نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شما قضاوت کنید ما دوتا چه چیزمون شده؟زیاد منتظرم نذارید

دوستم  که اتفاقا پزشک هم هست میگه:

 تو دهنم افتاده زمزمه کنم 

اگه عشق همینه،اگه زندگی اینه ،نمیخوام چشمام دنیا را ببینه و واقعا از زندگی دارم سیر میشم.هی میگم این بود اونی که زندگی اسمش را گذاشتیم؟.

بهش میگم: من دارم تو آشپزخونه ظرفا را میشورم  وبلند بلند می خونم 

کاشکی نیرنگی نبود جنگی نبود کاشکی

کاشکی تو سینه دل تنگی نبود کاشکی

کاشکی دل ز دلبرش جدا نبود کاشکی

اینهمه زمونه بی وفا نبود کاشکی

کاشکی دلی پریشون نمی شد .چشمی  ز  غصه گریون نمیشد

ابرای آسمون کی وا میشن؟پس کی ستاره ها پیدا میشن؟

خسارت قطع برق

دیر بیدار شدم ۷:۴۵.خدا را شکر که بیدار شدم وگرنه در خواب سکته کرده بودم.خود را گم شده می دیدم.وحشت وجودم را تسخیر کرده بود.دیشب خانه پسرم نزد دوتا نوه بودیم.خیلی سروصدا دارند.خونه ساکت نبود.ماشا الله به این خواهر و برادر که معنای سکوت را نمی دانند.پدرشان ،(پسرم) خسته از کار برگشته بود.بالش رو گوشاش گذاشته بود شاید خستگی از تن اش به در شود.خدا را شکر عروس خانم معترض نبود و مشغول تهیه شام (قیمه بادمجان) بود.خدا خیرش دهد با روحیه خوب تاب می آورد.گفته بودم معافم کنند از مهمانی رفتن ولی نوه ها در سفر به مشهد عادت کرده اند به پدر بزرگ شان و خواهش و تمنا کردند تنها نمانیم و نزد شان برویم.به لطف خدا لحظات خوبی داشتیم .

روز و روزگار بر شما شاد و موفق

دومین جمعه ماه بهمن چگونه گذشت؟

دیروز جمعه بود و من برای دومین روز، بعد از سفر هفت روزه ،شب را به صبح رسانده بودم.

رختخواب پر قوی ()  خود را از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم.ولی زود بیدار شده بودم .خوشحال بودم جمعه ها می شود، برای والدینم دعا بخوانم و زود بیدار شده ام.لیوان لیوان(تا چهارتا)،آب جوشیده ولرم شده،نوشیدم تا بدنم پاک سازی شود.

آشپزخانه را صفا دادم (گرچه کوچکترین سرو صدا همسر را بدخواب میکند).و برای ورود نوه ها و مادر و پدرشان(پسرم و عروسم و بچه هاشون) شرایط را فراهم کردم.

به دختر خاله که داره عروس دارو ساز(دانشجوی خودم)میاره؛ زنگ زدم که  در چه مرحله از خواستگاری اند؟(دختر خاله چون پسرش یه دونه پسر و بچه اول و دانشجوی دکتراست میخواد عروس دارو ساز یا دندان پزشک داشته باشد).

گیتا دانشجوی سال 89 من بوده و همسن داماد بعد از این است .خودش موافق است با نوه خاله ام ازدواج کنه.پیشنهاد من بوده به دختر خاله ام.

همکار دانشگاهی من ،  خانم مژده راد ،میگه با گیتا تو اتاق عمل دندان پزشکی کودکان، همکاری داشته و دختر خوبیه.

گیتا الان بعد از فارغ التحصیلی از شیراز (رشته دارو سازی) ،  توی یه دارو خانه شبانه روزی  مسئول فنی است و با دوچرخه بر سر کار می رود .

نوه خاله ام( ایمان) ،دانشجوی دکترای بیو لوژی است و در ضمن مغازه موبایل فروشی هم (با همکاری پدر باز نشسته از شرکت نفت)داره.

