نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

تو نمازت را بخون

از اینکه نماز نمیخواند ناراحتم.

میگه اون نماز خوان ها وضع مملکت مون را به این روز انداختند بازم میگی نماز بخون؟

گفتند اقتصاد مال خر است.حالا کالا برگ دست تان بگیرید بروید تو صف کالا های اساسی

نمی خواهم اصرار کنم.ولی ناراحتم.

خودم اگر کور سو ایمانی نداشتم در زندگی سختی ها را تاب نیاورده بودم.

برادرم بارها  گفته :  کاش همه مثل خواهرم دست شان به دامن خدا بود.من بابت او دغدغه ای نداشتم.


دیروز ساعت 4 دوتا نوه توسط مادرشان به خانه من تحویل داده شدند .با نوه پنج ساله (دختر زیبا)رفتیم مهد کودک دو زبانه روبرو مجتمع مسکونی .به او اجازه دادند سر کلاس به طور رایگان حضور به هم رساند بعد شماره تلفن مامانش و باباش را گرفتند تا مجاب شان کنند از روز دوشنبه نامنویسی اش کنند تا زبان بیاموزد حین بازی و تفریح با سی دی های آهنگین.خدا کنه عروس خانم و پسرم قبول کنند تا هر شنبه و دوشنبه باهاش همراه شوم و بروم تا بیفتد رو غلتک.هنوز که هنوزه در سن 5 سال و دو ماه هجده روزه گی حاضر نشده مهد و پیش دبستانی برود.میخواد فقط موی دماغ مادرش باشد

دکتر برام یه قرص خاص به   نام استئوفوس 70 نوشته و فرموده صبح ناشتا هر هفته یکی خورده شود(تا هشت هفته)  و تا یک ساعت بعد از خوردنش نخوابم و ایستاده یا در حال راه رفتن باشم.

- سه شنبه گذشته ،عمو جون بزرگ   پسرام قول داده بود بیاد خونه مون عروس و پسرم را ملاقات کنه و احتمالا کادو تولد نو رسیده را دهد که نیامد و   من به یاد حرف دخترش افتادم که بهش گفته بود:« عمو گندم کاشته تو جو(وقتی گفته  بود به دخترش ازدواج کن .منم نوه می خوام).» اشاره به ضرب المثل : (گندم از گندم بروید ؛جو، ز ،جو).(چون برادر زاده های همسر معتقدند عمو شان(همسر جان)به بچه هاش توجه ویژه داشته)از حق نگذرم (زیادم بدک نگفته اند ).

یک هفته ای بر من گذشت که همش سر پا در آشپزخانه و کنار تخت بچه وایستاده بودم.

پی نوشت:

صد سال پیش در چنین روزی مادر بزرگم پدرم را به دنیا هدیه داده بود،روح پدرم و مادرش در ملکوت اعلی با فرشتگان محشور باد.

راستش من نمی خواستم بیمار روانی را به چشم ببینم.

نمی خواستم ببینم یا بدانم بیماری وجود دارد که روانش عیبناک شده.

نمی خواستم خوش بینی و شادی ام صدمه ببیند.

میخواستم همیشه دنیا  گل و بلبل باشد.

ولی خب این هدف یه کبک که سرش را زیر برفا می کنه هم هست.

این همسر خدا خوب کرده من(اصطلاحی است در بین اطرافیان من به جای بد و بیراه گفتن)وقتی دید من بعد از کار آموزی در بخش روان دمغ هستم ولی وقتی در بخش کودکان تمرین مدیریت می کنم هضمش براش سخته هی فرم هایی را از روزنامه برام جدا ساخت که ارشد روان را تحصیل کنم(توجیه است ؟نمی دانم)

به هر حال در دوره لیسانس رشته پرستاری یه دوره ای داشتم بخش روان که مربی مان زنی آمریکایی وهمسر یکی از پزشکان شهر بود.

او هر روز که با ما ملاقات در بین بیماران داشت؛ بیماران را تشویق به پختن شیرینی می کرد و حتما معتقد بوده اگر دنیا آنجوری نیست که دوستش بداریم بهتره تغییری به آن بدهیم که خودمان دوست داریم  باشد.

در بخش روان دلم کباب می شد برای بیماران،و البته وحشت زده می شدم کارگر جنسی ببینم در آنجا که ازش سو استفاده شده.

پدر جان !مادر جان!

آیا می دانستید دخترک لطیف تان را به رشته سخت پرستاری فرستاده اید ؟

تازه سخت ترین بخش از نظر روحیه؟

شاید بعد ها در من تغییراتی به وجود آمد و پذیرش بیماران و بخش برام آسون شد.

