نوزدهم تیر ماه است و ما گرما را تاب آوردیم.عجب مردمانی هستیم! .تاب آور
دیروز ساعت یک ظهر بود که زنگ زدم پسر جان(ارشد)که کجایی عزیزم؟گرچه بی خبری همان خوش خبری تلقی میشه ولی دوست دارم بدانم پسری که یه روز همه عشق من بود با دو فرزندش در چه حال است؟
یادش به خیر تابستان 1367 این طفل معصوم در سن سه سال و پنج ماه بود و من در تهران تو پارک به دنبالش می دویدم بگیرمش ببرمش خوابگاه(وقتی می بردمش پارک ،دل نمی کند از پارک و من که هم درس داشتم و هم غریب بودم نگران میشدم بیش از یکی دوساعت تو پارک بمونم.دست تنها بودم.پدرش اصفهان مانده بود تا پله های ترقی را در محل کار خود یکی یکی طی کند و معتقد بود زندگی همین جوری خوبه که تو دنبال درس خود باشی و من دنبال رشد و ترقی در محل کار.خانواده های هر دومون معتقد بودند این اسمش زندگی نیست که بچه اونم پسر بدون حضور پدرش بزرگ بشه با مادری که درس(موفقیت تحصیلی ) اش ، براش اولویته.
چه سخت بود حرف شنیدن از این و اون و درس خوندن (سر کلاس حضور داشتن) و تکالیف درسی و بهانه گیری بچه را تاب آوردن.
واقعا ما آمای تاب اوری هستیم؟
نوزدهمین روز از اوج گرما به خیر گذشت
امروز ساعت(0 2:3) از خواب بیدار شده ام.
شاید خوابی هم دیده باشم ؛ولیکن یادم نمیاد.
از همون وقت تا حالا دارم اینستاگرام نگاه می کنم.به استثنای یه ده دقیقه که چایی دم کردم و یه ده دقیقه که نماز صبح را ...و یه ده دقیقه که رو میزی آشپزخونه را شستم. زیرا سوسک هایی که به اندازه کنجد کوچولو بودند؛روی سفره ...(رومیزی اشپزخانه)رژه می رفتند و حالم را بد کردند.
دیشب ساعت ده خوابم برد حدودا همون وقتی که همسر جان داشت فوتبال مصر و آرژانتین را نگاه می کرد و نتیجه اش را که باعث حیرت من شده بود در نیمه دوم.
پسر ها را چندین روز است ندیده ام و دلم برای دیدن نوه ها لک زده.
دیروز ناهار کشک و بادمجون درست کرده بودم و با ریحون و پیاز سفره ناهار برای همسر جان و خودم ...
تنهاخبر مهم هم :تلفن زدن خاله بعد از دو هفته و خبر دادنش از اینکه رفته بوده رفسنجان دیدن سحر دختر دوستش ؛ که او هم فرزند پسر خود را در تصادف...