خیلی مایلم ینویسم (نویسندگی کنم)ولی افکاری به ذهنم هجوم می آورد اینو نگو.اینجوری نگو،اساسا نگو،ملایم تر بگو،بترس از گفتنش،ابا داشته باش.سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند و...و...و...
ساعت یازده تا یک(یا سیزده)برق نداشتیم داشتم آش می پختم(نه آشپزی می کردم)و ذهنم قصه می بافت ولی وقتی برق آمد (سیم مان وصل شد)همه آنچه در ذعنم بود پرید.ناچارم از شنیده هام بنویسم.
صدا می آمد
از تو حیاط مجتمع
با منشا خارج نرده ها (حصار دور مجتمع):
ساناز !اولشه.من بعد منو اینجوری خواهی دید؛ناراحتی زنگ بزن صد و ده (110)بیاد».
خبری بود؟
آره همسایه طبقه ...ام مجتمع مقابل ،پنجره اش به خیابان مشترک باز می شه و احتمالا طرف را به خونه راه نمی داده ؛ مجبور شده پیام هاش را با صدای بلند بگه ؛ که نه تنها من ،که همه 24 واحد رو به این خیابان از مجتمع ما ،و هر شش واحد رو به خیابان از مجتمع روبرویی دم پنجره ها بیان و بشنوند فریاد دادخواهی اون آقای جوان را.حتی میوه فروش خیابان مون(با وانت)هم متوچه قضایا بود و هر دو نگهبان دو مجتمع. (مجتمع روبرویی مان خانه 165 متر و هر کدام در یک طبقه هستند.
کسی صدای سوت بلندش آمد و ساناز و مادر و خواهرش رفتند تو خیابون تا از دلش در بیارند یا مذاکره کنند باهاش تا توجیه اش کنند یا روشنش کنند یا تهدید متقابلش کنند یا طرح دوستی بریزند (ماها نمی دانیم ولی ظاهرا قضیه فیصله یافت و فقط فضولی مون بر انگیخته شده چه اتفاقی افتاده.
خدا به خیر کند بحث ها و کشمکش ها و کدورت های ما بین انسان ها را اعم از احتمالی یا واقعی یا نمایشی.
خب این نوشته من
غلط املایی داره یا انشایی؟
تلفنم زنگ خورد.
با سرعت به سویش جهیدم(نه پریدم)شایدم خیز گرفتم.
پسرم بود
.گفت : «خبر خوب:پسرمون قبول کرد دیشب را تو تخت خودش بخوابه».
عزیزم به فداش .
رشد استقلال در هشت ماهگی(سه روز از هشت ماهه شدنش می گذرد).
ادامه صحبت پسرم :«فقط ساعت شش صبح بیدار باش می زند».
نوه جون به خودم برده(بعضی ها میگن ،رفته)سحر خیز است.
شبا ده(بیست و دو)به رختخواب می رود و صبح ها پنج یا شش بیدار میشه.
براتان بگم جان عمو،این پسر کوچول موچول؛تا سرش رو سینه من مادر بزرگ بود؛ از خواب بیدار نمی شد ؛قبل از سه ساعت و وقتی میگذاشتم اش تو تخت خودش یا حتی روی زمین؛ بیست دقیقه-نیم ساعت بعد بیدار می شد.
به پسرم و عروسم گفتم: « نبض مادر بزرگش(صدای تپش قلبم)کند است و القای آرامش بهش می کنه.».
خدا برای شما و من حفظ کنه فرزندان و نوه ها را.
زن همسایه گفت دختر برادرم را آورده بودند خانه مان به قدری جیغ بنفش می کشید که بهناگاه عصبی شدم و موهای لطیف سرش را چنگ زدم و الان احساس گناه می کنم.گفتم ازین احساس گناه بمیر .من برای تو درمانی سراغ ندارم.اشک می ریخت ولی تصور دردی که بچه برادرش در سن رشد متحمل شده مانعم شد از او دلجویی کنم و دلداری اش دهم.
امروز یه خانم باغدار تو زمین ورزش پارک محله مون کیسه پلاستیک هایی حاوی بادام سنگی تازه(با پوست سبز اولیه)آورده بود برای فروش.(خانوما فقط ورزش نمی کنند ،داد و ستد برای کمک به اقتصاد خانواده شون هم می کنند و درتما م مدتی که ورزش می کنند حواس شون به حرکات اصلاحی ورزش نیست)هر بسته یه کیلویی دویست و سی هزار تومان.چشم تون روز بد نبینه.من که رو مود خرید بودم دو تا بسته خرسدم بردم خونه و پوست های سبز بلا استفاده را جدا کردم و حاصل آن 400 گرم بادام از هر کیلو شد که دوباره پس از شکستن حاصل آن 130 گرم میشه و همسر فرمودند ...نرود به بازار بازار ...می شود.
امسال برای حریره بادام نوه جون نیازمند بادام بودیم و هر کیلو را میخریدیم550 هزارتومان و پودر می کردیم و همراه با آرد برنج حریره تهیه می کردیم
باورم نمی شد که حتی پانزده روز بمانیم(همسر گفت ممکنه پانزده روز بمانیم)ولی بیست و دو روز ماندیم.
خبر نداشتم پسرم و عروسم (هر دو دامپزشک)قراره محل کار خود را (بالاجبار) از یه ساختمان سه طبقه وسیع ، منتقل کنند به یه مکان استیجاری یک طبقه(ومحدود).و شما بگو چگونه جای دهند وسایل بسیار خود را در فضای محدود؟و نام آن را نیز از بیمارستان حیوانات به مجنمع درمانی تغییر دهند.
از مجیدیه میدان امام رضا به خیابان فرجام. وچقدر همه در تب وتاب باشند.
فشارها به من و کودک هفت ماهه منتقل می شد و بزرگسالان خانواده هم درگیر کمک به جوانان بودند.
دعا کنید نتیجه زحمت بیست و یک روزه من حفظ شود.