نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

ضرب المثل قدیمی:( بیگانه اگر وفا کند ، خویش من است)

داستان ضرب المثل :

   یکی بود ، یکی نبود . ماری بود و سوسماری . آنها با هم دوست بودند ؛ از  صبح تا عصر توی بیابان می گشتندو شب هم که می شد؛ توی یک سوراخ می خزیدند . 

نزدیکی های آن ها ،موشی لانه داشت . موش با هوش که همیشه می ترسید یک وقت  آن دو تا چشمان شان به موش و بچه هایش بیفتد و کارشان زار شود .

موش خبر داشت که مارها از خوردن موش لذت می برند .

 در کنار آنها ، موجود خطرناک دیگری هم زندگی می کرد که دشمن مار و سوسمار به حساب می آمد . (خار پشتی )

که دلش برای خوردن یک مار و سوسمار خوشمزه ، لک زده بود . 

از قضای روزگار ، یک روز خار پشت از جلوی لانه آنها عبور کرد و صدای مار و سوسمار را شنید .

بسیار خوشحال شد و به فکر شکار آنها افتاد . با این فکر به لانه آنها حمله کرد و مار بیچاره و سوسمار بخت برگشته دشمن را بالای سر خودشان دیدند و به سرعت به طرف صخره ها خزیدند .

 سوسمار که تند تر از مار حرکت می کرد؛ شکاف سنگی را پیدا کرد و خودش را توی آن چپاند . مار هم به آن شکاف سنگ رسید و به دوستش گفت : کمی جمع و جور شو تا من هم بیایم توی شکاف سنگ پنهان شوم.

 

سوسمار گفت : شکاف سنگ باریک است و دیگر جایی برای تو نیست . مار گفت :  اگر کمی خودت را جمع کنی برای من هم جا هست ؛زود باش ؛عجله کن الان  است که خار پشت برسد و مرا بخورد . سوسمار گفت : پس زود باش فرار کن . اگر تو فرار کنی و دنبال تو بیاید ؛ من هم  از شرش خلاص می شوم . هر چه مار التماس کرد؛فایده نداشت.

 

سوسمار میگفت : هر کس باید به فکر خودش باشد .

موش هم ،   حرفهای مار و سوسمار را   می شنید .

موش کجا بود ؟ توی همان صخره لانه داشت . دلش برای مار سوخت و با خودش گفت : از جوانمردی به دور است که به او کمک نکنم . با این فکر مار را صدا کرد و گفت : هر چند تو دشمن موشها هستی ، اما اگر قول بدهی که با من و بچه های من،  کاری نداشته باشی ؛  تو را در لانه ام پنهان می کنم . مار قول داد و به لانه موش خزید ، خار پشت رسید به دم در خانه موش؛ولی هرچه گشت مار و سوسمار را پیدا نکرد و به لانه خود برگشت .

 

وقتی آبها از آسیاب افتاد ؛ سوسمار از شکاف سنگ بیرون آمد و مار را صدا کرد و گفت : بیا بیرون . خطر رفع  شد؛ یکی ازآن  موش ها را خودت بخور و یکی را هم بینداز پایین ،تا من بخورم . مار گفت : برو ؛ برو ؛دیگر هیچ دوستی و رفاقتی میان من و تو وجود ندارد . من می خواهم با موش دوست باشم .

 سوسمار خندید و گفت : ما هر دو خزنده ایم . موش با ما بیگانه   است .

 

مار گفت : تو بی وفایی .ولی  موش با وفا است . من هرگز به او و بچه هایش آسیبی نخواهم رساند . 

دل موش آرام گرفت . 

و از آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداری را مثال بزنند ؛ می گویند:

                                                                                       ( بیگانه اگر وفا کند خویش من است ) .

بی خبری

از ساعت دو و نیم ظهر دیروز تا دوازده ظهر  امروزدسترسی ام  به بلاک اسکای دچار مشکل بود.هیشکی خبر نکرد چه شده بود.

امروز  روز خوبی بود.

چه مبارک سحری

دوماه ،مانده به سیزدهم فروردین،

تازه   داره برف میاد.لحظات آخر سحر روز جمعه ،سیزدهم بهمن است.

دیدن صحنه بارش برف چه زیباست!حتی برف پراکنده.

لباس گرم پوشیدم رفتم زیر آسمون تا حظ ببرم از بارش برف.

