نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

بی مایه فطیر است.

مدتی که تهران بودم به دعوت خواهر همسر جان منزل شان رفتیم.به صرف ناهار.عمه جان بانوی پسر ها گفت دیشب مادرم را در خواب دیدم حین کمک به خودم در امر آشپزی.به من فرمودند یه پیمانه بیشتر برنج بریز زیرا پدرت هم می آید.خوشحال بود که مادرش خبر داشته مهمان دعوت کرده و بهش پیشنهاد داده یه پیمانه بیشتر برنج خیس کند.عروس خانم کدبانوی ما به عمه جان پیشنهاد کردند فرصت کردید برای مادرتان حلوا خیرات بدهید .عمه جان بعد از ناهار دست به کار شد و دو لیوان آرد و دو لیوان شکر و نصف لیوان روغن کنجد(مایع)و هل و گلاب و زعفران و خلال بادام  را گذاشتند  دم دستشان  و با کمک عروس خانم ما  حلوای خوش طعم/ خوش مزه ای درست کردند و به عنوان خیرات برای مادر عروس و سه تا همسایه (واحد های بالا و پایین ساختمان )شان دادند.

وقتی  در روز ی دیگر من نیز از خواب دیدن  مادرم ،برای مادر عروس خانم، می گفتم؛  ایشان نیز بلافاصله به عنوان خیرات ،حلوا برای اموات( از جمله مادر من و پدرشان و خاله و مادر بزرگ شان) درست کردند.

خیلی از رفتار شان خوشم آمد و من نیز امروز حلوا درست کردم خیرات اموات نازنین(آخه دوباره دیشب خواب خواهر زاده ام را دیدم).(گرچه همسایه مان می  فرماید چلو کباب خیرات دهی بهتر است.).

با کدام واژه ها و در قالب چه جملاتی بنویسم ؟

خیلی مایلم ینویسم (نویسندگی کنم)ولی افکاری به ذهنم هجوم می آورد اینو نگو.اینجوری نگو،اساسا نگو،ملایم تر بگو،بترس از گفتنش،ابا داشته باش.سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند و...و...و...

ساعت یازده تا یک(یا سیزده)برق نداشتیم داشتم آش می پختم(نه آشپزی می کردم)و ذهنم قصه می بافت ولی وقتی برق آمد (سیم مان وصل شد)همه آنچه در ذعنم بود پرید.ناچارم از شنیده هام بنویسم.

صدا می آمد

 از تو حیاط مجتمع 

با منشا خارج نرده ها (حصار دور  مجتمع):

ساناز !اولشه.من بعد منو اینجوری خواهی دید؛ناراحتی زنگ بزن صد و ده (110)بیاد».

خبری بود؟

آره همسایه طبقه ...ام مجتمع مقابل  ،پنجره اش به خیابان مشترک باز می شه و احتمالا طرف را به خونه راه نمی داده ؛ مجبور شده پیام هاش را با صدای بلند بگه ؛ که نه تنها من  ،که همه 24 واحد رو به این خیابان از مجتمع ما  ،و هر شش واحد رو به خیابان از مجتمع روبرویی دم پنجره ها بیان و بشنوند فریاد دادخواهی اون آقای جوان را.حتی میوه فروش خیابان مون(با وانت)هم متوچه قضایا بود  و  هر دو نگهبان دو مجتمع.  (مجتمع روبرویی مان خانه 165 متر و هر کدام در یک طبقه هستند.

کسی صدای سوت بلندش آمد و ساناز و مادر و خواهرش رفتند تو خیابون تا از دلش در بیارند یا مذاکره کنند باهاش تا توجیه اش کنند یا روشنش کنند یا تهدید متقابلش کنند یا طرح دوستی بریزند (ماها نمی دانیم ولی ظاهرا قضیه فیصله یافت و فقط فضولی مون بر انگیخته شده چه اتفاقی افتاده.

خدا به خیر کند بحث ها و کشمکش ها و کدورت های ما بین انسان ها را اعم از احتمالی یا واقعی یا نمایشی.

خب این نوشته من

غلط املایی داره یا انشایی؟

تلفنم زنگ خورد.

با سرعت به سویش جهیدم(نه پریدم)شایدم خیز گرفتم.

پسرم بود

.گفت  :  «خبر خوب:پسرمون قبول کرد دیشب را تو تخت خودش بخوابه».

عزیزم به فداش .

رشد استقلال در هشت ماهگی(سه روز از هشت ماهه شدنش می گذرد).

ادامه صحبت پسرم :«فقط ساعت شش صبح بیدار باش می زند».

نوه جون به خودم برده(بعضی ها میگن  ،رفته)سحر خیز است.

شبا ده(بیست و دو)به رختخواب می رود و صبح ها پنج یا شش بیدار میشه.

براتان بگم جان عمو،این پسر کوچول موچول؛تا سرش رو سینه من مادر بزرگ بود؛ از خواب بیدار نمی شد ؛قبل از سه ساعت و وقتی میگذاشتم اش تو تخت خودش یا حتی روی زمین؛ بیست دقیقه-نیم ساعت بعد بیدار می شد.

به پسرم و عروسم گفتم: « نبض مادر بزرگش(صدای تپش قلبم)کند است و القای آرامش بهش می کنه.».

خدا برای شما و من حفظ کنه فرزندان و نوه ها را.

قواعد بازی

را بلد نباشی . . .کلاهت پس معرکه است.

کدام بازی منظور شماست؟

زمین بازی فرق میکنه ولی...

از کیسه خلیفه بخشیدن

زن همسایه گفت دختر برادرم را آورده بودند خانه مان به قدری جیغ بنفش می کشید که بهناگاه عصبی شدم و موهای لطیف سرش را چنگ زدم و الان احساس گناه می کنم.گفتم ازین احساس گناه بمیر .من برای تو درمانی سراغ ندارم.اشک می ریخت ولی تصور دردی که بچه برادرش در سن رشد متحمل شده مانعم شد از او دلجویی کنم و دلداری اش دهم.