وضع مالی دو خانواده مشابه است و مادران عروس و داماد  هم همسن اند و تعداد فرزندان شان هم  برابر است .

دختر خاله ام هفت یا هشت سال از خودم جوان تر است و وقتی من کلاس دوم بوده ام دنیا آمده.شوهرش مسجد سلیمان زندگی می کرده ولی اصالتا شهر کردی است .و دختر خاله ام را عاشقانه دوست دارد .اگر  ازدواج شان سر بگیرد من احساس خوبی خواهم داشت.شاید بعد از مرگ دو خواهرم بیشترین نزدیکی را با دختر یکی یه دونه تنها خاله ام داشته ام(مث خواهر هستیم با هم).شما هم دعا کنید سهیلا دختر خاله ام و ابراهیم همسرش با عروس خود گیتا و پسرشان ایمان سفری به مشهد داشته باشند و آنجا مرا دعا کنند که با گیتا آشنای شان کرده ام.

گیتا سال 89 رشته اتاق عمل قبول شده بود؛ گریه می کرد و  می گفت اشتباه شده ؛من داروسازی میخواستم.

روز اول و اولین کلاس دوره لیسانس را با من داشت و بهش گفتم لیسانس را ادامه بده؛ بعد هم یه دکترای داروسازی شرکت کن ؛که به توصیه ام عمل کرده و از آن سال تا حالا با من دوست مانده.

گیتا زیبا مهربان با هوش و مودب و دوست داشتنی است.

یه روز او را عصبانی دیده بودم .

گفتم چه شده ؟

گفت :پسر همکلاس مان که نماینده مان هم  است؛ میگه عاشقت شده ام و دست از سرم بر نمی دارد ؛غافل است که من تصمیم به ادامه تحصیل تا دکترا دارم و قصد ازدواج ندارم.حرف  حالی اش نمی شود .چپ و راست سر راه من وایستاده.

آنروز دعوا شان را به معاونت دانشجویی کشاندند و ...


پی نوشت1 :

عروس دوم ام زنگ زد زیارت قبولی گفت.واز سفر مادر و پدرش به مناطق جنوبی کشور هم  خبر داد..(فصل خوبیه برای سفر به جنوب ایران).


پی نوشت 2:

روز خوبی پیش روی شما باد

آرزوهاتان درین روز بر آورده باد


پی نوشت3:

25 دقیقه طول کشید این پست را تایپ کنم.

معنا را(منظور را )حدس بزنید

ضرب المثل:(گربه دستش به گوشت نمی رسد ؛میگه پیف ، بو بد میده)


دومین جمعه ماه بهمن

سلامی چو بوی خوش آشنایی.دیروز را با شستن سرامیک کف آشپزخانه شروع کردم(عجیب گرد و خاک بر زمین نشسته بود).سماور را روشن کردم.چایی را دم کردم.تخم مرغ آب پز کردم.خرما و کره ومربا و پنیر روی میز گذاشتم شیر را داغ کردم وروتین دم نوشهای صبحگاهی را از سر گرفتم.با علاقه عدس را پختم و ناهار را هم آماده کردم و میوه ها را شستم با بشقاب میوه خوری بر روی میز هال گذاشتم و عجله عجله زندگی را از سر گرفتم مبادا وقفه باعث شود گیج بمانم.

روز خوبی بود گرچه همسر با سرماخوردگی در مبارزه بود مرتب آب میوه و چایی و دم نوش تا عصر که خدا را شکر جان در بدن خود حس کرد و برای دیدن اعضای هیئت مدیره به محوطه رفت .دیشب تاصبح هوا -3 درجه بود.ولی خانه گرم شده بود.نوه زیبا جون زنگ زد میشه بیایید خانه ما؟آخه دایی ها و مامان جونی و خاله مهمان مان شده اند(برای زیارت قبولی خانه شان آمده بودند)رسوم شان را اجرا کنند