یه دوست من که دوستش هم دارم ؛یه وبلاگ داره ؛تو وبلاگش نوشته:« موفقیت دیگران ،حرص منو در میاره»(نقل به مضمون)
.کامنت هایی که دریافت کرده؛ یکی نوشته سیاه دل هستی .
دیگری نوشته :« من نیز همانند تو ؛ولی نمیگم به عموم ؛ چون درک نمیشم» .
سومی نوشته :« خودتو اصلاح کن(نصیحت)»
چهارمی نوشته:«خوبه من مث تو نیستم».
پنجمین کامنت :«همه همین طورند به رو نمیارند».
خب چرا من نظر ندادم(کامنت نذاشتم؟).؟
چون هر کسی می تواند از خود و افکار خود پرده بر داری نکند.
حالا گیرم یکی از کامنت های بالا را من نوشته بودم.
اگر کسی به من می گفت با اون قلب سیاهت؛می گفتم قضاوت کردن کار سختیه.اگر کسی می گفت همه همینجورند با خود فکر می کردم خب ما استثنا باشیم و اگر کسی می گفت خودتو اصلاح کن می گفتم نرود میخ آهنین در سنگ
خیلی دیر فهمیدم عزیز نازنینی افکار خ و د ک ش ی که در سرش بوده به طریقی عملی ساخته(اقدام داشته)ولی خدا را شکر این دفعه را جان سالم به در برده. و هنوز
و هنوز زنده است.
خود تخریبی در اشکال مختلف خودش به منظور پایان دادن به رنج را در بخش روان پزشکی بارها شاهد بوده ام.
کلاس سوم دبستان بودم که دختر رعنای دایی جان تهرانی ام با خوردن مشتی ق ر ص که گفته اند خواب آورهای مادر شوهرش بوده در یزد (محل ماموریت همسرش) به زندگی خود خا تم-ه داد و من در سن 9 سالگی تا الان در سوز و گداز از دست دادن آن قامت رعنا هستم.
من بچه بودم و در مدرسه هم کلاسی هام شاهد اشک هام بودند.
کسی که خود را م ی ک شد /در واقع دیگران را ک ش ت ه(به طور منفعلانه ق ت ل انجام داده).
کسی که خود را بسیار زیاد دوست دارد ؛نمی تواند شاهد باشد آزار دیدن خود را ؛پس اقدام به خود ک ش ی می نماید.از بسیار خواستن خود دست برداریم.بگذارید این تن آزار ببیند.
پزشک بخش روان فرمودند حتی اگر همه راه ها را به روی خود بسته دیدید (راهی نیافتید)؛راهی بسازید.
ما خوب بلدیم برای توجیه خود راهی بیابیم.
اون کس که کمدی بازی می کند؛ممکنه برای آبروی خود ارزشی قائل نباشد ؛پس به نوعی خود ک ش ی کرده.
آنکه سیگار می کشد (یا به رژیم دارویی خود بی اعتناست)،کسی که حواسش به سلامت خود نیست خود ک ش ی کرده.
خود را هم دوست بدارید و هم اونقدرا هم دوستش نداشته باشید.
من و شما هم اگر دیده باشیم مادرماان یا پدرمان اقدام داشته الگو برداری می کنیم.الگو به دیگران ندهیم.
افکار خود ک ش ی از خلق افسرده نشات می گیرد.
خیلی وقتها افسرده نیستیم بلکه خسته ایم از .../به نقل از اینستاگرام.جالب بود برام
تا حالا سوار دو چرخه شده اید؟موتور،چه؟لزومی می بینید درباره اش بگید؟
وبلاگ سمیرا به دوچرخه سواری پرداخته.
سومین شنبه از ماه بهمن را در حالی به شب رساندم که به خاطر
ابرای آسمون دلم گرفته بود و تا ساعت یازده و نیم صبح از رختخواب گرم خود بیرون
نرفتم(جز زمان خوردن صبحانه که خودم از سحر ساعت پنج آماده کرده
بودم
).
همسر اعتراض فرمودند که :«ناهار نداشتن یعنی غذای سالم نخوردن(چون از بیرون سفارش داد)»
من نیز غرغر کردم که پسر جان شما با دو فرزندش روز تعطیلی جمعه
به خانه ام تشریف فرما شده اند و من هم بایستی ناز و غمزه جنابعالی را تاب
بیارم(مرغ نمی خوره میگه:« کو کو بپز»)
)هم شلوغی دو تا بچه شیطون را
(چون به اونا
آزادی میده خونه را شخم بزنند)دیگه خسته بودم.
پسرم (پدر
دوتا بچه)سرماخوردگی اش طولانی شده
و ناراحت بودم
و مامان دو بچه(عروس
خانوم)تشریف برده بودند خونه جدید داداش شون را (که تازه نقل مکان کرده بود
)سامان دهند
(با یاری مادر و خواهر شان به کمک عروس شان).
انگار من آهنینم



پی نوشت:
اما عصر نوه جون جون عزیزدلم کلاس زبان تو مهد کودک دو زبانه داشت.مامانش ساعت دو و چهل و پنج دقیقه آوردش با داداشش و دوباره رفت خونه داداش جان اش.منم خوشحال که عاشق نوه هام هستم.(ترجیح میدم با هاشون تنها باشم ،خودی اند)
وساعت هشت ونیم با پدر محترم شان به خونه شون بازگشتند.