قصه نوشتن های یه خطی از زندگی یه خانمی که فلان تجربه را پیدا کرد،گاهی به خودت هم تلنگر می زنه.
توقصه هات از خودت تعریف کن.خودت را تحسین آمیز معرفی کن.بگو یه خانم بود،که خیلی شجاع بود،از هیچ چیز نمی هراسید،خیلی نازنین بود،با ترس غریبه بود،ترس را،میترسوند،میگفت جرات داری بیا جلو تا در آغوش خود بفشارمت.له بشی.
عزیز زیبای من !
ما یه کودک درون داریم که با گفتگوی درونی باید پرورش اش دهیم ،نازش را بکشیم،قربان صدقه اش بریم.تا رام ما باشه،سرکشی نکنه،پا به زمین نزنه،نق نزنه،ارضای روانی بشه،به کودک درونت کارت آفرین بده ، وقتی شیرین زبانی می کنه،بگو نازشست ِِخودم که در دیار غریب یه تنه حریف بودم،پسرم را هم مث گل بار آوردم .
نازنینم !
.ممنون که از جلسات درمان روان هم مینویسی .تجاربت برای منهم مفید است.تراپیستت تایید کرد که خودت هم شامه ات خوبه و میتونی متوجه بشی ،در واقع به نوعی روان شناس هستی اگر نه برای روایت،اما به خوبی برای رعایت.
شاید تجارب خوب درگیر شدن چرخ دنده هات با حوادث واقعی زندگی ، آبدیده ات کرده است اینچنین، که من دوست داشتنی تلقی ات می کنم.
دیده ام که بعضی ها انگار ماکت آدم هستند و زندگی در امن و امان ، آنها را غیر واقعی کرده است.تو سرد و گرم چشیده ای.گاهی برای بچه ها قصه بنویس.
بگو :« یه خانوم گل بود که رفت سر چشمه آب بیاره،تو آب چشمه دید، چه خانم رعنا و زیبایی هست اونجا ، گفت ۰:کاش من شکل این بودم»،غافل از اینکه خودِخودش در آب زلال چشمه دیده می شد ولی باور نمی کرد میشه این قدر زیبا دیده بشه.
خیلی متن زیبا و قابل تاملی است. ممنون رضوان جانم
ترشی اگر بود یکساله شده بود.
چه قشنگ بود اون بند آخر
گوارای وجود شما