نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

تا کی؟

بیماران بخش روان پزشکی اغلب  از پزشک خود سوآل می کنند :«تا کی باید این دارو ها (که نسخه کردین)  را بخورم»؟و دکتر میگن :«حالا شروع کن».

من نیز دوست دارم بهم گفته بشه  : «برو دیگه نه آزمایش خون داری و نه دارو باید بخوری.خوش باش.و بی خیال»

خبر فوت پسرعزیز خاله عزیزم مث پتک بود تو سرم

زنگ زد و گفت :«حالت خوبه؟سلامتی؟شنیده ام اطراف خونه تون را...»

گفتم : خوبیم.جای نگرانی نیست.

واین آخرین روزی بود که حالش خوب بودو نگران من.

خاله را میگم

روز پنج شنبه ،   بیست فروردین با پسرش صحبت داشته.

گفته بیا با هم  بریم تعاونی مصرف ؛چیزایی بخریم.

پسر(54 ساله ،هنوز مجرد ،مونس همیشگی اش در خانه)میگه :

نه نمیام.کاری دارم. 

و خاله با پسر جوانترش میره تعاونی مصرف و خریدایی میکنه و باز می گرده خونه اش .

و هرچی منتظر میمونه پسرش به خانه بر نمیگرده و تلفن هاش را هم جواب نمی داده.

گرچه خاله نگران میشه؛ ولی میذاره پا حساب اینکه در مدت مدیدی که در خانه بوده خسته شده و با دوستاش رفته ماهیگیری(حالا که ظاهرا یه اعلام آتش بس شده بوده).

من هم دقیق نمی دونم.

ولی روز دوشنبه(24 فروردین) ، وقتی نوه جون بزرگه خاله برای چندمین بار زنگ می زنه به موبایل عمو جونش تا بالاخره بفهمه چرا تلفن زنگ میخوره ولی کسی جواب نمیده ؛

مطلع میشه این تلفن دیگه صاحب نداره .

وصاحب اون چند روزه تو سرد خونه است.


باشد که

جمعه ای بر من گذشت که...

از ساعت 3:20 صبح بیدار شدم و تا ساعت 23 :15 را در ...گذراندم.

پسرم ناهار مهمان ما بود و گفت که قرار است ...

دختر کوچولوش سه تا نقاشی کشید ولی ناهار کم خورد.

خوردن دوغ یا ناهار شوید پلو باقلا باعث شد احساس کنم نفخ دارم.

همسر هندوانه و خربزه خرید برای بچه ها.ودوست داشتند.


ساعت 3.22 بیدار شدم.داشتم خواب می دیدم.خوابی قشنگ.یه سفره نون دستم بود.زنی پیر گفت به من هم نانی بده .مکان قشنگی نشسته بودم.به آن زن یک نان دادم.بعد خودم را در خیابان دیدم .منتظر اتوبوس در خیل منتظران.قدم می زدم از جنوب به شمال و بر عکس.خوابی بود جالب.انگار دوران دبیرستانم بودم هنوز.دیروز خیلی نگران برادر جان(اولین)بودم ؛دست به دعا بر داشتم و راه رفتم حین دعا کردن تا از شدت اندوهم کاسته شود.داداش( اولین فرزند مامان)برام خیلی عزیزه.ازش خاطرات خوب زیادی دارم که مرور ذهنی می کنم.عشق مامان هم بود.خطاطی خوب می داند .دبیرستان ، رشته ریاضی خونده و بعد از دیپلم سربازی که حکایت ها داره(مامان بیقرار بود از دوری اش و من کلاس هفتم بودم)؛وبنا به ادعای خودش بازرس پاک دست اداره کار و امور اجتماعی.تا سی سال در شهر خودمان خدمت(کار)و سپس بازنشسته شده.تا چهل سالگی(سال هفتاد)ازدواج نکرده و الان پدر یه دختر 32 ساله است که رفته کره جنوبی کارشناسی ارشد بخونه ؛مونده گار شده.همسرش خونه ای براش ساخته مث نمایشگاه گل و گیاه(اعم از گل طبیعی و مصنوعی)و نظم و نظافت خونه اش تو فامیل زبانزد است.

از آنجا که برادرجان اولین نوه در فامیل پدر و مادرم بوده برای هر دو پدر بزرگ -مادر بزرگ ها عزیز بوده؛شاید بدین دلیل بوده که از آرامشی خاص بر خوردار بوده.

خاله جون(آخرین فرزند مادر بزرگ)ازش دو یا سه سال بزرگتر و عمه آخرین خواهر بابا فقط هجده سال از برادرم بزرگتر بوده اند.(حتما نوه نوه که میگن مغز بادامه او بوده).

وقتی مامان در بیمارستان بستری بود تا قدم به جهان دیگر گذارد او بالای سرش بوده و شاهد احیای قلبی مامان و چه کشیده فقط خدا می داند.

کاش می شد کاری کرد او تا صد سالگی اش بماند.

اعتماد کردن تو داستان های کودکی هاتون توصیه می شد یا نمی شد؟

مکرر می گویم

صرف علاقه داشتن به امنیت ،  باعث امنیت نمی شود.خوش خیال بودن برای احساس خوب امنیت داشتن،فقط یک آرزوست.