نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خدا اون روز را نیاره،که...

یه روز با دانشجوهای دختری که تو بخش روانپزشکی کار آموزی داشتند،چشمم به جمال دختر ۱۴ ساله ای افتاد که از بهزیستی اورده بودند اش.دیدم با لباس چسبانی که به تنش است ،رفته کنار نگهبان (مرد)و هی با تنش تنه می زنه به آرنج نگهبان و میگه در را باز کن برم بیرون ،تو محوطه،اینجا دلم گرفته.نکهبان بهش می گفت:« برو رو تختت استراحت کن».دختر در سن چهارده سالگی روز روشن ،میخواد برود حیاط جست و خیز کند .میگفت مگه زندانی ام؟من نمی خوام اینجا اسیر باشم.دانشجویان دختر او را دعوت کردند در جمع شش نفره شان بنشیند و بگوید چی شد از بهزیستی آوردندش بخش ،او هم گفت و گفت و گفت تا اینکه...

یاد آوری اش هم غمگینم می کنه.

بچه بوده میگذارند اش  پرورشگاه .پنج ساله میشه زن و شوهری به فرزندی قبولش می کنند، می برندش انگلستان و سفرهایش به ژاپن و....سیزده و نیم ساله بوده از نگه داری اش عاجز میشن،میارن ایران و دوباره  میذارندش بهزیستی،(از چاه در میاد ،می افته تو چاله).

خدایا سرنوشت این بچه ها را ،از سر بنویس.


نظرات 3 + ارسال نظر
قره بالا پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 01:00 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

بخاطر همین چیزاش بود که تپل نذاشت برم روانپزشکی
غصه خوردم براش

گیل‌پیشی چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 22:04 https://temmuz.blogsky.com/

کار کردن در محیط‌هایی که آدم‌های زیادی با سرنوشتی تلخ بودن، خیلی سخته.
آدم از شنیدنش قلبش به درد میاد.

لیلی چهارشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 17:57

متاسفانه خیلی از این طفلیها دیدم. گاهی هم از بخش فرار می‌کنن و خیلی کار رو سخت می‌کنن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد