صبح روز پنج شنبه تون به خیر.
سه تا هفته از اردیبهشت که بگذره فقط یک هفته دیگه اش میماند.
درسته هرماه دارای چهارتا هفته هست و وقتی سه تاش بگذره فقط یک هفته اش میماند ولی ده روز از ماه باقی مانده ،تا فرصت هست برای دیدن زیبایی های شهر بشتابید.
ماه قشنگ بهار.بهترین ماه برای مسافرت به شهر ما.
من بهار را دوست دارم.
اردیبهشت اش را بیشتر.
دیگه چی را دوست دارم.
نوه هام و پسرانم را.برادرانم را.دوستانم را.
دیگه؟
دیگه صدای خوب را.منظره کنار دریا را.جنگل را.مزه پلو زعفرانی و گوشت ران مرغ را.هندوانه سرخ و شیرین را.خوابیدن در تختخواب پر قو را.دوچرخه سواری را.کوه پیمایی را.دیدن فیلم های خانوادگی را.رنگ صورتی را.صورت ماه همسرم را،وقتی محو تماشای فیلم است،.لبخند بزرگترین برادرم را.لطافت و مهربانی آخرین برادرم را.تحسین و تشویق پسرعمو علی را.وقتی به دخترش میگه :«دوست دارد،از درسخوان بودن ,شبیه من شود"
من صدا گنجشکها را در صبح بهار دوست دارم.
من بوی گل یاس را دوست دارم.
من لبخند رضایت بیمارم را وقتی بهبود یافته دوست دارم.
اما نمیگویم از چه خوشم نمیاد ،بماند.
بگذار سر بر شانه ات بگذار سر بر شانه ات بگذارم امشب چشمی پر از باران برایت دارم امشب
بگذار سر بر شانه ات بگذار سر بر شانه ات بگذارم امشب چشمی پر از باران برایت دارم امشب
میترسم از دنیای بی مادر کجایی کجایی خود را به آغوشت مگر بسپارم امشب
میترسم از دنیای بی مادر کجایی کجایی خود را به آغوشت مگر بسپارم امشب
من کودکانه از زمانه میگریزم مادر ببین انگار من تب دارم امشب
بی تو هوا کم دارد این کاشانه مادر این قلب خسته میدهد آزارم امشب
میترسم از دنیای بی مادر کجایی کجایی خود را به آغوشت مگر بسپارم امشب
میترسم از دنیای بی مادر کجایی کجایی خود را به آغوشت مگر بسپارم امشب
گرچه سومین روز بود این هفته،که میزبان نوه فنقلی مون بودم ولی خداراشاکر بودم داداشش از خطر جسته،وخیالم راحته.
هفته ها برام به سرعت به آخر می رسند.خدا شما،بله خودشما خواننده این سطور را در آسایش و آرامش ونشاط قرار دهد که پشتگرمی ام به شماست،درسته نمی بینم تان ولی حس تان می کنم و آرام بخش ام هستید.جا پای تان تو وبلاگم پیداست.خاک پای شما را توتیای چشمم می کنم.
دیروز از ساعت 11 صبح تا امروز صبح ساعت 5:15 ،خونه پسرم به مهمانی گذشت(چه مهمانی ایی همش به دل نگرانی)
چون همه مون نگران پسرش بودیم.کاش روزها همه به خیر بگذرد.
پسر جان!آهسته تر
زنی در فامیل که شوهرش در اواخر عمر خود ، بیمار روانی شده بود، به مادرم می گفته : << خوش به حالت که شوهرت مرد .شوهر مردن هم شانس میخواهد>>.
مادرم خدایش بیامرزد :میگفت : (شوهرش همچون موم بوده تو دستاش، همه در آمدش را تحویل ایشون میداده، تا اینکه بعد از بسیار فعال بودن، عضو مغزش معیوب میشه و کنار خونه می افته و بهش بدبین میشه و هر روز به فرزندان شان میگفته:<< مادرتان مرا کتک می زند،وقتی اعتراض می کنم کجا میری؟>>)..
مادر عزیزم می گفتند: زندگی من با او هیچ شباهتی نداشت .همسر من هم هیچ مشابهت با همسر او نداشت.
به نظرم، مادرم یگانه بود و آنقدر حیا داشت که از لحن کلام او بدش بیاید.
مادرم در زمان حیات خود به من فرمودند:<< بعد از رفتن من ازین دنیا ، مبادا او را محرم راز خود بدانی ،حتی اگر مستاصل شوی ،چرا که او خیر تورا نخواهد خواست>>.
حالاااااا ایشان هر از چند گاه، به من زنگ می زند <<خوبی؟>>جوابش می دهم :<<به لطف خدا ،خوبم ،ملالی نیست>>.
ما را به خیر، شما را به سلامت