نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

به نقل از ترنج

  از فکرهای این روزهاترنج

این هفته انرژی بهتری دارم. هفته قبل البته خیلی کار نکردم که شاید دلیل انرژی بیشتر این روزهام باشه. شاید هم دلیلش اینه که دارم سعی میکنم کارها رو آسون بگیرم و در حد توانم از خودم توقع داشته باشم. شاید هم دلیلش همین طب سوزنی باشه و این تکه های کوچیک آهنی که دکتر طب چینی چسبونده توی گوشم. هر چی باشه حالم این روزها بهتره و قدر این لحظات خوب رو باید دونست. این هم خلاصه چیزهایی که در چند روز گذشته بهشون فکر کردم. 

1- اینکه کارها رو بزرگ نکنم. مثلاً وقتی میخوام آشپزخونه رو تمیز کنم فقط هر وقت حوصله کردم یک کابینت رو خالی کنم و مرتب کنم بجای اینکه همش به سختی های تمیزی کل آشپزخونه فکر کنم و بخاطر استرسی که دارم مدام این امر رو عقب بندازم. 

2- در مورد ورزش هم همینطوره. روزانه دو تا ده دقیقه ورزش کردن بهتر از هیچ کاری نکردنه. بنابراین هر وقت بتونم این کار رو میخوام انجام بدم. لازم نیست خیلی ورزش جدی و سنگینی باشه. همین که تحرک داشته باشم و بدنم رو تکون بدم خیلی خوبه 

3- اون روز خوندم یکی از دلایل عقب انداختن کارها همینه که ما خیلی به کارهای گذشته مون و شکستهایی که خوردیم فکر میکنیم و همین پیش بینی آینده باعث میشه که کارهایی که دراز مدت به نفعمونه رو به تعویق بندازیم. نویسنده نوشته بود که شاید تنها راه فایق اومدن به این مشکل اینه که با خودمون مهربون تر باشیم و خودمون رو بخاطر اتفاقات گذشته ببخشیم. البته کار آسونی نیست. مثلاً من همین شنبه برای برانچ مهمون داشتم و تمام مدت برای هر مشکلی که پیش میومدم به خودم بد و بیراه میگفتم که هیچی بلد نیستم و .... آدم باید خیلی هشیاری در لحظه داشته باشه که برای هر چیزی خودش رو سرزنش نکنه و نخواد که سر خودش داد بکشه

دعای خیر

اذان اصفهان  فقط یک دقیقه دیگر


پی نوشت (1):

ساعت 3:40

اگر خدا قبول کند در این مدت غیبت از اینجا دعا کردم خداوند ماها را یاور باشد هر کدام به طریقی گیر کرده ایم


پی نوشت (2):دیروز بعد از ظهر خرید کرده بودم (موش تو غارش نمی رفت جارو به دمش می بست <<<به قول مادر شوهر مرحوم>>>)و تو  گرما با بار سنگین که برای انگشتان دست و انگشتان پای ام ،آزار دهنده است ،به سوی خانه می آمدم،خانم جوانی با پسر کوچولوی پنج ساله اش حین عبور از کنارم بوق زد و ایستاد ،پیشنهاد داد برسونم تون خانوم.خوشحال شدم ،قبول کردم و مرا تا دم در مجتمع مسکونی مان رساند.تا باشه ازین رفتارهای محبت آمیز باشه.

یه خاطره

یه گروه دانشجو داشتم که مث کوه پشت من بودند.البته که خوشحال بودم.(در بخش روان پزشکی).

یه خانوم رشتی رئیس بخش (سر پرستار)بود.

هر روز صبح که من با دانشجویان به بخش (که آموزشی هم بود)وارد می شدیم به علامت (عزا گرفتن)روی از من می گرداند.

دانشجویان دختر باشند ،جوان هم باشند ،مربی خود را هم دوست داشته باشند،بر آشفته می شوند،خب.

تا دانشجو دست می زد به پرونده یه بیمار،فریاد می زد ،«بذار سر جاش».

