نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

محاسبه عمر

جمعه هفته قبل نوه ام (علی)در خانه عمویش صبح کرد.وقتی بیدار شد به من گفت :«مادر جان!عمویم در تهران خواهد ماند و دیدارش برایم دیر به دیر اتفاق خواهد افتاد».دل مهربانش را فدا شوم .غمگین به نظر می رسید.

با این حساب دومین جمعه است که مادر شوهر دومین عروس خانم هستم.حالا باید بنویسم:«من،رضوان، مادر بزرگ دو نوه و مادرشوهر دو عروس هستم».

یادش به خیر بهمن سال ۶۱ ،  که خودم دختر جوان(,۲۴ساله)و دانشجو بودم و اصلا فکر نمی کردم ایند ه ای بدین شکل داشته باشم.اما مشغول بحث و گفتگو با همسر بودم تا زندگی جدیدی پایه ریزی کنیم.۴۱ سال گذشته و من متفاوت فکر می کنم.

نظرات 4 + ارسال نظر
هنوز زندگی جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 12:24

به به رضوان جانم... چه عالی.

ممنون عزیزم

Pari جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 12:06

امیدوارم در کنار خانواده تون و عزیزانتون سالم و سلامت و به شادی، با عمری طولانی رو سپری کنین

ممنون خانم چهل ساله نشده شیرین زبان و مهربان

Lily جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 09:19

در کنار خانواده نازنینتون شاد و تندرست بمانید. روز بارانیتون به خیر و شادی

شما هم روز بارانی تان را ،ر در نهایت نشاط و شادی و سلامت ،به شب برسانید ،عزیزم

قره بالا جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 08:50

تازه مامان ما بلاگ اسکایی ها هم هستین

البته و باعث افتخاره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد