نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

چی شد به نوشتن روی آوردم؟

مقدمه ...:«وقتی خیلی بچه بودم، در خیالم تصور می‌کردم که مثلاً رابین هود هستم و خود را قهرمان ماجراهای هیجان‌انگیز مجسم می‌کردم. ولی خیلی زود از خود شیفتگی زننده دست برداشتم و داستان‌هایم هرچه بیش‌تر، صرفاً توصیفی شد از آن‌چه می‌کردم و می‌دیدم.».«حاصل سرچ»


واقعا ،وقتی شما بچه بودید،در خیال تان خود را چی تصور می‌کردید؟ 

۶۵ سالگی فرصتی فراهم میشه تا به کودکی ها برگردم،چون خاطرات دور یاد آدما میاد.

خاطره اولین دم پایی کوچولویی که به عنوان هدیه ،آقای بصیری برام آورده بود.

آقای بصیری دوست پدرم بود و هرگاه مرا دست در دست بابا میدید برام آهنگین میخوند: «عروسه!گل ملوسه!چادرت رو سر کن تا بریم».

یه روز که یه پیرهن توپ،توپی با زمینه سفید و توپ های درشت سبز پوشیده بودم و یه چادر کوچولو هم رو سَرم بود ،یه جفت دم پایی پلاستیکیِ صدفیِ سبز پسته ای، همرنگ توپ های روی پیرهنم برام آورد ،گذاشت جلوی پام و گفت بپوش.

شاید الان هم به همان دلیل است که انتظار دارم ،همه چیزا با هم مَچ باشند و به هم بیایند.

جالبه که به یاد میارم دم پایی ها و چادر و پیرهنم چقدر کوچولو بودند، اما خودم را ،کوچولو،بیاد نمیارم.

خدا روحِ پدرم رو شاد کنه که بغلم میکرد ،می نشانید روی شیشه پیش خوانِ مغازه آقای ناظریان،اونم یه چایی شیرین برام می ریخت تو استکان کمر باریک و سوآل میکرد :«حالا کدام بیسکوییت های زیر پات را که می بینی ،میخوای تا بیارم بالا؟(رو پیشخوان)،و من همیشه بیسکوییت مادر را انتخاب می کردم.

تعجب نکنید که برام همه چیز واضح و روشنه،آدم هر چه پیرتر شود ،خاطرات دورتر ،براش وضوح پیدا می کند.

این خاطره و چندین تای دیگر در حضور نوه کوچولو بیشتر جان میگیرد،با خود میگم:« آیا این بچه نیز در آینده از محبتی که دریافت می کند, خاطره ای خواهد داشت یا نه؟».

به هر حال هرگاه بچه ها را ، مورد لطف قرار داده ام ،به خاطری اثری بوده که بر شخصیت شان خواهد گذاشت.

خدا خیرش دهد پسر دومم را،به زن دایی اش سفارش میکرد به عنوان صبحانه برای فرزند(دختر)اش،شیر ـ موز درست کند، ،میگفت :«زندایی !مامانم سال کنکور هر روز برام یه شیرموز درست میکرد ،می گفت:« چشمات هم نمیخوای بازکنی،چشم بسته بخور تا با خیال راحت بتونم بِرم سرکار،که اگر تا شب بی غذا هم ماندی،خیالم راحت باشد».و زن دایی اش می گفت :«خدا بدهد شانس!که مادرت حتی از فرزند پسر خود هم،قدر دانی و نمک شناسی دریافت میکند».

نظرات 2 + ارسال نظر
ترنج شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 10:48

من یک لباس داشتم مثل لباسهای خلبانی و خودم رو خلبان هواپیمای جنگی میدیدم.

ماهش چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 11:03 https://badeyedel.blogsky.com/

سلام و درود
من رابین هود را دوست داشتم اما خودم را فوتبالیست تصور می کردم می رفتم توی حیاط با توپ دایی ام بازی می کردم و مسابقه می دادم و گزارشگری هم می کردم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد