نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

پسر عمو یم گفت :<< بابام درباره پدرت گفته:...؟؟>>

خیلی ناراحت بودم که به نقل از پدرش (عمو جونم)حرفی زد که نسبت به پدرم مکدر شوم .از آنجا که علاقه زیادی به پدرم داشته ام به استناد :<<  به باور برخی صاحب‌نظران، در صورتی که شخص فوت شده ، در یادداشتی به وابستگان خودش مجوز داده باشد که اطلاعات شخصی‌اش را منتشر کنند، آن‌ها به لحاظ اخلاقی چنین حقی را دارند، اما اگر چنین مجوزی در زمان حیات خود نداده باشد، قاعدتاً انتشار این مکتوبات به لحاظ اخلاقی قابل تایید نیست.>>؛ارتباطم  با پسر عمو را به دیدنی رسمی در عید نوروز تقلیل دادم.بگذریم که او همسر خود را از دست داده و بسیار تنهاست و کمتر کسی را می پسندد.هرآنچه همسر می فرمایند :<< برویم خانه پسر عموی تو؟>> خودم را به آن راه می زنم انگار نشنیده ام.(جالبه که همسر جان او را که مدتی در خارج زندگی کرده،  برای هم صحبتی ؛  به بسیار کسان در فامیل من ترجیح می دهد.>>.

خوم هم متوجه هستم جالب حرف می زند ولی...

گاهی آدم نمی‌ره پیشِ روان‌شناس تا بلکه جوابی بگیره؛

می‌ره تا یه نفر به حرفاش گوش بده.

تا یکی باشه که بشنودش، تأیید ش کنه، یا فقط نگاش کنه و بگه «حق داری خسته باشی».

ما اغلب می‌دونیم باید چکار کنیم؛

باید بسنجیم، باید تحمل کنیم، باید تصمیم بگیریم…

اما دلمون می‌خواد کسی به جای ما مسئولیت تصمیمات مون  رو بپذیره؛

که اگر اشتباه شد، بگیم: «تقصیر من نبود، اون گفت این کار رو بکنم.»

و چه سنگینه این بار برای درمانگر، وقتی ساعت‌ها در برابر انسان‌هایی می‌نشینه

که میان با بغض و خستگی‌های عمیق؛

اما خودش باید صبور بمونه، بی‌خشم، بی‌قضاوت،

و مراقب باشه «کاسهٔ صبرش لبریز نشه».

گاهی تنها کاری که از دستش برمیاد، یه جملهٔ ساده‌ست:

«اگر خودت می‌دونی چکار باید بکنی، پس چرا از من می‌پرسی؟»

و پشت اون جمله، دلسوزیِ خاموشی هست که می‌فهمه —

تصمیم گرفتن، همیشه ساده‌ترین بخش ماجرا نیست…




حکایت


میگن (نقل است):<< رزمنده ای بوده که با شمشیر با طرف مقابل میجنگیده و مطمئن بوده پیروزه و هراسی نداشته ؛تهاجم کنه به طرف  مقابلش.
در واقع روش کارش تدافع نبوده ؛بلکه تهاجم به طرف مقابل بوده و معمولا هم پیروز بوده وبه خود می بالیده که شجاع است.
اتفاقا با کسی به مقابل می ایستد که او نیز به نام بوده و مشهور .
اما او جوانمرد بوده.
می جنگند و تماشایی میشن ؛همه سوت و همه هورا که دو جنگنده چگونه حریف همدیگرند .
از قضا این بار می بازد.
تو بگو چه می کند؟(هر دو عرب و لباس بلند به تن).
حدس می زنی چه کرد؟
خود را به زمین انداخت و پاهاش را برد تو هوا.
بله شورت پاش نبود زیر لباس بلند.
خواست طرف مقابل که مشهور به حیا و ادب است با دیدن جای خصوصی از کشتنش دست بکشد.
می دانست او ادامه نمی دهد
بگو عکس العمل طرف مقابلش چه بود؟
از او دست برداشت و گفت اگه  اینجوری جون به در بردن می ارزد باشه زنده میذارمت(این جون  بی ارزش مال تو).
و جنگ خاتمه یافت بدون فرد پیروز.
اما تو فرد پیروز را کدام می دانی؟
او که پاهاش را تو هوا برد ؛یا او که ازش دست کشید؟
باز سوت و جیغ و هورا برای پایان این نبرد.
هر کدام طرفدارانی داشتند.
اتفاقا طرفداری مرد بی حیا بیشتر بودند و خوشحال بودند
و طرفداران فرد با حیا معترض که چرا کارش را نساختی و ما را از شر اجحاف های او نرهاندی؟(نجات نکردی)
قصه در شهر گفته شد.
طرفداران فرد بی حیا به نهایت حیله گری اش آفرین گفتند.
وطرفداران فرد با حیا گفتند :عجب...بوده.
ومن با شنیدن این حکایت گریه کردم

آلودگی هوا را جدی بگیریم.

دیروز از 40تا پله سه مرتبه بالا رفتم.

دیشب ساعت یازده از خواب بیدار شدم دیدم حال تهوع دارم.با خودم گفتم نکنه سکته دوم اینجوری است .بیادم نیامد چرا.خوابیدم دوباره.صبحانه که داشتم می خوردم بیادم آمد دیروز ذغال اخته خورده بودم.پس حال تهوع علت داشته.

نگران نباش دختر،هنوز زنده ای،پس زندگی کن.

دیروز یکشنبه هوای اصفهان آلوده ومدارس تعطیل و من نیز مشغول پخت استانبولی پلو برای ناهار بودم که صدای در خونه بلند شد.در را که باز کردم دختر کوچولوی همسایه پایینی را در پشت در دیدم که برامون یه کاسه سوپ داغ آورده بود.به به ! هوا ابری باشه و آلوده و تو یه کاسه سوپ داغ رکنی.ازش تشکر کردم :<<آخه من سرماخورده ام و مامان برام سوپ پخته.اینم داده برای شما که صدای سرفه تون میادتارپایین>>