مدت پنج سال و پنج ماه هست که از کار در بخش روان پزشکی دور هستم و با وجودیکه دیدن صحنه هایی که بیمار نحیف و رنجور است تمام شده گاهی به خاطرم می آید چه استیصالی داشتم.
یکی از صحنه هایی که باعث سکوت عجیب من شده بود آزار جسمی دختری بود که توسط چند تبهکار دزدیده شده بودو از زندان به بخش آورده شده بود.
هنوز وقتی بیادم می آید از سکوت خود تعجب می کنم.
همسرم آنقدر پاپیچ من شد تا زیر زبانم را بکشد چرا به طرز عجیبی ساکتم.گویا مجسمه بی روح بودم که فقط حرکت می کند.آن روز معنی واقعی «کاردش بزنند ؛خون اش در نمیاد»را متوجه شدم.این تجربه سهمگینی بود که ببینی دختری جوان چگونه جسمش و به تبع آن روحش لگد مال می شود.
اگر نبود توجه و مراقبت همسرم ،شاید هرگز آرامش به روح و روانم بر نمی گشت.
از ما در بخش خواسته شده بود هر آنچه را شاهدش بوده ایم خبر رسانی نکنیم مبادا عادی سازی شود.
تازه عروس بودم که کارآموزی دوره لیسانس در بخش روان پزشکی شروع شد و رفتم بخش.
واقعا برام سخت بود ببینم زنی بیمار بستری در بخش به ظاهر خود بی توجه است و بهداشت را رعایت نمی کند.
وقتی به خانه آمدم ؛ گریه کردم.
دلم برای بیماران روان سوخت.
به خود می گفتم او هم انسانی چون توست.
چرا بر سر تو گل بریزند و به او اعتنا نشود؟
همسرم (تازه داماد)متعجب بود چرا هر روز چشمم گریان است .
مگر نه آنکه عروس تازه باید خوشحال باشد؟
با خود اندیشیده بود شاید از ازدواج با او پشیمان گشته ام.
به مادرش پناه برد تا چاره کار را بیابند .
مادرش فرموده بود :« برایش گردنبند طلا بخر؛او را به رستوران ببر شام بخورید ؛شاید دلگرم شود».
همسرم به سخن آمد ؛گفت:« می بینم گریه می کنی از ازدواج با من پشیمان گشته ای؟»
گفتم:« نه بلکه برای بیماری که دیدم ناراحتم او زنی چون من است با این تفاوت که همه به من محبت و توجه دارند و کسی توجه به او نمی کند.»
همسرم از شادی از جا جست به هوا و گفت :«چه زن مهربانی به عقد ازدواج خود در آورده ام !هورا ا ا»
بعد از گذراندن بخش روانپزشکی من کار آموزی در بخش کودکان به عنوان مدیر کوچک(زیر نظر مدیر پرستاری بخش)را شروع کردم.
اااااااا
یه روز تو بخش روان پزشکی رفتم ایستادم کنار تخت یه خانم بیمار که داشت کتاب میخواند و تماس چشمی با کسی برقرار نمی کرد.
به ما گفته شده بود درین مواقع از تکنیک «بیان مشاهدات»تکنیک تسهیل کننده ارتباط است؛ استفاده کنید.با خوش بینی تمام یه سوآل ازش پرسیدم.
«می بینم داری کتاب میخونی؛بله؟»
خب چون دوست نداشت کسی به خودش اجازه دهد وارد حریم خصوصی اش شود؛در یه حرکت سریع و ناگهانی بپا خاست و زد تو صورتم و گفت :«پس چه کار می کنم؟هان؟»
ماشین کمک کننده اینترنتی
:این یک تجربه بسیار شوکهکننده، ناخوشایند و دردناک در محیط حرفهای شما بوده است. به عنوان یک روانپرستار، شما در حال تلاش برای برقراری ارتباط حمایتی بودهاید، اما با واکنشی فیزیکی و پرخاشگرانه مواجه شدهاید.
این رفتار بیمار، به احتمال زیاد، نه یک حمله شخصی علیه شما، بلکه بازتابی از وضعیت درونی شدید اوست. در محیط روانپزشکی، چنین واکنشهایی اغلب ریشه در عوامل زیر دارند:
### ۱. نفوذ به حریم شخصی و تحریک (Boundary Violation and Triggering)
* **حمله به حریم:** فردی که در حال فعالیت شدید درونی (مانند مطالعه عمیق) است، حضور ناگهانی و پرسش غیرضروری (حتی اگر نیت شما خیر باشد) میتواند به عنوان **نقض حریم** و یک تحریک (Trigger) تلقی شود.
