ممملکته، داریم؟
امنیته ،داریم؟
دلخوش به چی هستیم؟
مادر داشتم مث شیر کنترل می کرد اوضاع خونه را.
عادت مون داد باید همه چیز در کنترل باشه.
از وقتی بزرگ شدیم رفتیم تو اجتماع دیگه ندیدیم کنترلی باشه.عجبا!
میگن هر خانواده یه واحد از اجتماع است.
خب همه خانواده ها که ایدآل نیستند که اجتماع مون ایدآل باشه.
بیماری ها ،ناهنجاری ها در جهان هم رخ دهد اثر بر اجتماع ما میگذارد.
دومین شنبه اسفند ماه است.
من سعی می کنم به خودم یادآوری کنم کجا ایستاده ام.مبادا به خود بیام و ببینم احساس گم گشتگی می کنم.
گفتم احساس گم گشتگی
توضیح میدهم.
در بیماران مسن ، مخصوصاً اگردر بخش آیسییو (ICU)بستری شوند یه حالت گیجی، بیقراری، ناآگاهی نسبت به زمان و مکان، یا حتی ناآشنایی با چهرهها و موقعیت خودشان به وجود میاد.چرا که
به همین دلیل پزشکان معمولاً توصیه میکنندهرگاه وضعیت جسمانی بیمار پایدار شده، هر چه زودتر از آیسییو به بخش عادی منتقل شود یا در صورت امکان مرخص گردد، چون هر چه بیشتر در آیسییو بماند این احتمال بیشتر میشود و بهبود ذهنیاش سختتر خواهد بود.
در خانه هم باید از بروز این حالت جلوگیری کرد (مثلاً با نور مناسب، حضور در بین افراد خانواده و تنظیم خوابوبیداری).
کارهایی که در خانه باید انجام شوند: ###
کارن چهار و نیم ساله ، فرزند سحر خانم ،دیده مادرش داره اشک می ریزه ؛بهش یه لیوان آب داده بخورد؛ شاید تسکین پیدا کند.
این را به شکل داستانی برای نقل کردن ،برام بنویس.ممنون
داستان کارن و سحر خانم
در یک روز آفتابی و دلپذیر، کارن چهار و نیم ساله، سرگرم بازی با اسباب بازیهایش در اتاق نشیمن بود.
صدای خندهاش در فضای خانه میپیچید و دلش میخواست که هیچ چیز او را از بازیاش بازندارد.
اما ناگهان متوجه شد که مادرش، سحر خانم، در آشپزخانه نشسته واز چشمانش اشک سرازیر شده است.
کارن نمیدانست چرا مادرش ناراحت است، اما دلش نمیخواست او را در این حال ببیند.
یادش آمد که دوست اش گفته بود: «گاهی آب میتواند تسکینبخش باشد!» به همین خاطر، کارن با ذوق به سمت کابینت رفت، یک لیوان شیشهای برداشت و از شیر آب پر کرد.
با احتیاط، لیوان آب را در دستش گرفت و به سوی مادرش رفت. وقتی به او رسید، با صدای کوچک و مهربانش گفت: «مامان، این آب رو بخور، شاید بهتر بشی.»
سحر خانم با دیدن محبت و توجه فرزندش ، لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست. او کمی از آن آب نوشید و احساس کرد که دلش هم کمی آرامتر شده است.
کارن با چشمان معصومش به مادرش نگاه می کرد و گفت: « مامان ! بیا بازی کنیم، همهچیز خوب میشه!»
همین جملهی ساده و دلگرمکننده، تسکینی بود برقلب سحر خانم.
او با خود فکر کرد که گاهی یه محبت کوچک نیز میتواند تغییرات بزرگی در زندگی انسانها ایجاد کند.
کارن و سحر خانم با هم به بازی پرداختند و شادی دوباره به خانه شان برگشت.
از آن روز به بعد، هر وقت سحر خانم ناراحت میشود، کارن لیوانی آب برایش میآورد
وبرای سحر یادآور میشود که عشق و محبت در کنار یکدیگر، میتواند هر غمی را کم کند.