دیروز برای پنجمین مرتبه رفتم فیزیو تراپی دست راستم(که دفرمه شده).خانم فیزیوتراپیست با سابقه است.میگه نوار عصب(نوار عضله)نداشته باشی که نمیشه.برو دکتر مغز و اعصاب (دستور فیزیو تراپی را پزشک ارتوپد نسخه کرده).تا ام.آر.ای(M.R.I)را ببینم.
تو روحیه ام اثر خوب داشته.شاید چون خانومه بینهایت زیباست ،شاید چون برای سلامتی ام دارم تلاش میکنم،شاید هم چون به من احترام میذارن.با شوق شال و کلاه می کنم و میرم.چون ساعت دوازه تا یک و نیم وقت دارم ،تدارک سفره ناهار گردن همسر جان می افته.وقتی می رسم خونه ،دوش آبگرم و بعد ناهار .خوشحالی این روزا زاید الوصف است.کاش همیشه اینقدر تحویل گرفته می شدم.خوبی این برنامه اینه قدم هم می زنم.فردا قراره بریم باغ بابا و مامان مریم(همون که ماه محرم فوت شد در جوانی ومتولد 65 بود).
عروس خانوم ها روز دوشنبه و سه شنبه خونه من به ناهار و شام دعوتند.تا اون روز انرزی ذخیره کنم.(عین مورچه ها که برای زمستان شان آذوقه جمع می کنند ؛دارم وسایل لازم را خریداری می کنم.).
امروز چهارشنبه نهم(۹)آبانماه لحظه شادی است برایم.دیروز معاف از درست کردن ناهار(همسرداوطلبانه لوبیا پلو درست کرد)،رفتم خونه پسرم.تا نوه کوچولو را که با مهد تا حدی کنار اومده، از مهد بگیرم(مامانش تدریس داشت).
داداشش (طفلک),کلاس های آمادگی برای تیز هوشان(بعد از ناهار تا ساعت ۴) داشت.روز پر کاری بود برای خانواده شون.من هم رفتم شاید به عنوان کمکی در جریان تلاش هاشون قرار گیرم.
مهین همکلاس دوران دانشگاهی منه.جمعه زنگ زده میگه:« خونه ای»؟میگم:« آره» .میگه :«من بیام خونه ات؟رودرواسی نکن ؛اگر امکانش نیست راست و حسینی بگو نه.حالم اصلا خوب نیست ؛نیاز دارم قبول کنی بیام اما نه به قیمت اذیت شدن خودت و خانواده ات»
میگم :«نه کاری ندارم اوضاع هم خوبه میتونی بیای من و تو ازین حرفا باهم نداریم »
بیش از نیم ساعت نمیگذره که صدای زنگ خونه منو می کشاند پشت آیفون ؛ می پرسم:« کی هستید»؟میگه:« مهین هستم »
در را باز میکنم. با یه جعبه شوکولات وارد خونه من میشه .میگه: «همسرت خونه است»؟ میگم :« نه پیش پای تو رفت خونه برادرش که کسالت داره؛ جواب آزمایشش را ببینه و حالش را جویا بشه».میگه :« پس با خیال راحت صحبت کنم».
همون طور که میدونی ؛مامانم طبقه پایین و من طبقه بالا هستم .حوصله اش سر میره با زانوهای دردناک از پله ها میاد بالا ، در را می زنه در را باز میکنم و با آغوش باز می پذیرمش.دخترم میره تو اتاقش و در را محکم می بنده ؛ شرمنده میشم جلو مامانم.بارها گفته« از مامانت خوشم نمیاد.»
میگم :« پس میخوای بگی بین دخترت و مادرت(دوتا عشق)گیر کرده ای»
میگه :« مامانم میتونه طبقه بالا را اجاره دهد و با پولش بهتر زندگی کنه ؛ چون نگران من و دوتا دخترمه ؛با کرایه اندک در اختیار ما گذاشته ؛ خیالم هم راحته وقتی شب کار (بخش نوزادان)هستم.دختر بزرگم مامانم را دوست داره،ولی این تهمت می زنه ؛که:« رودرواسی داری از مامانت».
بگذریم که من و مهین چه خوش ها با هم گذروندیم در مدت دو ساعت و چندی ؛ ولی وقتی داشت خداحافظی می کرد و میرفت گفت :«من اگه تو را نداشتم چی می شد»؟
بر گزاری مهمانی روز پنج شنبه در ساعت 5 تا ساعت 9 شب باعث مسرت من شد.آنچه غمگینم ساخت اینکه نوه کوچولو(دختر 4ساله و مامانش به دلیل سرماخوردگی نتوانسته بودند حضور به هم رسانند.در گرد همایی عروس خانوما گفتگو کردند که پذیرایی به چه شکل باشد بهتر است و نهایتا تصمیم بر این شد هر ماه هر خانواده قابلمه به دست به خانه میزبان بیاید و حتی ظروف لازم را با خود بیاورد .مبادا...بالا رفتن و پایین آمدن های من هم نتیجه نداد که این برنامه ظالمانه است.قرار ماه بعد باغ برادر همسر در صورت سرد نبودن هوا(چون سیستم گرمایشی آنجا ناکافی است.).