نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شنبه دوم از ماه آذر

یه هفته گذشت،چه گذشتنی!

دیروز 9/9/__(1304/9/9 بود.همسر جان با چشمان اشکبار(ناشی از سرماخوردگی)داشت رانندگی می کرد(سی کیلومتر راه را)تا برسیم به مسجدی که مراسم ترحیم زن عمو جانش در جریان بود.(حال منو  میفهمید چه حالی بود؟)

برادران دیگر خود را (هر پنج تا را)ملزم کرده بود حضور به هم رسانند مبادا خانواده عمو(به خصوص پسر عمو ها)احساس بیکسی داشته باشند .

ساعت 9و نیم در مسجد بدون سیستم گرمایشی از سرما می لرزیده؛ رفته تو خیابون تو آفتاب ایستاده.

زن عمو (جان )شان 87 سال در این دنیا دوام آوردند و نوه ها را با تحصیلات لیسانس و بالاتر ...

زنی با اراده و مقتدر که بعضا از گوشه و کنار گلایه هایی هم...

همسر ایشان(عمو «جان»)سال 95 در سن 84 سالگی مرحوم شده بودند و تنهایی بر ایشان(زن عمو) تحمیل شده بود.

جمعیت حاضر در سالن را برای صرف ناهار حبس کرده بودند تا روح آن بانو احساس بهتر داشته باشد.

وقتی ساعت 15(سه بعد از ظهر)به خانه رسیدیم سجده شکر به جا آوردم رانندگی ایشان ختم به خیر شد.(با حال نزار).

مصداق ضرب المثل «به مادرت جفا  کنی،به دیگران چها کنی؟».یا «سرم بشکند،نرخ ام نشکند».

پرستاری جانانه ام نتیجه داد و امروز با حال بهتر از خواب بیدار شد ولی خشم ابراز نشده ام حالم را خراب کرده.آخه مرد...لا اله الا الله

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

روز های این هفته شنبه و یک شنبه متفاوت بودند از دوشنبه (بیماری همسر)و سه شنبه(خاکسپاری زن عموی همسر) چهارشنبه و پنج شنبه اش هم بسیار متفاوت تر از هر چهار روزقبل.

باورم نمی شد اینقدر نوسان را تجربه کنم.

من امروز را به ذکر خواهم گذراند.شاید حال بهتری پیدا کنم.

هفته ای که گذشت شنبه یک شنبه اش متفاوت بود از دوشنبه و سه شنبه اش

روز خاصی بود

آخرای شب هست.نوه ها بعد از شیطونی فراوان با من خدا حافظی کردند و رفتند.امروز تا  قبل ساعت 2  و نیم نشد خانه بیاییم .خیلی سر پا ماندن منو خسته کرد.فکر کنم .دمغ هم شده ام.مادر  دخترعموی همسر(زن عمو جان همسر)در سن 83 سالگی جان شیرین خود را به جان آفرین تقدیم کرده بود.یه مستخدم(خانم نسبتا جوان)داشت .مدت ها بود آلزایمر پیدا کرده بود.دیروز برای خاک سپاری ()دو پسرش از انگلستان آمده بودند.همه بچه هاش شاگرد ممتاز هایی بودند که از مادر خود دور بودند و تنها مستخدم کم سواد به حالش دل سوزانده بود به من گفت ازش فیلم و عکس گرفته است و تعجب کرده چطور به آرامی ازین دنیا دل بر کنده است.(در حال ذکر گفتن ).

ثروت بسیارش  باعث رفاهش نشده بود(بهش تو فامیل لقب با سیاست داده بودند). زخم بستر آزارش داده بود .

هضم قضیه مرگ بر من گران آمده.

حوصله نداشتم نوه ها یم بیایند ؛ولی طبق تدبیر همسر در خفا (ویا عروس خانوم پیشنهاد داده بود) بیایندتا هم  به همسر تسلیت بگویند و هم در من تغییر روحیه دهند.

آمدند و  سه ساعت خانه مان ماندند.

طبیعت بچه ها شلوغیه و من بی حوصله بودم.

خدا ببخشد اگر متوجه شده باشند که حوصله ندارم.هر دو نوه شیرینکار و با نمک و شیرین زبونند.

ولی نمی دانستم چرا رو پا نمی شدم.

صبح اولین سه شنبه آذر ماه

سلام.

از ساعت دو وپنجاه دقیقه« ۲:۵۰» که بیدار شده ام،دارم به خوابی که دیده ام فکر می کنم.عجب شبی بود!خوابی واضح و روشن،مادر فوت شده ام در کنارم بود و سه تا «ازشش تا » برادرم،سر سفره صبحانه.بعد  مادرم و من در جمعی زنان که قصد سفر به جایی را داشتند ،سفر زیارتی،ولی در همان حال انتظار بیدار شدم.موبایلم را نگاه کردم.از دختر عموی همسر پیامک امده بود زن عموی همسر(بعد از مدتها بیماری در بستر) جهان را وداع کرده،ساعت ۹ صبح  در مراسم تدفین او در جمع فرزندانش حضور یابیم.