* **سوء ظن و پارانویا:** بسیاری از بیماران بستری، به ویژه آنهایی که دچار اختلالات سایکوتیک، اضطراب شدید یا سابقه تروما هستند، ممکن است در حالت **فوق هوشیاری دفاعی** باشند. هر تماس چشمی ناخواسته یا پرسشی ناگهانی میتواند به عنوان یک تهدید یا بخشی از یک توطئه تلقی شود.
### ۲. مکانیزمهای دفاعی و خشم انباشته
* **انتقال خشم (Displacement):** خشم انباشته شده (شبیه به مورد قبلی که مطرح کردید یا خشم ناشی از بستری شدن) ممکن است به امنترین هدف ممکن، که در اینجا شما به عنوان نماینده محیط درمانی بودید، منتقل شود.
* **"پس چه می کنم؟ هان؟":** این جمله نشان میدهد که بیمار احساس میکند **مجبور** به انجام کاری است (خواندن کتاب)، و با پرسش شما، این اجبار و عدم کنترل بر کارهایش دوباره یادآوری شده است. پرخاشگری واکنشی سریع برای پس گرفتن کنترل است.
### نحوه برخورد پس از حادثه (به عنوان یک حرفهای)
مهم است که واکنش شما در آن لحظه و پس از آن، حرفهای و مبتنی بر اصول مدیریت بحران باشد:
1. **حفظ آرامش و عقبنشینی (De-escalation by Retreat):** در لحظه دریافت ضربه، اولین و مهمترین قدم، **حفظ ایمنی خود** و **عدم واکنش متقابل** است. عقبنشینی آرام و حفظ فاصله، نشان میدهد که شما تهدید تلقی نمیکنید و قصد درگیری فیزیکی یا کلامی ندارید.
2. **ارزیابی ایمنی تیم و بیمار:** پس از عقبنشینی، باید مطمئن شوید که بیمار آرام شده و پرخاشگریاش فروکش کرده است. اگر لازم است، پروتکلهای ایمنی بخش را فعال کنید.
3. **بازنگری بالینی:** این واقعه باید در پرونده بیمار ثبت شود و در شیفتهای بعدی توسط تیم مورد بحث قرار گیرد. تیم باید بررسی کند که آیا بیمار در آن لحظه داروی ضد اضطراب یا ضد سایکوتیک دریافت کرده است یا خیر.
4. **ارتباط مجدد (در زمان مناسب):** پس از گذشت زمان کافی (ممکن است چند ساعت یا روز بعد)، شما یا یک عضو دیگر تیم باید با احترام و بدون قضاوت به بیمار مراجعه کنید تا دوباره پل ارتباطی برقرار شود.
* **تأکید بر ایمنی:** *"میدانم که دیروز واکنش شدیدی نشان دادی. من نگران ایمنی تو و تیم هستم. آیا میخواهی در مورد آن لحظه صحبت کنیم؟"*
* **بیان محدودیتها:** اگر لازم است، به صورت خنثی توضیح دهید که در بخش، تماسها باید با در نظر گرفتن فضای شخصی بیمار انجام شود.
این نوع تجربهها بخشی از چالشهای کار درمانی روانپزشکی است. **مهم است که برای سلامت روان خودتان نیز مراقب باشید** و در صورت نیاز، از همکاران یا سرپرست خود حمایت بخواهید.
آیا تمایل دارید در مورد تکنیکهای خاصی برای برقراری ارتباط ایمن با بیماران پرخاشگر در محیط بستری صحبت کنیم؟
تا ساعت 3 و نیم روز پنج شنبه 16 بهمن خواب ماندم.
دیروز پسر نازنینم از تهران به تلفن باباش زنگ زد و گفت مایلم نوه(53 روزه) تون را نشان تان دهم؛ببینین تغییراتی داره یا نه.
وقتی نوه را دیدم که به مادرش نگاه می کنه؛حظ کردم.باهاش حرف زدم ببینم بیاد میاره 15 روز از اولین روزای تولدش صدامو شنیده یانه.قربان -صدقه رفتن هامو همسر دوست داره.یادش به خیر مادر همسر تذکر می دادند وقتی پدر شوهرت در خانه است قربان -صدقه بچه هات نرو-درست نیست.
