نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

معجزه دعای شما

سلام.

برادر نازنینم( بزرگترین فرزند مامان) برای دومین بار در بیمارستان بستری است.این مرتبه عفونت 

ریه‌.روز گذشته خاله (آخرین فرزند مادر بزرگ) با گریه می گفت مرا نیز با خود ببرید ملاقات او در بیمارستان.

دعا کنید مهربان ها.

فقط یه فرزند ( دختر) داره که اونم خارج از کشور و در نگرانی ست.

می دانم اولین فرزند بودن چقدر مسئولیت رو دوش او گذاشت.


یه آقایی هست با وانتش، بار(میوه) میاره دم در  مجتمع مسکونی 48 واحده ما و 36 واحده بغلی  و 24 واحده روبرویی و همه میوه ها فروش میره و مورد اعتماد ساکنان است به طوریکه یکی خاگینه میاره  ،  برای صبحانه اش ، یکی آش میاره برای  عصرانه اش و یکی املت میاره برای ناهارش.عصرهم که هوا تاریک شد(آفتاب غروب کرد) میره دیگه خونه اش در حاشیه شهر.اصالتا مال یکی از روستاها کویری دور از مرکز اصفهانه.آقایی می گفت تعریف کرده بچه نداره و هر بچه ای را با پدر و مادرش می بینه آه میکشه و حسرت داره یه بچه باشه بغل کنه ببوسه.ظاهرا مشخص نشده برای من ،چون خیلی خود دار(خویشتن دار)است.

یکی از همسایه های دیگه درباره اش میگه چهارده سال است شغلش همینه ولی اصلا رشد و ترقی در شغلش نداشته.

مردم دوستش دارند چون همش با روی خوش با همه برخورد می کنه؛(میگن هر کی رو داری کرد؛ خونه داری نکرد«از سخنان قصار مادر بزرگم»).


سومبن شنبه آبان ماه

روز بعد از تعطیلی انگار خسته تر هستیم.

چون روزای تعطیل وقت مهمانی رفتن است و استراحت کافی نمی کنیم(حد اقل تو قانون های خونه ما).

دیروز ساعت هشت صبح به محل قرار با خانواده همسر رسیدیم .زیر یه آلاچیق وسیع تو باغ غدیر(پارک وسیع و زیبایی در اصفهان ).

مهمان برادر همسر به صرف صبحانه به مناسبت دیدار دخترش که در آلمان پزشکی خونده و همونجا با   یه اقای ایرانی ازدواج کرده.

پسرم و دو تا نوه و عروسم هم بودند .جمعا ۱۹ نفر بودیم.بعد از خوردن صبحانه قدم زدیم.بستنی خوردیم.با همدیگر خرف زدیم و یازده و نیم همه مون خونه رسیده بودیم.۹ نفر  هم عذر خواهی کرده بودند و نیامده بودند.

دور همی هر صد روز یکبار

دیروز چهارشنبه دور همی دوستان دوره دانشگاه داشتم؛  (از ساعت 3 تا 6عصر )با ده نفر دوستان دوره دانشگاهی

دومین چهار شنبه آبان‌ماه

روز چهار شنبه خوبی داشته باشید.دیروز با نوه جون رفتیم استخر روباز پرندگان دانشگاه برای ماهی ها و مرغابی ها نون خشک خرد شده ریختیم.نوه با گربه سفید بازی کرد.آفتاب گرفتیم و با اتوبوس دانشجو ها رفتیم خوابگاه دانشجویی دانشگاه و بعد پیاده تا خونه رفتیم و صبحانه و ناهار هم بیرون خوردیم و تا قبل از بازگشت داداشش دیگه رسیده بودیم خونه.روز سه شنبه خوبی گذشت.