دعا هم کردم تا مستجاب بشه در لحظات رحمت پروردگاری.


خاطره دوستی در شبی برفی بیادم اومد.

برام پیام گذاشته بود :

«ببخشید نظرم رو میگم ،حس میکنم از اون آدم توقع نداشته ای که بهت همچین حرفی رو زده باشه.

 نمی‌خوام از عملکردش دفاع کنم.،اما آدما گاهی یک عملی رو انجام میدن، بدون اینکه از عواقب آن خبردار بشن. مثلا دارند رانندگی میکنند و از تو چاله پر از آب رد میشن ،که آب را می پاشند به یک عابر پیاده. ممکنه اصلا متوجه نشی و بری. قطعا اگر متوجه میشدی عکس العمل متفاوتی می داشتی... اما بدون اینکه حواست باشه اثرش را رو لباس اون شخص گذاشتی و رفتی... اون شخص هم نمیتونه رنجی را  که تحمل کرده تا به خونه یا یک محل امن رسیده رو فراموش کنه...

حالا تصور کن من ی که آب را پاشیدم رو طرف، برم یک دنیای دیگه و مدام این صحنه از جلوی چشمام رد بشه و بهم بگن اون شخص هنوز نتونسته صحنه ای که تو خالقش بودی رو از ذهنش پاک کنه و بدتر اینکه دستم هم از چاره کوتاه باشه و نتونم جبران کنم.

اگر سخته فراموش کردن و یا بخشیدن طرف، بقول دوستان ،«از کنج ذهنت بریزش بیرون»به نفع خودت لا اقل.

چون دیدم رنجیده ای ،نخواستم همین جوری بگذرم.

صبح روز چهارشنبه را در حالی شروع می کنم که...

بماند

توکل بر خدا

پی نوشت:

از ساعت ۱۱ تا ساعت دو در بازار چرخیدم شاید بتوانم لباس مناسبی برای مجلس عروسی پسر پیدا کنم.

نتوانستم به قبول برسم.

لباس جدید نخواهم خرید.


یکسال پیش براش تو خصوصی وبلاگش نوشتم...

قصه نوشتن های یه خطی از زندگی یه خانمی که فلان تجربه را پیدا کرد،گاهی به خودت هم تلنگر می زنه.

توقصه هات از خودت تعریف کن.خودت را تحسین آمیز معرفی کن.بگو یه خانم بود،که خیلی شجاع بود،از هیچ چیز نمی هراسید،خیلی نازنین بود،با ترس غریبه بود،ترس را،میترسوند،میگفت جرات داری بیا جلو تا در آغوش خود بفشارمت.له بشی.

عزیز زیبای من  !

ما یه کودک درون داریم که با گفتگوی درونی باید پرورش اش دهیم ،نازش را بکشیم،قربان صدقه اش بریم.تا رام ما باشه،سرکشی نکنه،پا به زمین نزنه،نق نزنه،ارضای روانی بشه،به کودک درونت کارت آفرین بده ، وقتی شیرین زبانی می کنه،بگو نازشست ِِخودم که در دیار غریب یه تنه حریف بودم،پسرم  را هم مث گل بار آوردم .

نازنینم !

.ممنون که از جلسات درمان روان  هم مینویسی .تجاربت برای منهم مفید است.تراپیستت تایید کرد که خودت هم شامه ات خوبه و میتونی متوجه بشی ،در واقع به نوعی روان شناس هستی اگر نه برای روایت،اما به خوبی برای رعایت.

شاید تجارب خوب درگیر شدن چرخ دنده هات با حوادث واقعی زندگی ،  آبدیده ات کرده است اینچنین، که من دوست داشتنی تلقی ات می کنم.

دیده ام که بعضی  ها انگار  ماکت آدم هستند و زندگی در امن و امان  ، آنها را غیر واقعی کرده است.تو سرد و گرم چشیده ای.گاهی برای بچه ها قصه بنویس.

بگو :« یه خانوم گل بود که رفت سر چشمه آب بیاره،تو آب چشمه دید، چه خانم رعنا و زیبایی هست اونجا ،  گفت  ۰:کاش من شکل این بودم»،غافل از اینکه خودِخودش در آب زلال چشمه دیده می شد ولی باور نمی کرد میشه این قدر زیبا دیده بشه.