روز اول آذر مصادف با روز اول هفته جالب بود،برام.
کمی حالم گرفته بود که احتمال دادم سرماخوردگی بی تأثیر نبوده.
شاید هم حضور همسر بین پسر عمو،دختر عموهاش که خاطرات کودکی شان را مرور کردند ،برام جالب نبوده.
هیچ نفهمیدم یه جمعه متفاوت چگونه می تواند مرا برای شروع هفته خسته کرده باشه.
دارو هم تمام کرده بودم و نگران شده بودم .
.شاید هم آلودگی هوا دمغم کرده بوده.
دیروز ماه آبان آهسته آهسته از صبح خودش را به شب کشاند و دامن کشان رفت تا آذرماه بیاید.(من می روم دامن کشان)
خانواده عموی همسر (عموی آخر )که یک سال بود زهر بی مادری را چشیده بودند،خواهش کردند همسر جان و یه خواهر و سه برادرش در مراسم سالگرد مادرشان حضور به هم رسانند.
از آنجا که سالهاست برنامه روز جمعه من توسط همسر و خانواده اش ریخته می شود ؛بدون بحث و کلنجار همراه گروه شش نفره آنها پا به سالن آرامستان گذاشتیم تا بگویند:( عجب رسمیه !رسم زمونه)و بشنویم وبا قطرات اشک تسلی بخش دل بیقرار شان باشیم.
یک پسر متوفی (که تک فرزندش هم نیامده بود)تا پایان عمر مادر ،همه جور همراهی و مراقبت کرده بود و سربلند در پیشگاه وجدانش آنجا (درب مسجد)به رسم ادب ایستاده بود.دو خواهر و یک برادرش هم به اتفاق همسران شان(و بعضا فرزندان و همسر فرزندان )حضور داشتند.
نمی دانم چرا ما سالی یکبار همدیگر را در چنین مراسم ،ملاقات می کنیم و باز تکرار.
امروز ذهنم همه مشغول روز گذشته است.(که چه حرفا رد و بدل شد!)
اینم آخرین روز آبان.چشم به هم زدیم یه ماه گذشت.
.اونا که در رنج بودند(گذر ایام برایشان سخت تر بود) ولی بازهم گذشت ضرب المثل «شب سمور گذشت و لب تنور گذشت» اشاره داره هر جور بود ولی گذشت.
اونقدر دغدغه داریم که متوجه نمیشیم این فرصت ها را لازم داریم مراقب شان باشیم بیهوده نکذرند.
داشتن شش تا داداش خوبه ولی وقتی بیمار بشن خواهر یکی یه دونه باید برای شش نفر غصه بخوره.دوستان قشنگ من که غصه خوردنم را تاب نمیارید برای سلامت برادرم مهدی دعا کنید.ممنون که قوری خانوم برای او دادشم حمد شفا خوند.خودم هم راه میرم و دعا میخونم به خصوص امروز که چهارشنبه است و من روزای چهارشنبه همه هفته دست به دعا هستم.از وقتی بیدار میشم وامروز سه بامداد بیدار شده ام اماتا ساعت نه(9)نمی دونستم داداشم کرونا ورژن جدید گرفته .