من علامت میدادم نذار سرجایش، اعتناش نکن (می گفتم،بردار بیا اینجا ، ببینم).

یه روز دانشجوها گفتند :«خانم باهاش برخورد کنید ،به تندی».

من گفتم :«بچه  ها !کار کردن تو بخش روان خیلی سخته،ببخشیدش،رهاش کنید».

بچه ها گفتند :«شما از حق خودتان می خواهید گذشت کنید،بکنید ،ما گزارش رفتارش را به دانشگاه میدیم ».

حدس می زنید، چه شده باشه؟

من فقط آخرش را میگم.

فردای آن روز اولتیماتوم دانشجویان،وقتی وارد بخش شدم،شانه به شانه من, مدیر پرستاری بیمارستان هم وارد شد (به بهانه سرکشی به بخش).

حدس تان چیه؟

خانم سر پرستار با دیدن ما دو نفر شانه به شانه ،حدس اش چه بود؟

آیا دانشجویان به دانشکده گزارش داده بودند؟

آیا مدیر پرستاری تصادفا ، آن روز شانه به شانه من وارد بخش شده بود؟

نه چک زدم نه چونه.

خانم سر پرستار به فرمان مدیر پرستاری،آن روز از بخش منتقل شد به اتاق تحویل رادیولوژی(جایی ساکت و کم رفت و آمد).

وقتی داشت از بخش می رفت رو به من ،با چشم گریان ، گفت:«به خودم می گفتی، ازین وضع ناراضی هستی».

ومن هاج و واج(متعجب).

و روان شناس بخش به دوستانش می گفت :  «این،یعنی من،خیلی سیاستمداره».

ومن متعجب.

حدس شما درست بود.

به مدیر پرستاری بیمارستان، خبر رسیده بود ،سر پرستار بخش روانپزشکی ،در کار آموزش به دانشجویان ایجاد اختلال کرده.

خدا می داند ،من نمی خواستم، سرپرستار با سابقه بخش ،  به خاطر یه دوره دانشجویان حساس،سِمَت اش تنزل  پیدا کند.

اما گویا به نگهبانی بیمارستان، ماموریت داده شده بود، به محض ورود من به بیمارستان ،مدیر پرستاری بیمارستان را خبر کند.

درسته من خیلی ناراحت می شدم ،ولی سعی می کردم بازهم صبوری نشان دهم.

اما در جایی که حیثیت بیمارستان نزد دانشگاه (مبدا دانشجویان)خدشه دار شود،رئیس دانشکده به ریاست بیمارستان ماموریت می دهد ،رسیدگی شود.

درسته دیدن چشمان اشکبار سر پرستار را دیدن ،تلخ بود ولی خود کرده را تدبیر نیست.

از آن روز به بعد سر پرستاران بخش روان ،با دانشجویان، رفتار محتاطانه تری داشتند.



دیروز برای پیاده روی دوساعت تو بازار پرسه زدم.

وقتی رسیدم خونه نوه کوچولو را اوردند تا ساعت هشت و نیم.روز به خوبی گذران شد.ولی خستگی بدنی مانع شده بود خوابم ببره

خاتمه یک زندگی

خانم ...مامای خوشگلی بود که در تیم والیبال هم خوب بازی می کرد قرار شد از تعاونی مسکن ، یه خونه بگیره.پسرش هم تازه به دنیا اومده بود.آخی آن سبو بشکست و ان پیمانه ریخت پسرش لیسانس هم گرفت و رفت سربازی و به دلیل نامعلوم(برما)ناتمام فوت شد.خانم ماما از شوهر که کتکش می زد جدا شد. وزیبایی او و خوشبختی او در زمان بازنشستگی  اش از دست رفته بود ،حالا خواهرش و شوهر خواهر و دختر خواهرش به وکالت از او خانه را اجاره میدن و او مث مترسک در کنار شون ایستاده است.خدا اون روز را نیاره که همه چیز از کف کسی برود