سلامی چو بوی خوش آشنایی.دیروز را با شستن سرامیک کف آشپزخانه شروع کردم(عجیب گرد و خاک بر زمین نشسته بود).سماور را روشن کردم.چایی را دم کردم.تخم مرغ آب پز کردم.خرما و کره ومربا و پنیر روی میز گذاشتم شیر را داغ کردم وروتین دم نوشهای صبحگاهی را از سر گرفتم.با علاقه عدس را پختم و ناهار را هم آماده کردم و میوه ها را شستم با بشقاب میوه خوری بر روی میز هال گذاشتم و عجله عجله زندگی را از سر گرفتم مبادا وقفه باعث شود گیج بمانم.
روز خوبی بود گرچه همسر با سرماخوردگی در مبارزه بود مرتب آب میوه و چایی و دم نوش تا عصر که خدا را شکر جان در بدن خود حس کرد و برای دیدن اعضای هیئت مدیره به محوطه رفت .دیشب تاصبح هوا -3 درجه بود.ولی خانه گرم شده بود.نوه زیبا جون زنگ زد میشه بیایید خانه ما؟آخه دایی ها و مامان جونی و خاله مهمان مان شده اند(برای زیارت قبولی خانه شان آمده بودند)رسوم شان را اجرا کنند
https://www.aparat.com/v/h41sz8z
باخانه مان غریبی میکنم.(مامان این اصطلاح«غریبی میکند»را بکار می بردند.
احساس گم گشتگی می کنم.
ساعت یازده و چهل دقیقه (11:400)بود به خانه سرد خود رسیدیم.فقط چند ساعت مانده بود تا بشود یک هفته غیبت ازین خانه.خانه ای که همیشه گرم بود درین هوای هشت درجه(8)همانند یخچال بود با لباس های گرم زیر دو پتو و روی یک پتوی دیگر دراز کشیدم و خوابم برد(رها از هفت اقلیم)و همسرجان عزیز با حال سرماخوردگی لباس هاش را کمتر کرده و به روشن کردن وسایل گرمایشی مشغول که ساعت سه بیدارم کرد و گفت گرسنه ام در فریزر چه غذایی دپو کرده ای برای روز مبادا؟خوشبختانه رو سفید شدم نان را گرم کردم و آبگوشت دلچسب فریز شده را گرم کردم و با سبزی خورد(سوغات مشهد)و سالاد(ره آورد شام قطار)روی میزچیدم و با او در خوردن ناهار همراه شدم(دوست دارد همسفره اش باشم حتی اگر گرسنه نباشم).
باز دوباره هوا را برای نفس کشیدن دشوار دیدم خزیدم زیر یک پتو و دوباره خواب تا ساعت هشت شب.داروهایی که باید میخوردم را از یاد برده بودم.
ساعت هشت دارو ها را از سر گرفتم .به پسرم زنگ زدم مراقب باشد فرزندانش سرما نخورند تو هوای سرد خانه شان(هفت روز وسایل گرمایشی شان قطع بوده و خانه شان همانند یخچال شده).
تا ساعت دوازده و ربع با لب تاب به دوستان وبلاگی سر زدم.همان ها که در مشهد به یادشان بودم.
از دوازده تا ساعت 3و ...خواب ماندم و بیدار شدم .ساعت 5 و 39 دقیقه نماز صبح را به پا داشتم.و تا الان که ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه است و مشغول نوشتن(نه البته پست کردن)هستم.
پی نوشت:22 دقیقه طول کشید تا بنویسم.
سلام.
ساعت ۳بعد از ظهر روز پنجشنبه هفته پیش ، بعد از خوردن ناهار ،در حالی که برق نبود( بدون آسانسور)خانه را به مقصد راه آهن ترک کردیم و ساعت ۱۱:۴۰ صبح امروز چهارشنبه از ایستگاه راه آهن به خانه رسیدیم.
سفری که به خوبی آغاز شد و به سلامت به منتهی رسید.
سفر زیارتی بود و برای بچه ها هم سیاحت در باغ وحش وکیل آباد مشهد برنامه ریزی شد.
هراس داشتم حاشیه امن خانه را رها کنم ولی به خیر گذشت.
اینو ببینید
روز عید مبعث مبارک