شاید هم نشد و من به دلیل آسیبی که دیدم زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم شدم

روز عید مبعث من و همسر منتظر ورود نوزاد و پدر (پسرم) و مادرش(عروسم ) بودیم.تمام روز در دلهره مشغول سر وسامان دادن به خونه بودیم .نوه جون 34 روزه شده بود و مسافرت کردن را شروع کرده بودند.دلنگران بودم هوای سرد بین راه براش آزار دهنده باشه.درست در روزی به اصفهان قدم می گذاشت که دو سال قبلش بابا و مامانش سر سفره عقد به همدیگر پیمان ازدواج بسته بودند.وقتی رسیدند خانه ما ساعت هشت و نیم شب بود.معمولا درین مواقع بزرگترا اسپند دود می کنند.ولی ما دو دسته گل نرگس و یه خانه پر از بخار را به اونا پیشکش کردیم .نیم ساعت که گذشت عمو و زن عموی بچه و دو تا فرزندشان هم از راه رسیدند .تاخیرشان را بی اهمیت تلقی کردم(گفته بودم زودتر خانه ما باشند.اولین سحر گاهی که نوه جون را در آغوش گرفتم روز یکشنبه ساعت 4 بود.و به این ترتیب سحر گاه دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه از وجود عزیزش لذت بردم.روز ها به خوبی و آرامش می گذشت. و ما یه دهم از ماه میزبان آنها بودیم .درست ساعت ده صبح چهارشنبه با بار و بنه سفر خانه ما را ترک کردند تا مهمان خانه خاله عروس خانوم (میانه راه) شوند به صرف ناهار و به اتفاق مادر بزرگ به تهران بازگشتند.وقتی ساعت هشت شب زنگ زدند ما رسیدیم تازه غذا خوردم.

نگران سفر کردن بچه ها بودم ،حالا نوه هم اضافه شده.

هی وسوسه می شدم بگم سفر نیایید.جاده ها درین فصل از سال سرد و غیر قابل پیش بینی است.

خوابی دیدم دیشب یعنی من در مدتی که اونا مهمان مان بوده اند فرصت خواب دیدن پیدا نمی کرده ام.خوابی واضح با اتفاقات جالب.

امیر حسین برادر ناکام از دنیا پر کشیده ام را در خواب دیدم.که با دیگر برادرم در حال برخورد فیزیکی بودند و از خجالت هم در آمدند.خواب می دیدم جو جلوی پرندگان قرار داده ام .(معمولا  گندم و ارزن میریزم).

خواب میدیدم به منطقه ای کوهستانی بدون برنامه ریزی سفر کرده ام و مهمان مردم غریبه شده ام و اونا با چایی از من پذیرایی می کنند.خواب بر وحشتم افزوده بود.

ساعت سه و پنج دوبار بیدار شدم و برای آغاز روز پنج شنبه سماور را از آب پر کردم و روشن کردم.

داروهامو چک کردم تمام شده اند.نوبت آزمایش خون دارم.و هفته آینده پزشک خون و قلب ودیابت باید ویزیتم کنند.برنامه مراقبت از خود باید بریزم.

نوه جونی پنج ساله(دختر پسرم)با اشتیاقی وصف ناشدنی نی نی (نوزاد)تازه وارد را تماشا می کرد و به من گفت یه داستان براش دیکته ات می کنم بنشین بنویس .و نقاشی ها کشید (گربه و خرگوش) و هدیه داد به دست مامانش(عروس دوم مادر نوزاد).همه چشم از او بر نمی داشتند مبادا حسودی کنه به نوزاد و آسیبش برساند.موضوع گفتگو های عروس ها هم حول محور حسادت بچه ها به تازه متولد شده شده بود.واز تجارب قبلی خود می گفتند. 

نه تنها  فرصت نوشتن نداشتم بلکه موضوعی هم به ذهنم نمی رسید درباره اش بنویسم.برای لحظه زندگی می کردم.در حال آماده باش بودم.

وقتی مسافر کوچولو خانه ما را ترک کرد یک پارچه ساکت بودیم و میل به زندگی را با خود برده بود.

در سکوت سر و سامان مجدد به خانه می دادم و سعی می کردم به طریقی مشغول باشم تا نگرانی کمتر شود.

اصولا بیرون رفتن از خانه را درین مواقع در برنامه  قرار می دهم.

بعد از فوت مادرم،آدم تنهایی شده ام.

تعجب می کنم چرا نمی خواهم زندگی بعد از رفتن مادرم خوش باشد.همینکه بد نباشد را کافی می دانم.

نوشتن را برای آنکه سعی کرده باشم کاری کنم برگزیده ام نه آنکه چیزی گفته باشم.بسیاری مطالب که می نویسم بر روی کاغذ و بی سر و ته و به قول «ترانه »بدون ویرایش است.