نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

در جامعه ای زندگی می کنیم که خانوم رشته روان شناسی خونده و ام.اس دارد و همسرش اصلا لیسانس هم ندارد و سلامت و هنرمند نقاش است.خانم با وجود بیماری ارشد روان شناسی بالینی را از دانشگاه آزاد گرفته و دیگه نمی تونه همسرش را تحمل کند که آشکارا دارای خصایصی است که در روان شناسی....بوق...

آقاهه میگه :«عزیزم از من جدا نشو،آخه من دوستت دارم،ما سالها با هم زندگی کرده ایم،دخترما چارده ساله است،در موقعیت بلوغه خوب نیست براش جدایی ما»

خانومه میگه :«درسته منو دوست داشتی،به من خیلی کمک کردی تا درسم بدینحا برسه ولی من دیگه استقلال مالی دارم ،فقط نمی دونستم چرا تو چنان میکردی

ربنا آتنا فی الدنیا حسنه

خیلی کوچولو بودم که مامان جایزه ام داد وقتی چادر خال خالی سیاه و سفیدش را به سر کردم و مث سیندرلا و پیراهن دنباله دارش بر روی فرش سالن پذیرایی با ابهت قدم برداشتم.همان روز عصر مامان که دستش بر دعا بود یه چادر خال خالی تحویل دو دست کوچکم داد که فقط پنجاه سانتی متر بود چادر را به سر کردم و کنارش به نماز خواندن (مقلدانه)ایستادم مامان با امید ربنا می گفت و صدایش برایم صوت شیرینی بود .عصر آن روز پدرم عروسکی به قد و بالای کودکانه ام هدیه داد و من شدم موضوع صحبت دایی و مامان.اصولا بابا هر موضوعی را مامان علاقه داشت تایید می کرد و دایی جوانم بیشتر و من ربنا گفتن را یاد گرفتم نشان به آن نشان من هنوز هم دوست دارم بگویم ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار.

اما وقتی مامان رو تخت بیمارستان بستری بود تا آخرین روز های زندگیش را جلوی چشمانم در رنج باشد زیر لب به همراهی اشک چشمانم می گفتم ربنا لا تحملنا مالا طاقه لنا  به واعف عنا ....       (رَبَّنَا لَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا)

معنی تون جمع است

اصطلاحی بود که مادر مرحوم همسر به کار  برده بودند، وقتی عروس های همسایه با هم نشسته بودند کنارشون وبهشون گفته بودند به عروس خانوم تون بگین بیان با ما بریم سالن ایروبیک شاید یه خورده تنش گوشت بگیره و خوش فرم بشه.

من وقتی با خبر شدم که عروسای همسایه شون منو دیدند و گفتند:« خدا بده شانس»،سوآل کردم انشا الله،گفتند نمی پرسی چرا میگیم؟گفتم:« خب اگر دوست دارید بگین چرا میگین؟»گفتند آخه میخواستیم بهشون بگیم عروس تون به ظاهرش اهمیت نمیده و ورزش نمیاد ،گفتند درس داره ،بچه کوچیک  داره،کار بیرون و کار خونه داره این شمایید که معنی تون جمع است پس می تونید باهم دیگه برین تفریح و ورزش و ...در غیاب ات دهان ما را دوخته و اجازه نداده حرفی بزنیم.

گفتم ایشون با وجودیکه ۵۳ سال دارند دو داماد و چهار عروس دارند مرتب در خانه مشغول پخت وپز و سامان بخشیدن سه فرزند دیگه شون هستند و هرچند وقت یکبار به خواهر و فرزندان برادرشان مهمانی بزرگ میدن و واقعا به سلامت خود اهمیت نمی دهند بهتر بود برای خود ایشان نگران می شدید و توصیه ای می کردید البته درین شک ندارم اجازه نمیدهند دیگران در امور فرزندان و خانواده شان دخالت آشکار کنند.گفتند پس در وتخته جفت و جوره ، ما بریم نون و  ماست مون را سق بزنیم.

با کدامین انتظارات؟!

آقایی صاخب نفوذ آمد جلوی میزم ایستادتو اتاق دانشکده گفت میخواهیم پیشنهاد بدیم معاونت دانشجویی شوی ،به او خندیدم .فکر کردم خصوص صدامون می کنند جایی واول نظر خودمون را می پرسند.

دعوای بچه های کوچک یه خانواده باهم(خواهر برادرها)

خاله ام میگه تو و خواهرت کوچولو بودید با هم دعواتون می شد در حد زدن به هم و من پیگیری نمی کنم تا چه حد؟مبادا خاله با پیاز داغ توضیح دهد اما آنچه خودم بیادم میاد که من در رقابتی آشکار او را به کنار میزدم(با وجودیکه دوسال بزرگتر بود)و خودم را پیش می انداختم و این سرتق بودن را ناشی از لجباز بودن خود می دانم و از پروبال دادن های پدرم که مادرم به شدت مخالف بودند و طی سه اتفاق برایم محرز شد جلوی مامان نمی تونم و نمیخوام وایستم(او طرفدار دختر بزرگ خود بود)و من که عاشق مامان بودم کوتاه آمدم .اما هیچ متوجه نشدم از پنج تا هفت سالگی خواهرم را در هفته یک روز میدیده ام چون خاله او را برده منزل مادر بزرگ تا باهم مدرسه مشترک بروند.

به نظرم جدا سازی خواهرم در سن هفت سالگی از مادری که عاشقانه دوستش می داشته اشتباه بوده شاید مستقل بار می آمده ولی مادری از من دریغ نمی شده و از او دریغ می شده.

من همش به خواهر از دست داده ام فکر می کنم.

در هر حال عصای دست مامان در این دوسال من بوده ام و مسلما جای خود را در دل او باز کرده ام ونهایتا آخر عمر مامان هم من با او بوده ام.

کاش هیچ مادر و فرزند را به خاطر رشد و تربیت از هم جدا نمی کردند