نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

اولین شنبه آخرین ماه سال ۱۴۰۳

ساعت ده و نیم صبح دیروز جمعه همسر جان پیشنهاد دادند بریم مزار مادر و پدر و خواهران و برادرم.

و نشان به آن  نشان من تا ساعت ۱۳ تو خیابان ها  بودم.

جاده شلوغ بود ،همسر می گفت:(« ننگ بزرگان و مرگ فقیران را کسی ماوجه نمیشه»،آیا کیه که مرده ؛اینقدر تو جاده پشت سرش شلوغه).

سنگ های خوش اقبال مزار عزیزانم   را با آب و گلاب شستشو دادم. و شاخه ای گل  بر روی آنها گذاشتم و با اشک دیده نوازش شان کردم.

زیر لب گفتم :«تنهام گذاشتین و کجا رفتین ؟مطمئن بودید ؛دوام میارم؟».


هفته ای که گذشت(امروز اولین جمعه آخرین ماه سال)

این هفته  شامل روز های (4روز)آخر بهمن(مصادف با سالروز تولدم)و آغازین روز های (دو روز)ماه اسفند مصادف با تولد پسرم هم بیمار داشتیم هم تولد و دریافت کادو.

مهمانی ماهانه خانواده همسراز ساعت 7 عصردیروز  تا یازده و نیم «در خانه برادر همسر» به صرف شام(قابلمه پارتی «همه عدس پلو»).

روزهای این هفته چقدر  برمن سخت گذشت.

عینک هامو هر سه تاش را با بی احتیاطی به فنا داده بودم(زیر دست و پا).ومجبور شدم شماره عینک جدید و عینکی متفاوت تهیه کنم.شاید دم پر من دوام بیاورد(وچه گران قیمت!).

همسر جان فرصت نکردند بگویند چه لحظات سختی را به خاطر بیماری های بچه ها متحمل شده اند.

برادر جان (بزرگترین برادر)با تشریف فرمایی خود به خانه ام(روز تولدم)باعث شادی و نشاطم شدند(انگار بهش الهام شده بود من نیازمند دیدار یه آشنای قدیمی ام).

همسرشان که قدم رنجه نفرموده بودند و دخترشان هم که بعد از دیدار خانواده ،به کره جنوبی بازگشته بودند و

 خاله جان نیز زنگ زدند بیا با هم برویم استخرو سونا (از شما چه پنهان «حمام عمومی سنتی»که گفتم معذورم بنا به دلایلی و ایشان هم دیگه اصرار نکردند و تبریک تولد گفتند.

دختر جوان برادر همسر(دختر عموی پسرانم) پیامک تبریک (تولد)زدند و عروس خانوما هر دو و بانک طرف قرار داد حقوق بازنشستگی ام نیز تبریک گفتند..

روزها هم سخت بود و هم آسان؟!(آیا حدیث غایب حاضر شنیده ای؟!).هم شاد بودند هم غم انگیز(هم خندیدم هم گریه کردم«وقتی جواب آزمایش ادرار نوه 4 ساله ام نشان داد...».

مدتها بود مراقبت میکردم هیجان های وارده به وجودم مهار شوند مبادا قلبم ...

دوم اسفند

چهل سال پیش در چنین روزی چشمم به جمال پسرم روشن شد.قدم بر دیده ام گذاشت .متولد شد

یه روز شادی یه روز غم/یه روز زیاد یا روز کم

گرچه دیروز غمگین بودم ولی چون امروز اولین روز آخرین ماه سال است؛امروز پست خواهم گذاشت.تا بعد.

پی نوشت :

تو ذهنم نوشته شده.

اما الان(ساعت 11) نوبت دکتر  دارم و مهمان هم برای ناهار  دارم. پس بماند.

نوشتن یا ننوشتن

سلام.ساعت سه نیمه شب است که نوشتن را آغاز می کنم.

نمی دانم از ذوق یک  سال موفق تر شدن به زندگی کردن است یا نگران پسرم هستم که بیمار شده.از یک بامداد تا حالا بیدارم.تو مجتمع مسکونی مان صدای دزد گیر اتوموبیل چند بار تکرار شده.آیا ...یا ...؟

دیگه خوابم نبرده .گرچه دیروز هم خواب روز نداشته ام و شب هم نه ونیم خوابیده ام.

وبلاگ (دایره محدو د)  دوستان وبلاگی را خوانده ام و حظ کرده ام از نوشته های شان.با خود میگم وضو گرفتن ونماز شب خواندن(گفتگو با پروردگار)بهتر است یاحضور در بین وبلاگ نویسان؟آیا شب ها بهتر به خاطرم می رسد چیزی بنویسم  یا روز ها.روز که امورات منزل اجازه نوشتن به من نمی دهد شب هم که طمع دستیابی  به بهشت.

گاهی با خود میگویم اگر همه به فکر تصاحب بهشت (موعود)باشیم و حلوای نقدرا رها کنیم (به قول خیام که میگه : گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش(وبلاگ نویسی) است /این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار /کآواز دهل شنیدن از دور خوش است)؛دیگه نماز خوانی باقی نمی ماند.