مرد همسایه مون یه دختر داره که براش آهنگ می زنه با چی؟با ساز دهنی؟کی؟صبح و ظهر و شب.وقت و بی وقت.با مناسبت و بی مناسبت.حتما تا خالا تصور کرده اید دخترش یه پارچه زیبایی و یه پارچه ادب و کمالاته.
من قضاوت نمی کنم.ولی...
والله خوش به حال بعضی دخترا.
بابا داریم تا بابا.
شاید احتمال میدین از بس این مرد از زندگی اش خشنوده.( کاملا راضیه).
شاید احتمال میدین دغدغه مالی نداره،(آخه یه کارگر بازار میوه است).
من نمی دونم در آسمون واشده و لک لک ها یه حوری ـ پری انداخته اند تو دامن اینا!؟
دختر خانوم ، در سن ۱۴ سالگی، جیغ و ویغش از پنحره های نیمه باز ،تو فضای نور گیر می پیچه.
همسر جان که دختر نداشته ،می خندد به پدرش، و میگه «حتما دختر داشتن از پسر داشتن کمتر مسئولیت برای والدین ایجاد می کند».
منم خدا را شکر می کنم، یه پدر در این مملکت ،نماینده همه اون پدرا شده که دختر را« رحمت» می دانند.
نگهبان مجتمع مسکونی مون ،که می دونه این دختر برای پدر ش ،چقدرعزیز است،تا پیک از رستوران غذا میاره براش ،میگیره و تا دم در واحد شون می بره ،مبادا زحمت دختر خانم شود چهار طبقه پله را بیاد پایین دم در نگهبانی از پیک موتوری تحویل بگیرد.
پس مامانش چی؟
مامان دختر در کنار خونه، رو صندلی چرخدار ،مات و مبهوت نشسته و به آینده های دوری فکر می کند که قراره برای دخترش خواستگار بیاید.چگونه بگه این دختر سواد خواندن و نوشتن هم نداره (حالا نه مطلقا)از بس کتاب قصه راپونزل را خونده فقط به خرمن موهاش فکر می کنه چگونه شانه بزنه ،ببافه یا اتو بکشه.
بعضی ها سالی یه اثاث کشی دارند در اصطلاح« خوش نشین» اند. جایی خونه اجاره می کنند که تمیز باشه و نوساز با سرامیک و کاشی های تمیز و قاعدتا سالی یک بار اضافه وسایل شون را دور می ریزند.
بعضی ها مهاجرت می کنند و هرچه سبک تر بار سفر بر میدارند و وسایل اضافه شون را که خیلی وقت ها دیگه به دردشون نمی خوره یا می بخشند یا واگذار می کنند.
این جناب همسر بنده ،یه انبار وسیله کار داره، که طی سالها بر آن اضافه شده و با وجودی که دیگه ازشون نمی تونه استفاده کنه به هیشکی واگذار نمی کنه و من میخوام داد بزنم بگم بابا!این مکان را لازم دارم.
یه روزایی لوله کشی خانه را ،یه روزایی برقکاری خانه را ،یه روزایی نجا ری خانه را ،یه روزایی بنایی خانه را ،یه روزایی نقاشی خانه را خودش انجام می داده تا برای اقتصاد خانه مقاومتی کار کرده باشد و بگذریم تعمیرات لوازم برقی و اتوموبیل و حتی ...
کاش ما هم دست از پا دراز تر و بی هنر بودیم
سلام .این هفته که گذشت ۴ بار توانستم عصرها پذیرای پسرم و نوه هام باشم.
این هفته اگر باز هم روز داشت (بیش از هفت روز)بازهم نوه هامو میدیدم.
عزیزم«هنوز زندگی»جانم.
من ۶۴ سال و پنج ماهه ام.مربی پرستاری بوده ام.از سال نود و نه دیگه خانه نشین شده ام«شهریور نود ونه».همسر و دو پسر دارم.تو زندگی گریه زیاد کرده ام( از چهار یا پنج سالگی).دو خواهر جانم یکی بزرگتر ، یکی کوچکتر از دستم «در یه تصادف»، رفته اند.لیسانس پرستاری بوده ام«۶۴»./که ارشد هم ادامه داده ام۶۶_۶۸.و از مهر ماه ۶۹ در دانشکده پرستاری و مامایی اصفهان کار کرده ام هی در طول خدمت رفته ام خانه نشینی، ولی از خوش شانسی برگردانده شده ام.هر سال سه تا ۴ گروه ده نفره دختر دانشجوی سال سه ,با من در بخش بوده اند (به عنوان کار آموز).
