نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

اغراق

سال پنجم دبیرستان بودم و هفده ساله.داماد داییم راننده ماشینی  بود که با دختر داییم سوارش بودیم.تا حین گفتم اغراق کرده چشمان داماد  راست واستاد.بدم آمد .به دیده حقارت نگاهم کرده بود.باورش نشد.

به لطف خدا  و دعاهای دوستان نازنینم ،برادر بزرگم که دچار مشکل ریه شده بود از بیمارستان مرخص شد ،

حالا خبر دار شدم نوه کوچولوها دارند با خانواده مادری و بابا و مامان شون به شمال کشور سفر می کنند و تا یکشنبه که از سفر باز آیند 

سه چهار روز ...

..

خدایا کمک

خدایا از تو طلب می کنم شفای هر بیمار را به خصوص برادرم را نیز هم.چقدر احساس امنیت خاطر داشتم وقتی خبر نداشتم بیمار شده.و الان چقدر نگرانم.دست و دلم به کار نمی رود.دیروز فقط یه گوشه در خود فرو رفته می نشیتم و هیچ کار نکردم.ظهر ناهار نخوردم و از ساعت چهار و ربع تو رهتخوابم خزیدم و تا ساعت دو و نیمه شب تختخوابم( را که پناه خود می دانم) ترک نکردم.چه کار از دستم بر میاد برای او که یه سرماخوردگی باعث شده به چنین روز گرفتار شود؟کمی آهن خون داشت.سیگار کشیدن را هم دوست داشت.

خدا کند بهبود یابد

مشکل  پیدا کرده ،برده اند دکتر ؛ گفته چنین و چنان کنید؛ شاید بهبود یابد ؛ولی گویا  انگیزه درمان نداره.

معجزه دعای شما

سلام.

برادر نازنینم( بزرگترین فرزند مامان) برای دومین بار در بیمارستان بستری است.این مرتبه عفونت 

ریه‌.روز گذشته خاله (آخرین فرزند مادر بزرگ) با گریه می گفت مرا نیز با خود ببرید ملاقات او در بیمارستان.

دعا کنید مهربان ها.

فقط یه فرزند ( دختر) داره که اونم خارج از کشور و در نگرانی ست.

می دانم اولین فرزند بودن چقدر مسئولیت رو دوش او گذاشت.