«عمر بازماندگان ،طولانی با د»
زری دوست دوران دانشگاهم،رفیق گرمابه و گلستان ام است.
در سوگ برادرش،ممد،نشسته.
پیام دادم:«اونکه از دست رفت،عمر تو طولانی باد».
دوستی من با زری به پاییز سال ۶۰ برمیگردد.اون سال زری بیمارستان کار میکرد و من از قم رسیده بودم اصفهان.
یاد پدرش به خیر (حاج مم دلی)،در اولین دیدار،به زری گفت عیشوقت این دوست را از دست نده،وازون به بعد زری شد بهترین دوست من.
خودِ زری از ممد داداشش خیلی تعریفا نیکرد.من دورا دور هر سه تا داداشش(حسن و حسین و ممد) را دیده بودم و درباره شون از زری مکرر شنیده بودم.
آخی زری جون می دونم چقدر داداشاتو دوست داشتی،منو ببخش کنارت نیستم
از بچگی گاهی می شنیدم کسی از واژه ای استفاده کند که من احساس درد کنم.
شاید چون درجه خجالتی بودنم،بالا بود.
گرچه میدانم بعضی ها با این واژه ها بهتر میتوانند مقصود خود را برسانند ،ولی به کنجی می خَزَم، تا گوش هایم نشود.
این دوری کردن از آدما منجر به تنهایی ام شده.
روزی از یکنفر پرسیدم تو چه میکنی اگر واژه ای بشنوی که باعث شرمت شود؟پاسخ داد واژه ای به مراتب زشت تر حواله او می کنم،در جوابش گفتم مسئله همین جاست که به یک بازی دعوت شده ای که آینده اش دوست داشتنی نیست.گفت هستند کسانی که قصد دارند از صحنه بیرون ات بیندازند ،باید کم نیاوری.
بازی با آتش است.
فضاهای مسمومی تدارک دیده شده، تا حذف ها صورت پذیرد و این جای تاسف دارد.
زیاد فیلم می بینه،بهتره بگم عاشق فیلم دیدنه،به طوریکه وقتی داره فیلم می بینه اگه باهاش حرفی بزنی، نمی شنوه.میخکوب به تماشا می نشینه و انگار با فیلما زندگی می کنه و نه با اطرافیانش.سه تا پسرش را عاشقانه دوست داره و نسبت به اونا تعصب مادرانه ای داره.
به خاطر سپردن دیالوگهای فیلما،باعث شده با همه به خوبی مبادله تفکر کنه،عاشق حرف زدنش میشی.
معلم بوده، ولی بازنشسته شده با بچه های کلاسش بیشتر بازی کرده ،تا درس شون دهد.انگار نه انگار که اونا دوره ابتدایی اند.
بدون مصلحت اندیشی حرف می زنه و اگر دیگران بگن ازش رنجیده اند میگه :«روزی ام را قطع کنید».
با برادرش (همسر جان) هم ،بیشتر کَل ،کَل می کنه تا اینکه بخواد ، جذب خودش کند،بدین لحاظ خیالم راحته.هرجا بنشینه میگه :«خوش به حال شون،(ما دوتا را میگه،) مناسب هم دیگه اند» البته با ادبیات خودش(:«درو تخته ،جورند»).
بعد هم میگه :(من هم چنین همسری داشتم(چنین مرد همسرم بود) ،همین گونه بودم ،که اوست).تعجب می کنم ،چه چیز زندگی ما از نظر او جالبه.
یه روز خونه مادر همسر (جان)همه شش برادر و دو خواهر و همسر ها و هر کدام دو تا سه بچه هاشون جمع بودیم به صرف نهار،بعد از اینکه پسران جوان سفره ها را جمع کردند و انواع ظروف (بشقاب و کاسه و لیوان و قاشق و چنگال)تو سینک آشپزخونه تلمبار شد،وهمه مثل گل رفتند نشستند به صحبت ،فریاد بر آورد من فقط بشقاب و قاشق خودم،نهایتا مال فرزندانم را میشورم،بعد به من گفت:« تو هم چنین کن»،آنها رفته اند نشسته اند گُل میگن و گُل میشنفند،ما خدمت به اونا کنیم؟گفتم اگر تو گل بگی و من گل بشنفم،آیا تو را قانع می کنه باهم ظرفا را بشوییم؟بعد اضافه کردم،«اونا همه دوست دارند حرف بزنند و کسی حاضر به شنیدن نیست ،ولی من حاضرم تا صبح قیامت به آنچه که تو میگویی گوش کنم و هرگاه حرفات تموم شد،اون وقت من حرف بزنم»،متعحب نگاهم کرد و گفت:«پس بگو چرا داداشم از تو خوشش میاد»؛و من با تعجب نگاش می کردم.(مطمئنی ؟)
مقدمه ...:«وقتی خیلی بچه بودم، در خیالم تصور میکردم که مثلاً رابین هود هستم و خود را قهرمان ماجراهای هیجانانگیز مجسم میکردم. ولی خیلی زود از خود شیفتگی زننده دست برداشتم و داستانهایم هرچه بیشتر، صرفاً توصیفی شد از آنچه میکردم و میدیدم.».«حاصل سرچ»
واقعا ،وقتی شما بچه بودید،در خیال تان خود را چی تصور میکردید؟
۶۵ سالگی فرصتی فراهم میشه تا به کودکی ها برگردم،چون خاطرات دور یاد آدما میاد.
