نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دعا کنید در تماس باشید با آدمای متبحر (حرفه ای)از هر رشته.

امروز به خاطر آوردم تابستان سال 1360 را که در اتاق عمل چشم همکار چشم پزشک بودم.معمولا مشاهده گر عمل جراحی آب مروارید بودم.قبل از آن بود که کار آموزی اتاق عمل برای دریافت مدرک لیسانس (در زمستان  سال 1363)را بگذرانم.

قصه تحصیل دوره لیسانس(چهار ساله)من و هم دوره هایم مربوط میشه به دوره تعطیلی دانشگاه ها با توجیه انقلاب فرهنگی در دانشگاه ها(ورودی مهر 1356 باشی و فارغ التحصیل بهمن 1364).

امروز بعد از سالها(45 سال) به یادم آمد به همسرم بگم :«یه پرستار را به همسری برگزیدن یعنی با یه آدم دوره دیده که احساس مسئولیت داشته که فرق میکنه با کسی که...).

همسر متوسل میشه به حرف مامان :(که بهش هشدار داده بود :« این نیامد از من آشپزی را فرا گیرد»).

ولی من برام هیچ اهمیتی نداشته که دیگران به من معتقد باشند.همین که خودم به توانایی های خود معترف باشم برایم کافی بوده است.

بوس


امروز خبر دار شدم دختر پسر عمه ام(متولد 60)داغ دار فرزند 15 ساله(پسر معلول جسمانی)شده.

نوه پسری عمه ام با وجود دو بار ازدواج کردن باز هم تنها بود و از فرزند معلول خود مراقبت می کرد.

خبر از دست رفتن فرزندش غمگینم ساخته.خیلی بی تابی می کنه.

مادر بودن سخته.

روژین تو وبلاگش نوشته بود از والدینم عذر خواهی می کنم دعا کردم مرگ شون را نبینم حالا اونا ذره ذره آب میشن که مرا در حال رفتن می بینند.

ثبت وقایع یه روز

امروز بعد از چهل -پنجاه روز نوبت دکتر درمان کننده  دیابت داشتم.

معمولا تو اتاق انتظار کسی را برای حرف زدن با او انتخاب می کنم.

صبح ساعت  7 و ده دقیقه به اتوبوس رسیدم .

کارت زدم ولی با شرمندگی موجودی نداشت فقط یه ایستگاه اون طرف تر پیاده شدم و ده توان به خودم هدیه سالمندی یا پرستاری در جبهه متعلق ...

سوار مترو شدم یعنی بلیط  تک نفره گرفتم.وتازه  بلد نبودم کارت شارژ کنم.آقایی کمکم کرد.

ساعت 7و سی و پنج دقیقه رسیدم مرکز دیابت(درمانگاه) و شماره 12 به من داده شد و تا ساعت 9 و چهل دقیقه ، هم خانم دکتر ویزیت ام کردند و هم چشم پزشکی اون مرکز بررسی شبکیه چشمم را با معاینه ...

ساعت ده پای پیاده در شهر( یعنی قدم زدم رفتم )مرکز اسناد و املاک تا سند تک برگ ملک متعلق به خود را بگیرم ولی تا ساعت یازده معطل شدم و برق رفت و مجبور شدم برگردم خانه.

در مجموع شش هزار گام بر داشته بودم که با اتوبوس به خانه بازگشتم و تازه ساعت دوازده و ده دقیقه بود.

خسته و هلاک تا ساعت سه خوابیدم؛وقتی  بیدار شدم نماز ظهر و عصر خواندم ناهار خوردم میوه خوردم و...

عصر هم چایی عصرانه با بیسکوئیت ...

یه دفتر دارم

که خیلی جالبه.

هر کسی به من زنگ می زده مث یه خبر نگار با سرعت آنچه را طرف می گفته تند و تند می نوشته ام.وقتی دییشب ورق می زدم و میخوندم بیادم اومد در خلال یه گفتگوی تلفنی چقدر مثلا خاله حرفا زده مث درد و دل هاش و من نوشته ام.در صورتیکه هدفش فقط حال و احوال(احوال پرسی از من) بوده است.

و دوستان دیگر نیز هم.

spirit_and_life

چرا روان ما،ما را به سمت درد هایی که از آ نها فراری بودیم؛باز می گرداند؟یونگ میگه :...