سلام.از حرم امام رضا(ع) صدای منو می شنوید.اسم تون ا بدین از دعا جا نمونید .خودم یه لیست دستم دارم که براشون دعا کنم از وبلاگیست های آشنا.هر کس متکبره و باورش نمیشه، دعا کار ساز باشه ،اختیار داره نگوید.
دعایی کنیم به هم دیگه.کمترین خاصیتش ،یاد هم باشیم.خیر خواه هم باشیم.اگر خدا منت بگذاره و به آبروی زائران آرزومند ما را نیز در زمره مستجاب الدعوه ها بگذارد زهی خوش بختی.دور برم زیبا رویانی را می بینم که با خلوص از خدا طلب آرزوهایشان را می کنند.
پسرم به مدت چهار روز مرا همراه خود آورده ،همسرم و نوه هام و عروسم کمکم کرده اند سختی سفر را تاب بیاورم.دعا کنید دعاهایی ناب به ذهنم برسد مث گذشته هایی که خواسته هامو دریافت کرده ام.امروز زنی در حرم به من می گوید تو دعا کردن بلدی به من نیز دعا کن.بلدم؟!؟!گفتم عزیزم!بلد بودن نمی خواد.آرزو از دلت عبور کند بر آورده شده است.من دیدم نازنین دوستم مشهد است .آرزو کردم من نیز بیایم.پسرم پدرش را واداشت همراهش باشد به اتفاق من.تا روزهایی خوش داشته باشند نوه ها و او قبول کرد.من از سفر کردن هراس داشتم.چون در خوردن داروهام دچار فراموشی می شوم.امروز روز سوم است که حواسم جمع است.روزهای تان نورانی باد خواب شبهای تان با آرامش باد.بدن تان سلامت و روان تا معندل و آرام باد
سلام
امیدوارم بهمن ماه را با شادی و نشاط به اولین پنج شنبه ماه بهمن رسانده باشید .درست دو سال قبل در چنین روز خود را آماده میکردم شصت و چهار سالگی را پاس بدارم.(متولد 29 بهمن ماه 1337 هست).شمارش معکوس را شروع کردم .با خود گفتم دیدی سال های سخت جوانی پشت سر گذاشته می شود و به بازنشستگی نائل می شوی ؟اون بدو بدو ها به بیمارستان سر ساعت 7 صبح و اون با عجله دویدن ها تا خانه ظهر هر روز نعمت بودند برایم ؛ تا در صحنه اجتماع(آنهم بیمارستان)حضور داشته باشم(از نوزده سالگی تا 62 سالگی ).
هیجان خواه بودم و بیمارستان همیشه موضوعی داشت تا هیجان زده ام کند.گاهی سخت متاسف می شدم گاهی بعد از قدر دانی ها مشعوف می شدم.پیش می آمد که با همکاران لحظات شاد را تجربه کنم.گاهی بیمناک بودم و گاهی مسرور.
روزی به پزشک بخش روان دکتر حمید میرزایی (روان پزشک )گفتم :«دکتر! فکری به حال من بکنید قلبم از شدت غصه برای بعضی بیماران بخش روان به شدت می سوزد عنقریب جان به جان آفرین تقدیم میکنم) فرمود:چه بهتر،کاش همه پرستاران چون تو بودند تا بیماران محافظت و مراقبت بهتری دریافت می کردند.روزی دختر همکار پدر را افسرده در بخش دیدم روزی دوست خواهر کوچکترم را که همسر استاد دانشگاه بود و روزی شاگرد اول کلاس دبیرستانم را و روزی همکلاسی دانشگاهم را.اینها بیشتر غمگینم می کرد.
تا اینکه کرونا شایع شد و مرا به دلیل بیماری زمینه ای از حضور در بیمارستان منع کردند و با سی و یک سال سابقه خدمت بازنشسته کردند که اگر نمی کردند هنوز در آن فضا نفس می کشیدم.
خواهر شوهرم مهمان مان بودند برای ناها،اومد خونه من به تنهایی،مطلقه است،به داداشش گفت: « تو باعث بدبختی منی،خواستی ازدواج کنی،منو دک کردی،گفتی شوهرش بدین،زنم مو دماغ نداشته باشه ».همسرم همکلاسی شوهرش بوده و خودش میگه:« به مادرم گفتم ؛موافق این ازدواج نیستم.تهمت می زنه».
خلاصه که ،ناهار کوفت مون شد
جالبه که او به ظاهر زندگی ما نگاه کرده و حتما با خودش گفته «این خوشبخت و من بدبختم،چون این میتونه خواهر شوهرخود را مهمان کنه ؛من نمی توانم» و به عوض خوشحال بودن که محترم شمرده شده ،ناراحت که من نیز اگر چنین شوهر ی میداشتم ؛چنین زن داداشی بودم.
خب مسلما من حفظ ظاهر می کنم؛جلوی قوم همسر.اگر دهانم پر خون هم باشه ؛جلویشان تف نمی اندازم بر زمین ؛مبادا پی ببرند در چه حال ام..زندگی هیشکی صد در صد مورد رضایت او نیست.بعضی ها بلدند صورت شان را با سیلی سرخ نگه دارند.
شاید هم حق داشته.ما چه می دونیم با چه ظرفیت روانی، چه میزان هجمه به او شده.
همسر ازش خواست خانه مان را ترک کند ؛ولی چون خلاف رضایت پروردگار می دانم راندن مهمان را ، از پسر بزرگم خواستم؛ ببوسدش و ببردش طبقه بالا و ازش دلجویی کند وجالبه بدانید ازآن روز می گوید:« هرچه خودش جلب است؛ فرزندانش مهربانند؛میدانم که به داداشم شبیهند .هه هه
شاید متوجه شده باشید مدتیست کمتر حرف می زنم.شاید به علت این باشد که خانم های آشنا در پارک (محل قدم زدنم) گفتند نبودی ببینی چه حادثه ای در پارک اتفاق افتاد و پلیس و نیرو انتظامی ساعت ها اینجا بودن و راه عبور بسته شده بود.(درهشتمین روز از دی ماه حین قدم زدن).
جوانی که یک فرزند و همسر هم داشته با پدر خود...