دیروز جمعه بعد از صرف صبحانه به مسجد رفتیم تا به خورشید خانم (همسایه روبرویی خانه قبلی)فوت همسرش(عباس آقا) را تسلیت بگویم.مسجد شلوغ بود و خورشید و سه دخترش و یه دونه عروس اش خسته شده بودند.
بعد رفتیم منزل برادر همسر تا در حشن فارغ التحصیلی دخترش شرکت کنیم.
مهمان ها برادران و همسران شان و فرزندان شان ،بودند.
عصر ساعت شش خانه خود بودیم.
برادر همسر دوری دخترش را هشت سال دوام آورده ،تا او در آلمان پزشک عمومی شود.حالا دخترش که آنجا ازدواج هم کرده با برادرش زندگی می کنند و خوشحال است به آرزویش رسید و به ثبات رسید .در تمام مدت برای عموهایش چگونگی زندگی در برلین را توضیح می داد و الانهم دختر عمویش قصد پیوستن به او را دارد.
ایشالا عمر غمها کوتاه باشه.
همیشه شادی و موفقیت باشه.
آنشا الله
آخی این همه انتظار دیدار دختر رو کشیده آخرش هم دختر ماندگار شده
بله طقلک
جمعه ای که عین خود زندگی ترکیبی از غم و شادی بوده.
تنتون سلامت باشه رضوان جانم.
بله ،درسته،غم و شادی بود