نزدیکی های آن ها ،موشی لانه داشت . موش با هوش که همیشه می ترسید یک وقت آن دو تا چشمان شان به موش و بچه هایش بیفتد و کارشان زار شود .
موش خبر داشت که مارها از خوردن موش لذت می برند .
در کنار آنها ، موجود خطرناک دیگری هم زندگی می کرد که دشمن مار و سوسمار به حساب می آمد . (خار پشتی )
که دلش برای خوردن یک مار و سوسمار خوشمزه ، لک زده بود .
از قضای روزگار ، یک روز خار پشت از جلوی لانه آنها عبور کرد و صدای مار و سوسمار را شنید .
بسیار خوشحال شد و به فکر شکار آنها افتاد . با این فکر به لانه آنها حمله کرد و مار بیچاره و سوسمار بخت برگشته دشمن را بالای سر خودشان دیدند و به سرعت به طرف صخره ها خزیدند .
سوسمار که تند تر از مار حرکت می کرد؛ شکاف سنگی را پیدا کرد و خودش را توی آن چپاند . مار هم به آن شکاف سنگ رسید و به دوستش گفت : کمی جمع و جور شو تا من هم بیایم توی شکاف سنگ پنهان شوم.
سوسمار گفت : شکاف سنگ باریک است و دیگر جایی برای تو نیست . مار گفت : اگر کمی خودت را جمع کنی برای من هم جا هست ؛زود باش ؛عجله کن الان است که خار پشت برسد و مرا بخورد . سوسمار گفت : پس زود باش فرار کن . اگر تو فرار کنی و دنبال تو بیاید ؛ من هم از شرش خلاص می شوم . هر چه مار التماس کرد؛فایده نداشت.
سوسمار میگفت : هر کس باید به فکر خودش باشد .
موش هم ، حرفهای مار و سوسمار را می شنید .
موش کجا بود ؟ توی همان صخره لانه داشت . دلش برای مار سوخت و با خودش گفت : از جوانمردی به دور است که به او کمک نکنم . با این فکر مار را صدا کرد و گفت : هر چند تو دشمن موشها هستی ، اما اگر قول بدهی که با من و بچه های من، کاری نداشته باشی ؛ تو را در لانه ام پنهان می کنم . مار قول داد و به لانه موش خزید ، خار پشت رسید به دم در خانه موش؛ولی هرچه گشت مار و سوسمار را پیدا نکرد و به لانه خود برگشت .
وقتی آبها از آسیاب افتاد ؛ سوسمار از شکاف سنگ بیرون آمد و مار را صدا کرد و گفت : بیا بیرون . خطر رفع شد؛ یکی ازآن موش ها را خودت بخور و یکی را هم بینداز پایین ،تا من بخورم . مار گفت : برو ؛ برو ؛دیگر هیچ دوستی و رفاقتی میان من و تو وجود ندارد . من می خواهم با موش دوست باشم .
سوسمار خندید و گفت : ما هر دو خزنده ایم . موش با ما بیگانه است .
مار گفت : تو بی وفایی .ولی موش با وفا است . من هرگز به او و بچه هایش آسیبی نخواهم رساند .
دل موش آرام گرفت .
و از آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداری را مثال بزنند ؛ می گویند:
( بیگانه اگر وفا کند خویش من است ) .
البته اخر داستان اینجوریه ک سه روز بعد مار هم موش رو خورد هم دوتا بچه هاشو !!بازم خویشاوند اگه گوشتتو بخوره استخونتو میذاره ولی بیگانه چی ؟؟ همه رو میخوره یه کوکا هم روش
بله البته اینجوری هم شنیده شده
چقدر قشنگ و آموزنده بود رضوان جانم
دوست اگر وقت نیاز کمکت نکنه به چه درد می خوره
بیگانه اگر وفا کند خویش من است،...من خویشاوندان عزیزی دارم.
بله البته عزیزم
جالب و قشنگ

واقعا قشنگه