https://www.filmnews.ir/%d8%a7%d8%ae%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d9%87%d9%85/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%ac%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d8%a8%d8%b9%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ae%d8%aa%d9%84%d9%81-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%da%86%d8%b1%d8%a7-%da%af?unapproved=5068&moderation-hash=201ceba25765833d6a446f0eb79b17f1&WPACRandom=1701756194197#comment-5068
خیال عشق تو از سر به در نمیآید
ز من علاج به جز ترک سر نمیآید
الهی آنکه نبودی نهال قد بتان
که جز جفا ثمر از این شجر نمیآید
وفا و مهر ز خوبان طمع مکن ز آنروی
که بوی مهر ز جنس بشر نمیآید
برفت دل پی تفتیش کار یار و رقیب
دمی بایست که دل بیخبر نمیآید
چه حیله کرد زلیخا به کار یوسف مصر
که این پسر به سراغ پدر نمیآید
تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امید
که از نژاد ستم دادگر نمیآید
سروش گفت چو عارف سخنور استادی
نیامده است به دوران دگر نمیآید
کتابی تو کتابخونه شون به چشمم جالب اومد بر داشتم اش ،درباره عشق« زلیخا » به دست پرورده دم و دستگاه شوهرش «,یوسف»بود،کاملا حق را به زلیخا داده بود.چرا که هردو شان در دستگاه عزیز مصر به دلیل زیبایی گیر کرده بودند.نوشته بود :
زلیخا دختری از روم ،با زیبایی مثال زدنی درخواب جوان زیبایی را دید که عزیز مصر است، از خواب که بیدار شد، به ندیمه اش گفت راه خود را یافتم ،فقط به خواستگاری عزیز مصر پاسخ می دهم .خبر به عزیز مصر رسید چه نشسته ای دختری در رُم که همه آرزوی همسری او را دارند فقط حاضر است به خواستگاری عزیز مصر پاسخ مثبت دهد .عزیز مصر که از زیبایی نصیب نداشت، با هدایا به رُم شتافت و او را خواستگاری کرد و جواب مثبت گرفت و او را به همراه ندیمه اش به مصر منتقل کرد ولی وقتی زلیخا چشمش به عزیز مصر افتاد آه از نهادش برآمد !«این ،آن ،نیست که در خواب دیده بودم !
در همان زمان در بازار برده فروشان، کودک زیبایی «یوسف» ،به بهایی گران به حراج گذاشته شده بود ،ندیمه با خود زلیخا را به بازار برده فروشان برد، شاید از ندامت، اندکی فارغ البال شود ،که مهر برده جوان و زیبا ،به دل زلیخا افتاد و بنا به توصیه ندیمه ،عزیز مصرمجاب شد ، با بهایی اندک ،یوسف را خریداری کرده و به زلیخا هدیه دهد.آنها با هم رشد می کردند و زیبا و جوان تر می شدند که ...
که حافظ هم سرود
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت، دانستم
که عشق از پرده عصمت، برون آرد زلیخا را
تطهیر دامن زلیخا از ننگ عشق به دست پرورده دستکاه
مادر ببخشید از دستت عصبانی شدم و چینی و بلور های تو ویترین را شکستم آخه می دونستم چقدر دوست شون داری ،برای اینکه به حرفام گوش نمی دادی ،بیا منو از بخش مرخص کن ببر خونه ،اینجا شبا خوابم نمی بره قرص خواب میدن،اینجا موبایلم را ازم گرفته اند،اینجا ملاقاتی نمیاد آدم دلش یه چیزی میخواد بخوره چیزی پیدا نمیشه من خونه را بیشتر دوست دارم آخه چرا منو از خودت و خونه می رونی؟اینجا خیلی ها بدحال میشن به تخت مهار شون می کنند من دلم آتیش می گیره پرستارا کاری به من ندارند ولی بخش شلوغه پر از همهمه است چطور مژگان خواهرم تو خونه باشه با هم جیک و پیک کنید اون وقت من اینجا دور افتاده از همه؟درسته می برندمون کار درمانی بافتنی می بافیم ،موسیقی گوش می کنیم ،خب همینکارا را تو خونه هم میشه انجام بدم،قول میدم داروهامو سر موقعش بخورم،کاری به کار کنترل تلوزیون نداشته باشم ،غذامو که خوردم،ظرفم را بشورم ، تو کار خونه کمک کنم
«آدم غربزده راحتطلب است. ماشینش که مرتب بود و سر و پزش، دیگر هیچ غمی ندارد. معمولاً تخصص ندارد. همه کاره و هیچ کاره است. در هر جمعی حرفهای دهن پرکن میزند و خودش را جا میکند. آدم غربزده شخصیت ندارد. چیزی است بیاصالت. خودش و خانهاش و حرفهایش بوی هیچ چیزی را نمیدهد. بیشتر نماینده همه چیز و همه کس است. آدم غربزده قرتی است. زن صفت است.» از کتاب «غربزدگی» جلال آلاحمد
سال ۱۳۴۱ بود که جلال آلاحمد «غربزدگی» را برای مبارزه با استبداد و استعمار، استفاده و برای آشنا کردن مردم با توطئههای غربیان خلق کرد.
جلال غربزدگی را مثل گرمازدگی به عنوان بیماری درنظر میگیرد و اینطور توضیح میدهد: «غربزدگی میگویم همچون وبازدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست،
درباره سایر ویژگیهای آدم غربزده جلال میگوید: «به هیچ چیز اعتقاد ندارد. اما به هیچ چیز هم بیاعتقاد نیست. خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است. نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی، نه به خدا یا به بشریت. حتی لامذهب هم نیست. هرهری مذهب است. گاهی به مسجد هم میرود. همانطور که به کلوپ یا سینما میرود. اما همه جا فقط تماشاچی است.
امروز یازدهم آذرماه، صدمین سالروز تولد جلال آلاحمد است. روشنفکری که مقالات، قصهها و قلم خود را برای مقابله با غربزدگی آن روزهای کشور به کار برد.
کاش از تهمت خر خون نهراسید ه بودم تا کتابهای درسی ام را از بر شده بودم.من که واو مجلات را هم جا نمی انداختم اگر همون قدر درس خونده بودم حالا چه جایگاه و موقعیتی داشتم صد افسوس که دوران خوب کودکی و نوحوونی و جوونی را هدر دادم و از هر کار مثبت و مردم پسند روی گرداندم تا اثبات کنم خودم مهم ام.