سه بار هم (۴ ماه)رفته ام جبهه.زلزله بم هم خیز گرفتم برم در عرصه ،که شوهر اجازه نداده.خیلی دل شکستگی دارم و گاهی حس می کنم دعاهام گیراست.بوس.بوس.بوس
یکی از ضعف های بزرگ من آن است که بی سر و زبان هستم و اصلا نمیتوانم جواب توهین ها را در لحظه بدهم.عوضش چه کار می کنم؟اصلا به روی خودم نمی آورم.مثلا سالهای سال این هدیه دوست و همکار من به من زنگ می زد و انواع حرف های دوستانه را با هم می زدیم و وسط حرف ها به من می گفت او دو برابر من در اداره کار می کند.واکنش من؟هیچی.یا مثلا یک بار که ایوان مخوف من را تعلیق کرده بود و زیر دست هدیه فرستاده بود برای کارمندی صفر،هدیه طوری با من رفتار کرد که به قول خودش با هر همکار دیگری اگر به جای من بود رفتار می کرد.فک کن توی ماشین من نشسته بود و داشتم می رساندمش خانه و مثل اینکه در مورد آن همه کاری که سرم ریخته بودند حرفی زده بودم.سرکار خانم نزدیک یک ساعت روضه خواند و آخرش گفت:
- ما درخواست کارمند داده بودیم و تو رو به عنوان کارمند برای ما فرستادن.تو نه هر همکار دیگه ای رو هم می فرستادند ما انجام این کارها رو ازش می خواستیم و باید انجام می داد!
علت اصلی قطع رابطه ام با هدیه آن جمله بالا بود و اینکه آنها درخواست نیرو داده بودند و اعلام کرده بودند سرشان شلوغ است و ایوان با پفیوزی تمام من را فرستاد و من انتظار دوستی از هدیه داشتم.اما وقتی رسیدم نه تنها خبری از دوستی نبود.بلکه مثل فیلسوف ها رفته بود روی منبر و آنچنان رفتارهای خودش را توجیه کرد که کم مانده بود،عدرخواهی کنم.دلیل بعدی این بود که اصلا سرشان شلوغ نبود و صرفا کارمندی را برای قسمت جدیدی که افتتاح شده و غوغا بود،می خواستند و من را آنجا گذاشتند.شرایط سختی بود که گذشت.من هم فکر می کردم از هدیه گذشته ام.اما،زخم کاری بدی زده بود و فراموشم نمی شد.رفت و رفت تا با سارا و خواهرم و هدیه رفتیم وان و در وان انچنان سفر را کوفت من کرد که نزدیک بود گریه کنم.بعد از وان رابطه ام را با هدیه قطع کردم و اصلا فکر نمیکردم نتیجه این باشد که هست.یک بار آمد و دلیل سرد شدن رفتار من را پرسید و صادقانه جواب دادم از دستش ناراحت هستم و دلم نمی خواهد کار به بی احترامی بکشد.معذرت خواهی کرد و گفت منظوری نداشته است.سعی کردم ببخشمش.اما،...واقعا چه مصیبتی بود که نمی توانستم و هیچ علاقه ای به ادامه دادن این دوستی در من پیدا نمی شد.کمی بعد زنگ زد و گفت چرا زنگ نمی زنم؟جواب دادم خیلی سرم شلوغ است.امروز از پشت سر دوان دوان خودش را به من رساند و دست داد و روبوسی کرد و طوری سرش را تکان داد که "اشکالی ندارد اشکالی ندارد" که انگار جرمی مرتکب شده ام.بعد از این ماجرا دلم سوخت و تصمیم گرفتم در موردش فکر کنم که آیا ارتباطم را با او شروع کنم یا نه؟.از طرفی عذاب وجدان دارم که دارد با حس طرد شدگی به سختی دست و پنجه نرم می کند و از طرفی تا می خواهم به شروع دوستی فکر کنم اژدهایی در من بیدار می شود و تمام متلک ها و تشرها و بی احترامی ها و مخصوصا آن جمله بالا را به یادم می اورد و نمی گذارد کوچکترین قدمی به سمت هدیه بردارم.واقفا متاسف هستم و دلم می خواهد اوضاع طور دیگری پیش می رفت.مثلا هدیه می توانست بفهمد سکوت ادم ها بخاطر حق بودن حرف او نیست و ممکن است طرف به سادگی بی سر و زبان باشد و یا خیلی در رودربایستی باشد و با خیلی ماخوذ به حیا باشد.هر چه باشد صبر ادم ها حد دارد و وقتی لبربز شود اینی می شود که شده است.
◇ به جرات می توانم بگویم وقتی ادم از کسی انتطاری دارد(چشم یاری) و آن انتطار برآورده نمی شود،بزرگترین ضربه یا بهتر بگویم کاری ترین ضربه به آن آدم وارد می شود و بدون توجه به اینکه چه رابطه ای باشد، همه معادلات به هم خواهد خورد.
◇ چرا آدم ها فکر می کنند هر چقدر بخواهند می توانند بر این چشم یاری بکویند؟ واقعا فکر نمی کنند چشم،چشم است به هر حال و ممکن است کور شود؟و چرا وقتی می زنند و چشم طرف را کور می کنند،خودشان بدتر از آن کسی که کور کرده اند کور می شوند؟هدیه تاکید دارد هیچ بدی برای من نداشته است!
◇ خشمگین و عصبانی هستم.