نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

محاسبه عمر

جمعه هفته قبل نوه ام (علی)در خانه عمویش صبح کرد.وقتی بیدار شد به من گفت :«مادر جان!عمویم در تهران خواهد ماند و دیدارش برایم دیر به دیر اتفاق خواهد افتاد».دل مهربانش را فدا شوم .غمگین به نظر می رسید.

با این حساب دومین جمعه است که مادر شوهر دومین عروس خانم هستم.حالا باید بنویسم:«من،رضوان، مادر بزرگ دو نوه و مادرشوهر دو عروس هستم».

یادش به خیر بهمن سال ۶۱ ،  که خودم دختر جوان(,۲۴ساله)و دانشجو بودم و اصلا فکر نمی کردم ایند ه ای بدین شکل داشته باشم.اما مشغول بحث و گفتگو با همسر بودم تا زندگی جدیدی پایه ریزی کنیم.۴۱ سال گذشته و من متفاوت فکر می کنم.

یک هفته گذشت

روز مبعث بود،پنح شنبه بود،پسر بزرگم تو جاده بود،روز موعود فرا رسیده بود.تا ساعت ۳ عصر فرصت داشتم آماده شوم.به آرامی روز سپری شد .

لحظه خواندن خطبه عقد، همه مدعوین و من در حال دعا کردن برای خوشبختی عروس و داماد بودیم.

ممنون میشم دعا کنید خونه شون هم آماده بشه و از هول در بیام.

سه ماه سخت را پشت سر گذاشته ام و دعاهای شما ،سر پا نگهم داشته.

یک هفته تهران بودن به شادی گذشت.شاد و خوشحال باشید همه روزای آخر سال را

بزرگی به کام شیر در است،شو خطر کن ز کام شیر بجوی

زندگی پر از فرصت‌های ارزشمندی است که با استفاده از آنها امکان رشد و ترقی خواهیم داشت. منتها متأسفانه بسیاری از ما از اینکه قدمی رو به جلو برداریم واهمه داریم. وقتی نیازمان به خوراک، پوشاک، و مکانی برای استراحت برطرف شده است، چرا باید خود را به زحمت بیندازیم و برای پیشرفت تلاش کنیم؟ بیشتر مواقع، آنچه ما را از پیشرفت بازمی‌دارد و اجازه خروج از منطقه امن ذهنی را از ما سلب می‌کند طرز فکری شبیه به این است، و نه ناآگاهی یا نداشتن دانش و مهارت. خبر خوب آنکه اگر بخواهیم و اراده کنیم، می‌توانیم این طرز فکر را تغییر دهیم. در ادامه، خواهیم گفت منطقه امن در روانشناسی چیست. در طول مسیر نیز از نکات و توصیه‌های مفیدی خواهیم گفت که خروج از آن را آسان‌تر خواهد کرد. همراه ما بمانید.

محمد رضا عاشوری

یه خاطره عاطفی

یکی از همکلاسی هایم (وقتی پنجم دبستان بودم) ، محبوبه گَرَگ یَراق بود.من فقط تماشایش میکردم.باهاش حرف نمی زدم و از حجب و حیای بیش از اندازه اش خوشم می آمد.نیمه ها ی سال دیگه مدرسه ما نیامد شاید پدرش انتقالی گرفته به شهر دیگری یا خانه شان جا به جا شده و مدرسه اش عوض شده،جای خالی اش تو نیمکت وسط کلاس برایم یاد آور غم بود.ولی هیچکس از من و شاید کنار دستی هاش سوآل نکرد شما چه حالی دارید و چگونهبا جای خالی اش ، کنار آمدید.اون سال یکی از درسهام را نمره بیست گرفتم(قرآن،روخوانی).

و دقیقا همین سال بریده روزنامه هایی را جمع می کردم که اخبار استان را منتشر کرده بود تا مثل گوینده رادیو به روش گویندگی، در سالن خالی از وسیله خونه(که صدا را انعکاس میداد)بلند ،بلند بخوانم.