نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

بادبزن خدا

گرچه  دیروز گرما منو حسابی کلافه کرده بود ولی دیشب تا صبح باد خوبی داشتیم.ممنون طبیعت هشیار که تلافی کردی.

دیروز ژود صبحانه خورده بودم پس زود محتاج ناهار شدم ولی تازه ساعت ۱۲ شروع به پختن غذا کردم.

ولی خیلی خوشحال شدم که به موقع غذا مون أماده شد.


چه وضعیه؟

فیروزه رفت .

دیدم تو حافظیه ایستاده و تعریف از صفاش می کنه (تو فیلم کوتاه).

ازش پرسیدم:« تو این گرما،شیرازی؟»؟

،گفت  :«دارم میرم مسقط.».

:مسقط؟

:آره

:حالا چرا مسقط؟یعنی حتی اونجا بهتر از اینجاست؟

قبل از فیروزه،شیرین هم رفته بود که دیگه ازش کاملا بی خبرم.

یه جمعه خاص وسط ماه تیر

بیشتر از هر روز در جمعه دیروز پیاده روی کردم.

در انتهای روز شرکت  کردم در مراسم سالگرد فاطمه.

روز در نهایت ارامش به پایان خود نزدیک شد.

ام اس؟نه.کرونا؟نه بلکه تصادف

خانوم زیبای همسایه مون تک فرزند داشت و فرزندش دختر بود،یه دختر آ رام و  کم حاشیه.طفلک اونم ام.اس مبتلا شده بود.میگن خوشگلای حساس  ،  ام.اس می گیرند .واسه خوشگلی و لطافتش بود که داماد خوبی هم داشتند و یه نوه به خانواده اضافه شده بود .نوه جونی شون دختری هفت ساله بود  که  همه روز عصرها ، با مادر بزرگ و پدر بزرگ اش ،  تو محوطه (,حیاط مجتمع)به بازی مشغول بود و دختر میانی (مامان نوه)اغلب تو خونه بود.سال پیش ازین دنیا رفت فکر نکنید کرونا توانست از پا در بیارد او را نه یه تصادف با یه جوانکی که تو خیابون لایی می کشید.

همه میگن :«   گر بمیرد یک زنی جایش بروید یک گلی  »

حال تون چطوره؟

ماه ها گذشت از مهر ماه که اینجا نوشتن را جدی پیگیر شدم.چه دوستان خوبی به کلبه تنهایی من و خاطراتم سر نزدند.نادیده های دوست داشتنی.وبلاگ نویسی را دوست داشتم گرچه حرفی برای کفتن نبود ،احساس می کردم دلم که میگیره با نوشتن وا میشه ولی أمدن بعضی های با محبت،   مثل کشیده شدن قلم مو برای براشینگ پوست آرامش بخشی داشت.

بعضی ها خوش قدم اند جای پاشون تو وبلاگم مث پولک های رنگ رنگی تلالو داره برام.

چه آدمای با احساسی پیدا میشه تو عالم.من بی چشمداشت رفته بودم وبلاگ بعضی ها را خونده بودم و یه پیامکی هم  به رسم گذاشتن کامنت گذاشته بودم  ، دور و بری های اون آدرس وبلاگم را دنبال کرده بودند و با من آشنا شدند و پیام مهربانی گذاشته بودند.کم کم  هم ، دوستانی شدیم نسبت به هم علاقه مند و خیر خواه همدیگر.

اما گویا چند روز است تغییراتی در من رخ داده ،کمتر می خونم و می نویسم.

به قول یه خواننده قدیمی.

آی  انار،انار،نار دون دونه

دنیا همیشه یه جور نمیمونه