دیروز به مهمونی طی شد.
نوه های خوشگل موجودات دوست داشتنی تو خونه تنها بمانند نق و نوق می کنند پدربزرگ ما بیاد خونه مون.
همسر جان هی زنگ زد کحایید؟چه می کنید؟اونا گفتند اگر بیایید برویم دوچرخه سواری در فضای بیرون رو برگهای پاییزی.مادرشان هم که بیشتر پیگیر شد ما در ساعت دوازده خونه خودمان را ترک کردیم و رفتیم خونه شون.ناهارشان آماده بود و بعد از خوردن ناهار دوچرخه ها بیرون آورده شدند از انباری خانه شان و ...
بیشترین خاطرات خوش همسرجان با نوه هاست.می گفت زردی برگها نوه کوچولومان را سر ذوق آورده بود ولی دست از پا درازتر بازگشتند چون پیچ پدال دوچرخه نوه بزرگترمان حین رکاب زدن گم شده بود ،چون شل بسته شده بوده و تا عصر دیر هنگام تو خونه ماندیم.
روز اول آذر مصادف با روز اول هفته جالب بود،برام.
کمی حالم گرفته بود که احتمال دادم سرماخوردگی بی تأثیر نبوده.
شاید هم حضور همسر بین پسر عمو،دختر عموهاش که خاطرات کودکی شان را مرور کردند ،برام جالب نبوده.
هیچ نفهمیدم یه جمعه متفاوت چگونه می تواند مرا برای شروع هفته خسته کرده باشه.
دارو هم تمام کرده بودم و نگران شده بودم .
.شاید هم آلودگی هوا دمغم کرده بوده.
دیروز ماه آبان آهسته آهسته از صبح خودش را به شب کشاند و دامن کشان رفت تا آذرماه بیاید.(من می روم دامن کشان)
خانواده عموی همسر (عموی آخر )که یک سال بود زهر بی مادری را چشیده بودند،خواهش کردند همسر جان و یه خواهر و سه برادرش در مراسم سالگرد مادرشان حضور به هم رسانند.
از آنجا که سالهاست برنامه روز جمعه من توسط همسر و خانواده اش ریخته می شود ؛بدون بحث و کلنجار همراه گروه شش نفره آنها پا به سالن آرامستان گذاشتیم تا بگویند:( عجب رسمیه !رسم زمونه)و بشنویم وبا قطرات اشک تسلی بخش دل بیقرار شان باشیم.
یک پسر متوفی (که تک فرزندش هم نیامده بود)تا پایان عمر مادر ،همه جور همراهی و مراقبت کرده بود و سربلند در پیشگاه وجدانش آنجا (درب مسجد)به رسم ادب ایستاده بود.دو خواهر و یک برادرش هم به اتفاق همسران شان(و بعضا فرزندان و همسر فرزندان )حضور داشتند.
نمی دانم چرا ما سالی یکبار همدیگر را در چنین مراسم ،ملاقات می کنیم و باز تکرار.
امروز ذهنم همه مشغول روز گذشته است.(که چه حرفا رد و بدل شد!)