نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

کلاس ورزش صبحگاه

سه روز اول هفته در زمین ورزشی پارک در جمع خانومای ورزشکار بودم شنبه بلوز قرمز و کش ،یکشنبه بلوز سفید و توپ،دوشنبه لباس زرد (یا بنفش)و صرف صبحانه.

چه برنامه ای!

امروز به خاطر برنامه بهداشت روانی از ورزش صبحگاه منصرف شدم.

افراد جدید که قصد می کنند دوست من شوند ،مهربانند.اما هرکدام یه قصه دارند که من حاضر به آگاه شدن آن نیستم.

فکر می کنم برای من آگاه شدن دیگر بس است،چون قصه ها با خود هیجان می آورند و یعنی هیجان خواهی من دیگه کافیست.

سه سال از بازنشسته شدنم گذشته و در سکوت بیشتر بوده ام.گرچه عادت به برونگرایی داشته ام ولی سرعت آشنا شدنم زیاد بوده و خلوتم را هم نیاز داشته ام.



روز سه شنبه ۱۸ مهر آغاز هفته بهداشت روانی

امروز بنا به درخواست سوپر وایزر آموزشی بزرگترین بیمارستان تامین اجتماعی اصفهان در جلسه  آموزشی مراجعان شرکت کردم و از بهداشت روان سخن گفتم شرمم میشه در جمعی صحبت کنم که پیر و جوان و باسواد و بی سواد ودارا و فقیر بافت آن را تشکیل می‌دهد.

 مستمعین قبلی ام در دانشگاه تقریبا همسن بودند و دانش تقریبا یکسان داشتند.

 آسان نیست .ولی دعوت را پذیرفته بودم و چاره ای نبود دیگه برای تجدید نظر دیر شده بود.

مددجویان مراجعه کننده به درمانگاه در سالن انتظار به جای تماشای تلویزیون، رویارو با من جلسه داشتند .از نیاز به محبت و احترام سخن گفتم و نقش شکر گزاری در سلامت روان.

شاید یک ساعت به من وقت دادند صحبت کنم از ساعت ۱۰تا۱۱

یه زیبا رو که همسن خودمه وبچه نداره میگه خوش به حال تو که بچه دار شدی والان نوه هم داری وحظ میبری کاش من زود ازدواج کرده بودم و بچه داشتم.میگم در عوض تو خونه وزندگی لاکچری  و محبوبیت داری و من نه.

میگه آره اینا عالیه ولی کاش مث تو بچه هم داشتم میگم شاید باور نکنی که من خیلی اذیت شده ام تو همیشه در اوج بودی و عزیز و شاد حالا تازه متوجه شده ای بچه و نوه  هم بد نیست من هنوزم یه اذیت هایی میشم مثلا ناراحتی نوه ها اذیتم میکنه،

 زندگی من پستی و بلندی زیاد ی داشته مثلا گاهی دلم خواسته فرار کنم از  بس سخت بوده ،ولی نمی شده چون بچه اذیت میشده و زمینگیر شده ام.تو صبرت آزمایش نشده.به قول مادر مرحومه همسر جان،«زندگی همین جوره»,می پرسی چه جور؟هر بار یه طرفش می لنگه.

نوشتن از دیروز

دیروز شنبه ساعت شش صبح برای رفتن به آزمایشگاه از خونه بیرون زدم .ساعت ۷ از آزمایشگاه که بیرون امده بودم داخل اتوبوس هم بودم رفتم تا جلوی پارک پیاده شدم پیاده روی کنم. ر سیدم به جایگاه ورزش بانوان .داخل سرا پرده شدم ۶۰ نفر یا بیشتر زن با بلوز قرمز و شلوار مشکی مشغول ورزش بودند ...ساعت ۸:۳۵ پسرم زنگ زد دخترم را میارم پیشت و من  خوشحال شدم.ساعت ۱۳،۲۵ عروسم اومد بچه اش را ببره تعارف کرد من باهاشون برم خونه شون قبول کردم

امروز مهمانی ام