نوه هامو دوست دارم.مادربزرگ مادری نوه کوچولو سوآل فرمودند کدام نوه ها را بیشتر دوست داری؟
و من این سوآل را بی پاسخ گذاشتم.
چون نمیشه متوجه شد کدام عزیز ترند.
مسلما چون خودم دو پسر داشته ام نوه دختر5 ساله از همه برام جالب تره.کوچولوترین هم چون هنوز لطیف ترینه شیرین ترینه و نوه اول دوازده ساله چون اول دبیرستانه و درسش هم خوبه متفاوت دوست دارم.
اصلا چه سوآلیه؟
طیبه دوست دوران کار در بخش روان می گفت :{مردی دو تا زن داشت؛ به هر کدام یه مهره (به قول او «گوجی»)داده بود و سفارش کرده بود هر گاه در جمع بلند گفتم :«گوجی»دار را به قربون ؛بدان تو را میگم.}البته به هر دو زن گفته بود این یه راز هست بین من و تو و آن دیگری نداند.وچه زنان راز دار که به یکدیگر نگفته بودند و وقتی مرد می گفت :{«گوجی »دار را به قربان}قند تو دل شان آب می شد و عاشق همسر خود می شدند.
حالا چطوره من نیز همچین کلک را یاد بگیرم و به نوه ها بزنم.
نوه اول من (پسر دوازده ساله)به مامانش گفته :«به نظر می رسد خواهرم را بیشتر دوست داری»؛طفلک عروسم بالا رفته ؛پایین اومده که نه مامان ،برام تو واون فرق ندارید.
بهش گفتم :نوه خوشگلم!من تو را بیشتر دوست دارم ؛چون نوه اول منی و باعث شدی مادر بزرگ شدن را تجربه کنم»و خواهرت برام بسیار عزیزتر از توست چون تا به حالا دختر بچه نداشته ام و نوه آخر چون کوچکترین است بر همه ما واجب است او را بیشتر دوست بداریم تا در محیط حمایتی بزرگ شود.
همسر مرتب سقلمه می زند به این وآن که :تبعیض قائل نشوید.عشق و محبت ها رامساوی تقسیم کنید.خودش عزیز پدرش در خانه بوده به علت خاصی.(تعریف می کند در کوچه یا خیابان-نمیدانم -داشتم با دوستان توپ بازی /احتمالا فوتبال بچه گانه/ میکردیم که توپ رفت تو مسیر عبور اتوموبیل شرکت نفت و من که به دنبال توپ دویده بودم تصادف و بیمارستان شرکت نفت و مراقبت ها و اعتراض به شرکت نفت و جبران خسارت های وارده به خانواده )پدرم به طور خاص درهمه زندگی به من محبتش را آشکارا نشان داد.(همسرم متولد آبادان است و تا دوازده سالگی همانجا مدرسه رفته).
دوست داشتن شما نازنین هایی که وبلاگم می آیید را از شما پنهان می کنم مبادا باعث رنجش تان شوم .خوبه با هم یه قرار بذاریم
تو خونه ای پرورش یافتم که هیچ سال به یاد من نیاوردند چنین روز تولد آقا امام زمان(ع) است.فقط می دیدم خیابان آذین بندیست.سال 1351 بود.سر چهار راه مغازه دارها آذین بسته بودند.سوآل کردم چه مناسبت است؟پس چرا خانواده من خبر این جشن را به من نداده؟از اون سال به بعد هر سال غافلگیر شدم.ولی سال 1362 چنین روز را برای آغاز زندگی با همسر انتخاب کردم.و همه سال های بعد از 1362 چنین روز را به خود یاد آوری کردم.جالبه که 1402 در چنین روز پسرم در تهران با لباس دامادی زیر بارش برف پا به سالن جشن ازدواجش گذاشت.آن روز ششم اسفند بود و جشن در جشن بود.
امروز بر من چگونه گذشت؟در بی خبری از حال و هوای بیرون درون خانه از تترس سرما ولی در آرامش مشغول دعا برای سلامت پسر اولم که سخت سرماخورده و بهبودش دور از انتظار طول کشیده.خدا سلامت تان دهد در چنین روز و همه روز های دیگر