دیروز ساعت ۵:۳۷عصر بود که تلفنم زنگ خورد.میگه: « یه لیوان شیر کاکائو وردار بیار برای من،خیلی هوس شیر کاکائو کرده ام.».
حالا چی شده اینقدر به من اطمینان داره؟
یه سحر( ,ساعت دو) بود دیدم بیدار و آنلاینه, بهش گفتم:« میخوای برات یه لیوان شیر داغ بیارم»؟گفت: ممنون میشم، گفتم :«پس دم درب واحد تون وایستا،اومدم».فوری یه لیوان شیر داغ کردم بردم براش.
کسی را که خودش راسا با من تماس نمی گیره.
الان که زنگ تلفن هاش را ،رو موبایلم نگاه کردم، می بینم ۱۹ اکتبر (۲۷مهرماه) ـ ۲۰فوریه(اول اسفند ماه)ـ ۲۱ مارس(اول فروردین) ـ ودیروز ۱۷ می(۲۷ ماه اردیبهشت) ـ است و این در حالیه که پدرش تاکید داره با عمه ات در تماس باش.او همه کَس توست.خود باباشم به من پیامک می فرسته :«ای که تویی همه کَس ام ،بی تو میگیره نفسم».
آخه بچه!
من چه هیزم تَری به تو فروخته ام؟من که از اون پنج تا بچه برادر زاده دیگه ام ،به تو بیشتر توجه داشته ام؟اینه رسم قدر شناسی از عمه دلسوزت؟
بهش گفتم :،بیا خونه ام ،تا نه تنها شیر کاکائو،بلکه کیک مغز پسته هم جلوت بذارم(برای پذیرایی).
اومد و تا ساعت هفت وسی دقیقه هم موند و وقتی داشت میرفت گفت:« خوش گذشت, ممنون.»
خب کی ضرر میکنه ازین دوری؟
همسایه ایم،در یه مجتمع مسکونی با ورودی های متفاوت ولی نزدیک.
عمه اش هستم.
دختره.
۲۴ سالشه.
مامانش ام.اس داره و قادر به نشستن هم نیست.
نگرانشم.
غصه شون اذیتم می کنه.
اعتمادش از من سلب شده.
به نظر من هم نشینی با دخترا،به خصوص برادر زاده باشن و همه کودکی هاش ،باهات دمخور بوده باشه ،لذت داره.
باهم حرف زدیم ،شیر کاکائو خوردیم،آواز (رسوای زمانه منمhttps://www.aparat.com/v/O1T4w ،)خوندیم.
واحازه رفتن گرفت و رفت.
عکاس از من عکس گرفت ،دلم سوخت که دیگه سوژه نیستم.ولی او با روتوش تغییراتی مطلوب در آن ایجاد کرد.آرامتر شدم.
سلام
دیروز عصر ساعت 4:33 همسر جان جان ،جسم بی جان (را که حامل روان غمگین)ام بود ،سوار ماشین کرد برد سر مزار مادرم و خواهرام و پدرم و برادرم.گفته بودم نمی توانم سر پا بایستم و همچون شی بیجان بر مزار آنان ولو می شوم میدانم که نمی توانم .ولی طبق معمول همیشه او زیر بار نرفت و من بی انگیزه ،من غمگین و بی حوصله را برد.گفت هدفم باهم بودن مان در یک گردش است حتی اگر کنارم نشسته باشی و گشتی بزنیم و برگردیم کافیست.رفتیم و بازگشتیم و من از ساعت هفت عصر تا ساعت سه نیمه شب در خواب ماندم.پسر جان جانم از تهران آمده بود ولی من حال خوشی نداشتم او کنار پیکر بی رمق مادرش نشسته بود و تخمه می شکست و فیلم می دید.نمی دانم در خواب چه دیدم که جان از بدن سفر کرده ام بازگشت به جای خود.امروز از ساعت 5:5 صبح منتظرم از خانه بیرون بزنم.ولی هنوزکه (6:50دقیقه)است ،نرفته ام.
آیا شود که روان غمگینم بهبود یابد؟
یکی از جراحان حاذق را که می شناسم، در اتوموبیلی بوده که تصادف کرده و چهار نفراز 6 سرنشینش کشته شده اند و ایشان و راننده اند که زنده مانده اند اگر شما جای او بودید احتمال اینکه پزشکی متخصص و حاذق شوید چقدر بود؟
اولین فرزند او که پزشک شده ،در سال ۱۳۶۰ دنیا آمده است.
نمی دانم هنوز جراحی می کند یا نه ولی میخواهم پشتکار او را ستایش کنم
.خبر دار شدم بعد از کشته شدن دوستانش در آن تصادف سهمگین، دو برادر خود را نیز از دست داده است،یکی شان تصادف کرده و یکی شهید شده.خدایا!!!
چه خوش می گذشت چه خوب بود اگر احساس عدم امنیت نداشتند آدما.
به عبارت دیگراحساس امنیت یک نیاز روان انسان است که در صورتی فرد سلامت روان دارد که احساس امنیت داشته باشد.
حالا فرض کنید آدما هم مثل آهوان غذای شیر و ببر و پلنگ بودند آیا با خیال راحت به خرامیدن زیبا در جنگل مشغول بودند؟
دنیای (فضای) مجازی,پر است از آدمایی با هر نوع ...
چه کسی اعتماد دارد به این فضا؟
درست است برای خدمت روان پزشکی به مردم ایحاد اعتماد کنیم.