نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

اولین دوشنبه ابان

سلام

دیروز تو محله یه سوپری سیار آمده بود که چند قلم جنس را ارزانتر از سوپر مخله می داد .میوه های تازه و سبزی و عدس و نخود وتخم مرغ محلی و هویج و خیار ارگانیک را از راه دور(جرقویه,) اورده بود

دورترین خاطرات دوره تحصیل در دانشگاه اصفهان

صبح روز یکشنبه آبان ماهی تون به خیر و خوشی.

امروز اولین یکشنبه آبان ماه است.

.۴۸ سال پیش (1356)تازه دانشجوی پرستاری دانشکده پرستاری و مامایی اصفهان بودم . سر کلاس درس آناتومی که آقای دکتر شیرین پرور داشتند برای مان درس می دادند.

(در ترم یک دروس عمومی بودند .

دکتر شیرین پرور در گروه آناتومی دانشکده پزشکی اتاق داشتند.کارشان را روی جسد انجام می دادند.)


(یه رفتگر که جسد ش شناسایی نشده بود را مورد استفاده قرار داده بودند تا دانشجو ها آموزش ببینند.)

خانم کار آموزیان .خانم عذرا شیرانی و ایراندخت عظیمی هم گروه با من بودند.


جسد یه رفتگر روی میز و آقای دکتر، دست شون روی احشا شکم و بوی فرمل فضا را پر کرده و من و شهین صنیع اجلال  و مهری سجادیان با حال ...داریم به حرف ها(آموزش دکتر) گوش می دادیم که ناگهان صدایی اومد و همه چشمها به سوی صدا برگشت.


درس آناتومی جز درس های عمومی رشته های پزشکی و داروسازی و علوم آزمایشگاهی و بهداشت بود.


ما ۳۴ نفر تازه یک ماه بود هم کلاس همدیگر بودیم.


هنوز از مناسبات دانشگاهی که قبول شده بودیم اطلاعی نداشتیم.


همه هجده /نوزده ساله بودیم و بعضی هم کلاسی ها مث مینو نادری خوابگاهی بودند.

خوابگاه دانشکده پرستاری در محل دانشکده بود.(کلاس ها و کتابخانه و اتاق اساتید طبقه پایین و خوابگاه دختران طبقه بالا).

همه چیز برای من قریب بود.

هجده سالگی در اوج جوانی و امید و آرزو در شهر خودت دانشگاه بری و رشته ای که...


ما أناْ یا ربِّ و ما خطری!؟


پی نوشت

دیدن فیلم پیر پسر (تهیه کننده بابک حمیدیان)

واقعا باعث تاثر من شد.


اولین شنبه آبان‌ماه

دیروز جمعه روز خوبی بر ما گذشت.همسر بعد از خوردن صبحانه رفت پشت بام و کولر را از آب خالی کرد موتورش را ...کرد و راه های ورود هوا را به آن مسدود کرد و همانند یه تاسیساتی پیروز آمد پایین.برای تشکر از او میوه و چای آماده کرده بودم.با هم ناهار خوردیم و راهی خونه خاله شدیم.

خواب دیدم خوب دیدم .و نیمه شب از خواب پریدم

دیشب در خواب دکتر مرحوم محمد  فرهاد(بعد از صد روز از فوت ایشان در بیستم تیر ماه) را دیدم.دکتر محمد فرهاد در بخش آنژیو گرافی. می گفت این خانم(اشاره به من) خانم خوبیه.حتما دیشب که قرآن خواندم او هم روحش شاد شده.که در خوایم حاضری زده.سال ۱۳۶۵ بود از بیمارستان امین و بخش کودکان استعفا دادم و به بیمارستان خورشید بخش آنژیو گرافی منتقل کردم خود را.رئیس پرستاری بیمارستان خانمی بود به نام فاطمه تکی.مسئول بخش آنژیو هم خانم پرویزی و همکاران اتاق آنژیوگرافی منفردی (پوران) و گلفام( لیلا) و الله وردی( جهانگیر) بودند .هیچ نمی دانستم بنا به سفارش دکتر اسداللهی(قربانعلی) منتقل شده ام بخش آنژیوگرافی  قلب به سر پرستی محمد فرهاد(دکتر متخصص قلب).

از اینکه با وجود تازه کار بودنم، مرا با خوبی وصف کرد مدیون اویم که نظرش برای همه فصل الخطاب بود.

اون روزا تحت فشار زندگی بودم(تازه خونه خریده بودیم و ماشین هم نداشتیم و رفتن سر اون کار با داشتن بچه دو ساله برایم خیلی  سخت بود)

روز با پیاده روی و دیدار با خانم قرمزی همسایه داغ دارمون گذشت.ناهار برای همسر و خودم  ابداع و درست کردم.