم.

بله ،درسته،غم و شادی بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد