دیروز ساعت سه و نیم بود که ما رفته بودیم جشن عقد.چون یادم رفته بود موبایلم را شارژ کنم ،نتوانستم عکس بگیرم.
عروس خانوم که 22 سال و شش ماهه بودند با آقا داماد 27 ساله مدت ها مهمانان را سر گرم کردند.شربت و شیرینی و میوه و آهنگ و زنان بزک شده و لباس های رنگ رنگی و حرکات موزون ، غوغایی به پا کرده بود .
متاسفانه سالن پذیرایی با جاذبه های بیشمارش ، جای راحتی برایم نبود و وقتی در ساعت شش به خانه رسیدیم ، مدهوش به رختخواب رفتم و تا ساعت سه و نیم بامداد همچون آدامس به رختخواب چسبیده بودم.
خدا خیرش دهد همسر را که، بیدارم کرد تا داروهایم را بخورم وگرنهمعلوم نبود امروز با چه حال از خواب بیدار می شدم.
هرچه به عروس زیبا نگاه می کردم ،بر میزان وحشتم افزوده می شد که با چه بضاعت دارد به خانواده همسر میرود.
تنها یک خواهر همسر داشت که عاشقانه تحویلش می گرفت.خودش اما...نگویم دلم می سوزد بگویم دهانم.خدا آینده اش را روشن و نورانی گرداند.
همه متحیر بودند از زیباییش که با بزک صد چندان شده بود.(همواره شکننده تا امروز ارزیابی اش کرده ام).
وقتی به دنیای ما پا گذاشت کسی فکر نمی کرد بتواند دوام بیاورد (از کم وزنی).
اما گویا محاسبات ما درست از آب در نیامد و لیسانس خود را در رشته روان شناسی(که در آن معلوم نیست چقدر دوام بیاورد)به پایان رساند.
تاج اصفهانی را دوست داشتم.
گلپایگانی در مایه ابو عطا میخواند :<<لذت دیوانگی از من نگیر.>>.
مگه دیوانگی لذت دارد؟
چون هوا آلوده است پیاده روی من تعطیل شده.
امروز که داشتم قدم می زدم ؛ چشمم افتاد به کناره جدول.سگی سیاه دراز کشیده بود .بی آزار ، سرش را رو دستاش گذاشته بود و انگار غم عالم تو دلش خونه کرده . دیدم مردی به سویش آمد و دو تا دونه کوکتل(سوسیس آلمانی) ، جلویش گذاشت.امتحان کرد و نخورد و بلند شد ؛ رفت جایی دیگر خوابید .به آن مرد گفتم
: <<ادویه جات دارد، برای حیوانات مناسب نیست>>.
گفت :
<< دلم برایش می سوزد هفت -هشت تا بودند ؛رنگ وارنگ ،جست و خیز کنان در چمنها از پی همدیگر می دویدند ؛ یه از خدا ی خبر گزارش داده که آلودگی دارند ،امنیت نداریم بیایید جمع شان کنید .گویا جمع شان کرده اند برده اند خارج شهر محل نگه داری سگ های ولگرد (متعلق به شهرداری).>>
سری به حالت تاسف تکان داد و ادامه داد:<< امکان نگه داری ازش را ندارم وگرنه با خود می بردمش .گناه داره ؛ تنها شده.>>