دیروز برادر همسر« که سه سال پیش روده بزرگ را قبل از بدخیم شدن اعوجاجش ،جراحی کرده»،همسر را احضار کرد تا بخشی از لوازم کار (نجاری), دوران جوانی خود را بهش واکذار کند.
امروز همسر آهی کشید و گفت:« میدونی چقدر سخت است تسلیم ناتوانی شدن؟برادرم هر روز آخرین ورژن وسایل کار خود را خریداری می کرد تا کارش را رونق دهد.دیروز با قطع امید از علایقش هر تکه از وسایلش را به یکی از ماها واگذار کرد».
گفتم:«می خواد دل بکنه از وسایلش.چون دکتر توصیه کرده کار سبک کنه.».
اما کشیدن آه یک برادر ،دل ادم را فشرده می کند.چقدر با برادر بزرگترش خاطرات کودکی دارد،زمانی که پدرشان در کویت به جرم سفر قاچاقی بدون گذرنامه اسیر و زندانی شده بود و مادرش از دونفری شون خواسته بود در غیاب پدر برای اسایش خواهران و برادران کوچکتر تلاش کنند.
خدا هم پدر و هم مادرش را رحمت کند و بر عمر برادرش و بازماندگان خانواده بیفزاید.
سر کلاس روان شناسی تربیتی دکتر فرزاد ،با پسر سه ساله ام نشسته بودم که ناگهان شیشه پستونکش(باج دهی), از دستش افتاد پایین و همزمان آه از نهادش دراومد و با لهجه اصفهانی گفت :«مامان!پستونکم اُفتاد».
صدای شلیک خنده دانشجویان باعث شد هم خحل شوم و هم نگران.دکتر فرزاد که از اول تا آخر کلاس حواسش به من و پسرم بود ،گفت بعله تو کلاس تون ،یه همکلاس دانشجوی کوچولوی اصفهانی هم دارید.
بعد از کلاس خانم اذر...(فامیلش را نمی نویسم),اومد گفت تکلیفت را با خودت روشن کن میخوای درس بخونی یا می خوای بچه داری کنی،اگر میخواستی درس بخونی ،میبایستی بچه دار نمیشدی،حالا اینو ور میداری میاری کلاس، مزاحم درس گوش دادن ما هم میشی.که ناگهان خدیجه زارعی و شادی ماسوله پسرم را بغل زدند و دور کلاس گردوندند و گفتند :«یه بار دیگه بگو چی شد؟».
اون سالها این پسر ،از اصفهان ,تا تهران یه ریز حرف می زد و مسافرای اتوبوس را با سر و صداش کلافه می کرد ،تا اینکه اتفاق افتاد و یه روز یه مرد جوان و شاید کم حوصله که ردیف جلوی ما نشسته بود بازگشت تو روی من و گفت:« ساکتش کن ،سرم رفت».قبل از اینکه کلمات عذر خواهی از من بشنوه ،راننده اتوبوس ایستاد و مبلغ پول بلیط آقاهه را داد دستش و گفت اگر ناراحتی پیاده شو با اتوبوس بعدی ،سوار شو بیا.تو راه پر از اتوبوسه.اما هم من عذر خواهی کردم هم اقاهه کوتاه آمد که راننده اتوبوس با پا در میانی دیگر مسافرها به راه افتاد.
دیروز جا شما خالی ،روحیه ام عالی بود.
کشو میز آرایش بلبشو شده را مرتب کردم، ناهار پلو و کوکو درست کردم.خانه را جارو زدم و گردگیری کردم،رفتم بانک برای خیریه کلیوی های اصفهان مبلغی واریز کردم ،در بازگشت رفتم میوه فروشی خرید کردم.عصر هم رفتم پارک پیاده روی و بعد نماز مغرب و عشا در فضای باز پارک به جماعت.اما وقتی رسیدم خانه خواب و تا ساعت ۴،۳۵ صبح خوابی عمیق.
در ضمن خواب برادر مرحومم و مامان مرحومه ام را دیدم.
امروز شاداب ترم از ساعت یازده روز دوشنبه که شدیدا دلتنگ وغمگین بودم.
اردیبهشت ۵۷ بود که در روزنامه یه آگهی از صدا و سیما خوندم :«آزمون صدا برای جذب گوینده» در صدا و سیما اصفهان را خبر میداد.
من و جمشید ... و ژیلا وکیلی رفتیم آزمون شرکت کردیم.
آقای هوشنگ حریرچیان سه تا متن گذاشتند جلوی روی ام و گفتند :«به سه طریق بخون تا ضبط صدا صورت پذیرد» .متاسفانه در این آزمون پذیرفته نشدم ، ولیکن هیچگاه اعتقادم از زیبایی صدایم ، سلب نشد و در اخرین مرتبه ای که خوشحال شدم،یکی از ...تو تلفن گفت :«چقدر صدات تو تلفن قشنگه!»/خب بارها بهم گفته شده بود،تعجب نکردم.
همسر میگه:« من عاشق حرف زدنت شدم به مادرم گفتم ازین خانه پا پس نمی کشم.میخوام اش.».
آخه چرا من گوینده صدا نشدم؟من ناراحتم.
پسرم تهران، کلاس خوانندگی نام نویسی کرده ،هرگاه میاد اصفهان، با هم دهن به دهن می خونیم.بی اجازه اش صداشو ضبط کردم معترض شد.عزیزمه.به مادرش رفته.صدا داره.
از کلاس چهارم یا پنجم(تابستان) تمرین خوانندگی و اخبار گفتن را کرده بودم.کلاس نهم ،اسفند ماه از طرف دبیرستان پیشنهاد دریافت کردم به خانه جوانان معرفی شوم ،قرار شد از پدرم کسب اجازه کنم.بعد از اذن پدر،تردید کردم و قاطعانه رد کردم.
اردیبهشت ۵۷ سومین ودر عین حال ، آخرین تلاش من بود.
هنوزم تو خونه حین شستن ظرفها ,زمزمه می کنم.
یه روز مهمان داشتیم مهمان ها فامیل همسر بودند.غافل از اینکه صدا بدون دردسر به هال محل نشستن مهمان ها می رسد آرام ،آرام حین شستن ظرفها میخوندم که ناگه به خود آمدم کات کردم در عین تعجب داماد خانواده همسر، بقیه ترانه را ادامه داد.همین ام مونده بود که خواهر همسر عصبانی شود.
حالا دیگه،در بهار آزادی ، تو مهمانی ها پیشنهاد میشه یه دهن بخون،ولی من دیگه صدا ندارم.«جوونیم رفت و صدام رفته دیگه»
میگه :(من ارادت دارم به او که فرمود:«اگر دین ندارید،آزاده باشید».)
تسبیح دستشه و روزانه سیصد بار العفو میگه.
علت جذب شدن روان شناس بخش و دانشجوها به او , نهایت زیبایی اش و تحصیلات دندان پزشکی اش است.
از زندان به بخش روانپزشکی آورده شده تا اثبات شود بیمار روان بوده است نه مجرم.شاید رها شود.
قبلن هم زنی که با چاقو شوهرش را روانه جهان دیگر کرده بود از زندان اورده شده بود.
زنی که دو فرزند خود را نیز با بالش بر روی چهره شان ... رسانده بود آورده بودند از زندان، که چون شوهرش رضایت داد ، هم از بخش، هم از زندان رها شد.وتمام