نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شادی های کوچولو

تعطیلی دیروز  برای بدنم تولید انرژی کرد . پسر جان و همسر و دو فرزندشان جمعه ها تشریف می برند باغ .(یا باغ دوستان یا فامیل عروس خانم)و من و همسر برنامه هایی مث دیدن فامیل خود.از عصر روز جمعه تلفن می زنند اگر فرصت نداری با نوه جون باشی(چون مهد نمیرود و مادرش ازین بابت نگران است)اعلام کن وگرنه مادر عروس خانم علیرغم بیماری و فرصت نداشتن پیش او خواهد آمد.خیلی مایلم نوه را را ببینم و جبران مهد کودک نرفتن باهاش برنامه تفریحی داشته باشم.نوه در دوران کرونا دنیا آمد وخاله مامانش ده روز مراقب عروس خانم ما بود چون مادر عروس خانم مبتلا به کرونا شده بودند.بهترین لحظاتی که نوه می توانست دنیا را تجربه کند در نگرانی مادرش و مادر بزرگش طی شد همان روزها من هم تازه آنژیو شده بودم و نمی توانستم یاری شان کنم.متاسفانه مامان در یک سالگی نوه ازین جهان رخت بر بستند و تا مدتی غم نداشتن شان آزارم داد.الان به طور جبرانی تمایل شدید دارم در کنار اونا باشم.طی شش ماه گذشته مرا در سفر همدان (خردادماه)ومشهد(اول مردادماه) با خود برده اند و مایلند در سفر به جنوب نیز همراه شان باشم چون هر دو نوه با من رابطه حسنه دارند و پسرم و عروس خانم نیز تحمل می کنند.

روز چار شنبه است.

هر ۴ شنبه برای من روز بعد از تعطیلی  است.انرژی امروزم برام جالبه.

با وجودی که از شنبه تا سه شنبه هر روز جز یکشنبه با نوه های زیبا طی شده.

دعا کنیم

اگر دعاهاتون همیشه مستجاب شده تا حالا ،به فرد مورد نظر من دعا کنید.

اگر تا حالا هیچ دعای تان مستجاب نشده  هم،به فرد مورد نظر من دعا کنید.

من مطمئنم دعا کار ساز است ،پس همش دعا می کنم به کسی که نگرانش میشم.

شاید متوجه نشده باشم که دعام مستجاب شده ولی بازم دعا می کنم.

وقتی هم متوجه شده ام دعام مستجاب شده ،با دمم گردو میشکنم.از خوشحالی تو پوستم نمی گنجم.

فرد مورد نظر من دلش شکسته و کاری از دستم  بر نمیاد براش بکنم و آرزو دارم شادی اش را ببینم.

زبان خیر داشته باشید.

بگین:« این عزیز دل را موفق و پیروز و شاد کند خدای او»،همین گفته شما نور بشه به قلبش بتابه.

وآرزو کنید بیام بگم که دعاهامون در حقش مستجاب شده.

واقعا چه کاری از ما بر میاد برای عزیزانی که لب ورچیده اند، و بغض کرده اند.قربون اشک چشاشون بشم،

قصه پر غصه مرد همسایه

آقا رضا همسایه مون (79  ساله) کارمند گمرک بوده ،دو تا پسر و یک دختر داشته، بزرگ کرده، خانه بخت فرستاده ،میگفت همسرم را که مغازه هندی فروشی(آنتیک های هند) داشته و تعطیل کرده برده ام بستری کرده ام بیمارستان ؛ تا شیمی درمانی شود؛ بعد از عمل جراحی فضای شکم.  (مفصل باز کرد چه مشکلاتی در فضای شکم داشته)و دو قلو ها را برده ام مهد کودک(نوه  های دختری)و عروسم که طبقه بالای خانه مان است و پسرش دبیرستانی است حتی یک سر نیامده پایین به من بزند (واین در حالی است که من نوه پسری مان را از مهد کودک تا دبیرستان هر روز برده ام (راننده سرویس بی مزد ).از مخارج سنگین درمان همسرش می گفت و بسیار زیاد نیاز داشت حرف بزند.گفتم یک بار بنشینم حرفاتون را گوش کنم و کتاب پر فروشی از آن استخراج کنم(طفلک دم به گریه شد)=(یعنی چشماش پر اشک شد و صداش لرزید).

زیبایی آفرینش دیدن دارد

تو حیاط مجتمع مون یه خانوم گربه سه تا بچه گذاشته.این دفعه خلاف دفعات قبل نگهبان به بیرون پرتش نکرده.بر عکس بچه کوچولو های مجتمع به تماشای شیطنت کردن ها با نمک اونا می نشینند ولی قرار شده هیشکی خوراکی براشون نذاره تا مامان گربه خودش در پی یافتن غذایی براشون باشه.یه خانومه به ظاهر...پشت نرده های بلند مجتمع مون تو کوچه برای گربه های بی سرپرست(آزاد و رها)سنگدون چرخ شده و (قلب وبال مرغ )میذاره با فاصله کم به تعاد ده دوازده تا .مامان گربه ها را دیدم میره اونجا شکم خود را سیر می کنه و بر میگرده ولی نگهبان هر روز یه ظرف یک بار مصرف دو کیلویی را آب تازه براشون عوض میکنه.(بازهم خوبه از آب دریغ نمی کنه).مردای پیر مجتمع به تماشای ذوق و شوق بچه کوچولو های مجتمع می نشینند و بچه کوچولو های مجتمع با ماماناشون به تماشای ادا و اصول بچه گربه ها و یه زنجیره تماشایی به وجود اومده.یه پسر بچه توپش را شوت کرد افتاد میون جمع بچه گربه ها و دختر کوچولو ها،همسر جان تذکر جدی بهش داد خوشم آمد.دندان پزشک پیری در مجتمع مان هست که به زور خودش را اینور و اون ور میکشه ،نگهبان براش صندلی گذاشته نزدیک باعچه ای که بچه گربه ها برای زندگی ترجیح داده اند بمانند.خانم معلم پیری که در خانه فرزند بیست و هشت ساله معلول دارد ؛ به همسر تذکر داده این بچه گربه ها را هرچه زودتر بیرون بیندازید.خوشحالم که همسرجان فرموده اند استشهاد محلی پر کن که بدانم چند نفر به حضورشان اعتراض دارند .