یه خانم پرستار محترم در بخش مردان با تحصیلات کارشناس ارشد کار می کرد که دارای دو پسر بود.همسرش که کارشناس ارشد شیمی بود در فولاد کار می کرد ازش خواسته کار در بخش را رها کند برود آموزش دانشگاه و سوابق خود را نادیده بگیرد خیلی از دست شوهرش ناراحت بود به من زنگ زد و نالید.
مدرسه که می رفتیم،از ما میخواستند انشای مان را بخوانیم،ما ننوشته بودیم که بخوانیم ،چرا که نطق مان را کور کرده بودند ،اعتماد نداشتیم بنویسیم، مقبول می افتد.
اما در کلاس ما دخترکی بود که می نوشت از رفتن هاش به خونه مادر بزرگش و بازی هاش با دختر خاله هاش.
می نوشت هر جمعه صبح زود با مادر و سه تا خواهرش به خانه مادر بزرگ می روند تا خانه تکانی اساسی کنند خونه مادر بزرگ را که پنج شنبه ها میزبان زن دایی ها و بچه هاشون بوده.
خاله های دختر هر دو بزرگتر از مامانش بودند و دختراشون با فاصله سنی کمی از برادران شون کوچکتر بودند و زن دایی ها، پسر بچه های کوچولو و شیطون داشتند و متفاوت از دختر خانم و خاله ها و دختر خاله ها بودند.
گاهی اوقات دخترک از کفتگوهای خاله هم می نوشت و صدای شلیک خنده در کلاس بلند می شد.
چه سفری!وبه شهر خود برگشتیم.خدایا مسافران به سلامت به وطن برگردند و زندگی از سر گیرند.
انگار رو ابرا بودم.پنحشنبه صبح های دو هفته گذشته ،پنحشنبه هایی متفاوت بود.
دعا کنید صورت پذیرد
ای زندگی!
هنوز تهرانم.
رفتم کمی پیاده روی تو خیابون های اطراف .محتاطانه،درباره سال ۶۶ فکر کردم که قبول شده بودم دانشگاه تربیت مدرس و بچه سه ساله ام را در بغل داشتم.خدایا سختی هامو پاس کرده ام و آسانی ها رخ نموده.