رفتم کمی پیاده روی تو خیابون های اطراف .محتاطانه،درباره سال ۶۶ فکر کردم که قبول شده بودم دانشگاه تربیت مدرس و بچه سه ساله ام را در بغل داشتم.خدایا سختی هامو پاس کرده ام و آسانی ها رخ نموده.
حالا با افتخار به راهی که پشت سرگذاشتین نگاه میکنین و به فرزندی که بزرگ کردین و اون خیابونها یادآور یه پیروزی شیرینند که از دل خستگیهاتون بیرون اومده و به بار نشسته
حالا با افتخار به راهی که پشت سرگذاشتین نگاه میکنین و به فرزندی که بزرگ کردین و اون خیابونها یادآور یه پیروزی شیرینند که از دل خستگیهاتون بیرون اومده و به بار نشسته
بله همین جوره.ممنون
یاد ایام بخیر
روزگار بر شما نیز به خیر باشد
هم دانشگاهی هستیم رضوان جان به فاصله ی حدود ۲۰ و خورده ای سال
چه جالب بلوط جان
امیدوارم خستگیتون در بره و قوت، انرژی و شادیتون روزافزون باشه ان شاءالله

زندگی زود میگذره!!!
آری شود(گذرد) ولی به خون جگر شود(گذرد).