اگر حافظ این شعر را سروده نکرده بود،من چگونه از غم خود را رهایی میدادم؟مدیون حافظ هستم.
نه تنها این شعر او، که بسیاری دیگر از شعرهاش به فریاد می رسد.و نهتنها حافظ سعدی و پروین اعتصامی هم فریاد رس لحظه های سخت من بوده اند
روزی در بخش روان پزشکی قدم می زدم که خانم باریک اندام ژولیده مویی را دیدم که شب قبل آورده بودند در بخش بستری کرده بودند
اومد جلوی ایستگاه پرستاری ایستاد و گفت میخوام بگما :<مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمل بایدش>
یه روز کاری، وقتی با دانشجویان وارد بخش شدیم ، دیدم پیر زن کوتاه قدی (قد هم مهم است؟) بخش را گذاشته رو ی سرش
برافروخته راه می رود و بد و بیراه می گوید.
(لازم به تذکر میدانم بگویم من و دانشجویان از درب ورودی دانشگاه تا درب ورودی بیمارستان را با مینی بوس و باهم می رفتیم)
زن آژیته و بیقرار بود و پرستاران بخش اجازه داده بودند در بخش راه برود و با صدای بلند غرو لند کند .دیگر زنان بیمار روان که از سر و صدای او خواب از سرشان پریده بود هم به او حق میدادند که ناراحت و شاکی باشد و گله ای از غرو لند او نداشتند .
آن روز ، این زن در یک اقدام ناگهانی(به سرعت) مقنعه از سریکی از دانشجوی پرستاری ما برداشت .
چرا که رفته بود روبروی او ایستاده بود و گفته بود :عزیزم !چی شده؟چی تو را ناراحت کرده؟
امروز خیلی زود از خواب بیدار شدم.اول رفتم آشپزخونه.دیدم سبنک از ظرف پر است .تمیز شستم شون.دوتا لیوان آب ولرم از فلاکس آب جوش نوشیدم تا سیستم بدن اعلام بیداری کنه.مقدار ی پیاز و شلغم گذاشتم رو اجاق تا فضای آشپزخونه بخار بگیره و تنفسم راحت تر بشه.قند خونم را چک کردم ۸۱ بود یعنی عالی.با وحودیکه روز قبل از خوردن قند خرما و شیرینی خود را محروم نکرده بودم.وبلاگ هایی را که نوشتن شون را می پسندم و به روز شده بود، خوندم.کمی دور تا دور اتاق پذیرایی قدم زدم تا قدم شمار اعلام کند و تشویق بشم.برای روح پر فتوح اموات مون از جمله مادر جانم و پدرعزیزم و پدر بزرگ،مادر بزرگا و داداش جوانمرگ شده ام دعا کردم.
عزیزانی از من میخوان از تجاربم در بخش روان پزشکی و عمری زندگی بنویسم ولی انگار من گذشته ها را گذاشته ام تو صندوقچه و در آوردن شون برام زحمت داره.
ذهن خودم پر میکشه به همه خاطرات ،ولی بر زبون نمیارم شون.میترسم خواب شیرین باشم و بیدار شوم ببینم هنوزم در آن دوران سخت هستم.
اون وقت که باید سحر بیدار می شدم یه بچه را برای رفتن به مدرسه آماده می کردم یکی را برای رفتن به مهد و خودم برای رفتن به بخش روان پزشکی با کلی برخورد های جور واجور .هر روز داستانی از همکاران مستقر در بخش،از دانشجو های ناشی و تازه و بیمارانی که اضطراب در سطوح مختلف عامل بیماری شان بود و انتقال می دادند.
مادر جان همسر یه روز که با همه مشغله هایم مهمان شان کردم و کلی غذا درست کردم با جمیع فرزندان شان تشریف نیاوردند غذا بخورند چرا که فرمودند به دخترم دعوت نامه خاص بفرست انتظارش متفاوته و من امتناع کردم،تنبیه سختی شدم .فکر می کردند من زندگی رله و راحتی دارم چون با سیلی صورتم سرخ بود.