علی فرمود (ع) :
اسلام را به گونه اى وصف مى کنم که کس پیش از من چنانش وصف نکرده باشد:
«اسلام تسلیم است
و تسلیم، یقین است
و یقین، تصدیق است
و تصدیق، اقرار است
و اقرار، به جاى آوردن است
و به جاى آوردن، پرداختن به عمل صالح است».
از جمله روزهای عجیب زندگی من دیروز بود .هشتم بهمن.به شدت خواب آلوده راهی درمانگاه شدم تا دکتر منو ویزیت کنه.دکتر احمد رضا شمسی پور نوبت دادند و ویزیت شدم و رو صندلی درمانگاه بعد ویزیت یه چرت زدم.سرم درد می کرد.حال عمومی ام...بود.با پای پیاده به خانه بازگشتم.راه کوتاه بود و از جلوی مغازه ها می گذشتم .پس اگر گیج می شدم کسی بود حواسش به من باشد .از عرض خیابان هم به سلامت عبور کردم به خانه رسیدم و با لباس هام رو تخت ولو شدم و تا ساعتی خوابم برد .ساعت دوازده و نیم اشیدم یک بود رفتم داروخانه و با پرداخت یک میلیون و صد و ده تومان برای یک ماه و نیم دارو هامو گرفتم شاید مدتها از ویزیت پزشک معاف باشم.داروهام را تامین اجتماعی رایگان میده ولی حوصله و وقت پیدا نکرده بودم به درمانگاه تامین اجتمعی(جمع دیابتیک ها)بروم.پزشکم اونجا افسانه خانم گلایه می کنه چرا سر وقت هر یکماه نمیروم تا بررسی کنه در چه حال هستم.مدتیه از وقتی که نوه دوم هم قدم رو چشمام گذاشته کمتر حواسم به خودم هست.ناهار جوجه خوردم و به همسر گفتم خودش از بیرون غذا سفارش دهد.تا ساعت چهار بیدار بودم واز ساعت چهار و نیم عصر تا ساعت 3و نیم صبح در خوابی عمیق به سر بردم.متوجه نیستم حالم چطوره.الان که می نویسم از آشپزخانه بازگشته ام.اونجا را سر وسامان دادم و شاهد بودم به پنجره قطرات باران میخورد خوشحال شدم.باد و باران هوا را دیشب تازه وشاداب کرده.
کم بود ناراحت بودم ؛ نوه را هم آوردند گذاشتند خانه مان گفتند ببرش کلاس زبان(مهد کودک دو زبانه تو کوچه ماست و خودم پیشنهاد کرده بودم اونجا نامنویسی اش کنید).
مادرش سفر کرده بود تا ماموریتی را انجام دهد دو روز شده بود مادرش را ندیده بود دلش تنگ شده بود اشک می ریخت (پر پر می زد).ومن طاقت نداشتم اشکاش را ببینم.طفلک احتمال میداد بلایی سر مادرش آمده باشد که خونه نمیاد.عکس مامانش را بوس می کرد به اتاق می چسباند و اشک می ریخت.شاید در پنج سالگی دوری از مادر برای بچه سخت است.مرتب زیر لب بد و بیراه به مادرش و شغل مادرش می گفتم و بی تابی بچه،بی تاب ترم هم میکرد.تا اینکه باباش و برادرش آمدند بردندش.
کاش دلسوز کسی نبودم.
سوختن دل خیلی سخته.
داداش مرحومم خیلی لطیف و مهربان بود.میگفت:
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی است
هر که را هیچ به کف نیست، به دل آهی هست.
دیشب خیلی زود خوابیدم و به خودم نفرین کردم که قبول کرده ام از نوه نگه داری کنم تا مادرش از سفر ماموریتی بر گردد.
این روز ها حالم زود زود بد میشه و همسر نمیدونه چطور میتونه دلداریم دهد.
مطمئنم آرزو نمی کنید انسانی را مشاهده کنید که دچار یکی از مشکلات روان شده باشد که شما مراقبت از آن را نمی دانید.
چقدر مایل هستیم بدانیم برای هر علامت بیمار گونه در انسان روبروی خود، مراقبت بلد هستیم.
سفر به ناشناخته ها اصطلاحی بود که یکی از دانشجویان پرستاری ترم شش در بدو ورود به بخش روان پزشکی به کارمی برد.
فاطمه مربی جوان این روز ها، ارشد پرستاری روان خوانده و داره خودشو برای ورود به دکترای پرستاری آماده می کنه.
وقتی می نویسی اطلاعاتی را از خودت افشا میکنی.به همین دلیل از نوشتن خود داری می کنی.نگه داشتن بعضی اطلاعات انرژی بر است.همواره در حال سبک، سنگین کردن اطلاعات درون خود باش.بعضی خبر ها را بسوزان و برون ریزی کن.اطلاعات سوخته به درد مانور دادن روی شان نمی خورند.
حمال نباش.حامل سنگینی اطلاعات نباش.خسته میشی.انرژی ات را جای بهتری می تونی خرج کنئ.خودت قاضی باش و قضاوت کن کدام خبر ارزش حفظ کردن نداره.برای بعضی آدما کوچک ترین خبر اندرونی تو خوراک محسوب میشه.کمک کن از اخبار و اطلاعات درونت خبرهای با مزه ساخته شود.
بعضی آدما وقتی میگن دلم برای نوه پنج ساله ام می سوزه که والدینش اونو از خود می رانند تا برد اقتصادی کنند ،خود را لو میدن که استعداد دلسوزی دارند و ازشان سو استفاده میشه.