جمعه هفته قبل نوه ام (علی)در خانه عمویش صبح کرد.وقتی بیدار شد به من گفت :«مادر جان!عمویم در تهران خواهد ماند و دیدارش برایم دیر به دیر اتفاق خواهد افتاد».دل مهربانش را فدا شوم .غمگین به نظر می رسید.
با این حساب دومین جمعه است که مادر شوهر دومین عروس خانم هستم.حالا باید بنویسم:«من،رضوان، مادر بزرگ دو نوه و مادرشوهر دو عروس هستم».
یادش به خیر بهمن سال ۶۱ ، که خودم دختر جوان(,۲۴ساله)و دانشجو بودم و اصلا فکر نمی کردم ایند ه ای بدین شکل داشته باشم.اما مشغول بحث و گفتگو با همسر بودم تا زندگی جدیدی پایه ریزی کنیم.۴۱ سال گذشته و من متفاوت فکر می کنم.
به به رضوان جانم... چه عالی.
ممنون عزیزم
امیدوارم در کنار خانواده تون و عزیزانتون سالم و سلامت و به شادی، با عمری طولانی رو سپری کنین
ممنون خانم چهل ساله نشده شیرین زبان و مهربان
در کنار خانواده نازنینتون شاد و تندرست بمانید. روز بارانیتون به خیر و شادی
شما هم روز بارانی تان را ،ر در نهایت نشاط و شادی و سلامت ،به شب برسانید ،عزیزم
تازه مامان ما بلاگ اسکایی ها هم هستین
البته و باعث افتخاره