نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خواهر جان همسر

زیاد فیلم می بینه،بهتره بگم عاشق فیلم دیدنه،به طوریکه وقتی داره فیلم می بینه اگه باهاش حرفی بزنی، نمی شنوه.میخکوب به تماشا می نشینه و انگار با فیلما زندگی می کنه و نه با اطرافیانش.سه تا پسرش را عاشقانه دوست داره و نسبت به اونا تعصب مادرانه ای داره.

به خاطر سپردن دیالوگ‌های فیلما،باعث شده با همه به خوبی مبادله تفکر کنه،عاشق حرف زدنش میشی.

معلم بوده، ولی بازنشسته شده ‌‌‌با بچه های کلاسش بیشتر بازی کرده ،تا درس شون دهد.انگار نه انگار که اونا دوره ابتدایی اند.

بدون مصلحت اندیشی حرف می زنه و اگر دیگران بگن ازش رنجیده اند میگه :«روزی ام را قطع کنید».

با برادرش (همسر جان) هم ،بیشتر کَل ،کَل می کنه تا اینکه بخواد ، جذب خودش کند،بدین لحاظ خیالم راحته.هرجا بنشینه میگه :«خوش به حال شون،(ما دوتا را میگه،) مناسب هم دیگه اند» البته با ادبیات خودش(:«درو تخته ،جورند»).

بعد هم میگه :(من هم چنین همسری داشتم(چنین مرد همسرم بود) ،همین گونه بودم ،که اوست).تعجب می کنم ،چه چیز زندگی ما از نظر او جالبه.

یه روز خونه مادر همسر (جان)همه شش برادر و دو خواهر و همسر ها و هر کدام  دو تا سه بچه هاشون جمع بودیم به صرف نهار،بعد از اینکه پسران جوان سفره ها را جمع کردند و انواع ظروف (بشقاب و کاسه و لیوان و قاشق و چنگال)تو سینک آشپزخونه تلمبار شد،وهمه مثل گل رفتند نشستند به صحبت ،فریاد بر آورد من فقط بشقاب و قاشق خودم،نهایتا مال فرزندانم را میشورم،بعد به من گفت:« تو هم چنین کن»،آنها رفته اند نشسته اند گُل میگن و گُل میشنفند،ما خدمت به اونا کنیم؟گفتم اگر تو گل بگی و من گل بشنفم،آیا تو را قانع می کنه باهم ظرفا را بشوییم؟بعد اضافه کردم،«اونا همه دوست دارند حرف بزنند و کسی حاضر به شنیدن نیست ،ولی من حاضرم تا صبح قیامت به آنچه که تو میگویی گوش کنم و هرگاه حرفات تموم شد،اون وقت من حرف بزنم»،متعحب نگاهم کرد و گفت:«پس بگو چرا داداشم از تو خوشش میاد»؛و من با تعجب نگاش می کردم.(مطمئنی ؟)



نظرات 3 + ارسال نظر
ترنج شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 10:46

چه جالب. من فکر کنم درمورد برادرش هم تعصب خواهرانه داره...

موج پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 12:14

بیشتر آدم ها دوست دارند یکی حرف هاشون رو بشنوه .

فاضله پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 09:00 http://golneveshteshgh.blogsky.com

باید به خود رسید
از دیگران فرار نکرد
باید عاشق شوی
عشق یکبار اقرار نکرد
فاضله

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد