نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

آسمون ابریه اما دیگه بارون...

هوای ابری را دوست دارم .امروز هم مثل دیروز  هوا ابریه.طبق پیش بینی هواشناسی قراره عصر پنج شنبه باران ببارد.

خدا را شکر

خوبم و سر دردم ناشی از سرماخوردگی نیست.

چقدر چشم به را ه باران هستم.

خدا را شکر که دیشب موقع خواب مقرر(هشت و نیم ) فرنوش جان مادر پوریا به من زنگ زد تا کمکی از من بخواد.(فرنوش دانشجوی سی و دو سال پیش منه که با فرناز و فیروزه سه تفنگدار بودند.فرناز چون مبتلا به ام .اسM.Sشده بود (و الان در مرکز درمانی مبتلایان به ام اس کار می کنه )؛ ازدواج را برخود ممنوع کرده.فرنوش مامان پوریاست و گفت پسرم دانشجو شده و تا حالا دوبار با موتور تصادف کرده و فیروزه رفته اطریش و  همونجا ازدواج کرده.ودو تا بچه داره).

این هفته نسرین(دوست دوران تحصیل در دوره لیسانس پرستاری) خبرم دادقراره به اتفاق بچه های دوره بریم خونه مهین (مامان دو دختر زیبا) ، ولی کنسل شد در آخرین لحظات.

این هفته یه دوست تهرانی بعد از دو سال با من حرف زد و گفت انشا الله خوب باشی.

این هفته یه روز تمام (ده ساعت) را با نوه کوچولوی زیبا گذراندم.و دو روز ناهار درست نکردم زیرا همسرجان کمک فرمودند.

دیشب آخرین خبرخوب  این بود که  فرناز (خواهر زاده زن داداش) سزارین شده (بعد از فوت ده ساله مادر محترم اش )وگفت چقدر این روزا مامان مورد نیاز منه .کاش مادرم را بیماری قند(دیابت) مفت مفت از من نگرفته بود.

این هفته یکی دوتا خبر خوب دیگه هم روحیه ام را ارتقا داده.

چقدر منتظر ورود به سلامت نوه جون هستم.

خدا کند با بارش باران آخر هفته خوبی داشته باشیم.


نامردی با پدر؟

یکی از دوستان پرستاری ا م داشت می گفت :<<خواهرم خیلی هوای شوهرش را داشت وقتی بهش می گفتیم بیا تو جمع مون همه خواهر برادرا هستند می گفت تا به شوهرم تعارف نکنید نمیام ممکنه بهش بر بخوره .روزی پسرا(یکی شون از دوتا شیر به شیر) متوجه میشن باباشون صبح ها حین قدم زدن تو پارک با یه خانمی همگام و همراهه ؛ موبایل بابا را بر میدارد و متوجه میشه از قبل آشنا بوده اند در دوران دبیرستان و دوباره تصادفی تو پارک همدیگر را دیده اند و با هم قرار گذاشته اند صبح ها در یک وقت معین به پارک بروند تا حین قدم زدن تنها راه نروند.از اتفاق همون پسر ماشین لازم میشه و ماشین مامانش را بر میداره بزنه تو خیابون که باباهه میگه من ماشین را لازم دارم برندار.پسر میگه با موتور خودت برو این ماشین مامانمه او میتونه بگه لازمش دارم زود برگرد باباهه که خودش می دونسته عزیز همسرشه  از سکوت همسرش تعجب میکنه نگو پسره مامانش را در جریان کامل پیاده روی از سر شوق باباش هر صبح حتی تو برف و بارون و باد قرار داده بوده و منتظر بوده باباش سر صحبت را باز کنه.>>

روز تولد( 34 سالگی)پسرم

خدا را شکر که هرچند سخت بود از روز اول داشتن شغل پرستاری و فرزند دوم ولی به خیر گذشت.البته که اگر نبود یاری و کمک مادرم و خواهرم و ارتقا مرتبه ام سختی هایی که متحمل میشدم بیشتر بود .از سال اول دانشگاه(89) رفت تهران و عملا پانزده سال باری بر دوش من نگذاشت.

زنده باشند فرزندان مون به لطف  و کرم باریتعالی

سال 94(ده سال پیش)

پانزدهم آذر آن سال به رحمت ایزدی پیوست.

بعد از یازده هفته در آغما بودن.

وبه خاک سپرده شد 

و خانه خالی اش اشک همه را درآورد.

وزنش به صد کیلو رسیده بود

اما نمی دانم چه چیز سبب به اغما رفتنش شده بود.

من آنجا نبودم وقتی آخرین کلمات را می گفت :<<سرم درد میکنه،حال تهوع دارم>>

.رفته بود عروسی( نوه جان)<< آخرین فرزند دخترش>> که...

82 سال عمر کرده بود و هنوز زیبا بود(پوست و مو)

از 75 سالگیش شنیده بودم حاضر است بمیرد و زیر دست بچه هاش نشود.

زیر دست بچه ها نشد

یازده هفته در اتاق آی ،سی؛یو و تحت مراقبت پرستاران خبره و دوره دیده

پسر برادرش پزشک فوق تخصص همان بیمارستان بود و کاندید ریاست بیمارستان