خاطره اولین دم پایی کوچولویی که به عنوان هدیه ،آقای بصیری برام آورده بود.
آقای بصیری دوست پدرم بود و هرگاه مرا دست در دست بابا میدید برام آهنگین میخوند: «عروسه!گل ملوسه!چادرت رو سر کن تا بریم».
یه روز که یه پیرهن توپ،توپی با زمینه سفید و توپ های درشت سبز پوشیده بودم و یه چادر کوچولو هم رو سَرم بود ،یه جفت دم پایی پلاستیکیِ صدفیِ سبز پسته ای، همرنگ توپ های روی پیرهنم برام آورد ،گذاشت جلوی پام و گفت بپوش.
شاید الان هم به همان دلیل است که انتظار دارم ،همه چیزا با هم مَچ باشند و به هم بیایند.
جالبه که به یاد میارم دم پایی ها و چادر و پیرهنم چقدر کوچولو بودند، اما خودم را ،کوچولو،بیاد نمیارم.
خدا روحِ پدرم رو شاد کنه که بغلم میکرد ،می نشانید روی شیشه پیش خوانِ مغازه آقای ناظریان،اونم یه چایی شیرین برام می ریخت تو استکان کمر باریک و سوآل میکرد :«حالا کدام بیسکوییت های زیر پات را که می بینی ،میخوای تا بیارم بالا؟(رو پیشخوان)،و من همیشه بیسکوییت مادر را انتخاب می کردم.
تعجب نکنید که برام همه چیز واضح و روشنه،آدم هر چه پیرتر شود ،خاطرات دورتر ،براش وضوح پیدا می کند.
این خاطره و چندین تای دیگر در حضور نوه کوچولو بیشتر جان میگیرد،با خود میگم:« آیا این بچه نیز در آینده از محبتی که دریافت می کند, خاطره ای خواهد داشت یا نه؟».
به هر حال هرگاه بچه ها را ، مورد لطف قرار داده ام ،به خاطری اثری بوده که بر شخصیت شان خواهد گذاشت.
خدا خیرش دهد پسر دومم را،به زن دایی اش سفارش میکرد به عنوان صبحانه برای فرزند(دختر)اش،شیر ـ موز درست کند، ،میگفت :«زندایی !مامانم سال کنکور هر روز برام یه شیرموز درست میکرد ،می گفت:« چشمات هم نمیخوای بازکنی،چشم بسته بخور تا با خیال راحت بتونم بِرم سرکار،که اگر تا شب بی غذا هم ماندی،خیالم راحت باشد».و زن دایی اش می گفت :«خدا بدهد شانس!که مادرت حتی از فرزند پسر خود هم،قدر دانی و نمک شناسی دریافت میکند».
آهنگ لیلای بهرام را شنیده اید؟
چرا همه برای لیلا میخونند؟
.تا حالا کسی برای رضوان آهنگی نخونده.
یه روز تو ماشین بودیم و پسرم تازه داماد شده بود،آهنگ لیلا،لیلا،لیلا،لیلا را بردند ،پخش می شد.من هق هق گریه میکردم،احساس میکردم پسرم را بردند،چون کمتر می آمد خونه ما .اون لیلای من بود.
یه روز هم تو بخش بیماران روان بودم ، یه بیمار بنام لیلا داشتیم ،پرستار خوشگله بخش، براش با صدای قشنگش میخوند :«لیلا فدای تو گِردُم،ناز و ادای تو گِردُم،یواش ،یواش راه میروی،راه رفتن های تو گِردُم.صدای مفش پات میاد،کفشای پای تو گِردُم.
یهو روان پزشک وارد ایستگاه پرستاری بخش ، شد،پرستاره گفت :«آقای دکتر فکر نکنی دیوونه شده باشم ها»،
آقای دکتر (رئیس بیمارستان)گفت:«شک ندارم».