نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

گرما یا سر و صدا؟کدام؟

جاروکش با شرافت شهرداری ، مرد بی تا (بی همتا) ،کار خود را خیلی زود آغاز کرده(خش خش خش).ممنون که بیدارم کردی.

  • الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما، بی آب مکن.
  • الهی دلی ده که در شکر تو جان بازیم و جانی ده که کار آن جهان ، سازیم.
  • الهی جمال تو  راست؛  باقی زشتند و زاهدان ،مزدوران بهشت اند.
  • الهی باتو آشنا شدم ؛از خلایق جدا شدم .در جهان شیدا شدم؛ نهان بودم؛ پیدا شدم.
  • الهی نوازنده غریبان توئی و من غریبم؛ دردم را دواکن که توئی طبیب من ای دلیل هر گم گشته. 
  • الهی از بخت خود، چون پرهیزم ؟و از بودن ،کجا گریزم؟
  • الهی آمدم با دو دست تهی ؛ بسوختم بر امید بهی ؛ چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دلم ،مرهم نهی؟
  • الهی این تیغ است که چنین تیز است غ نه جای آرام و نه روی گریز است.
  • مهربانا ! اکنون که در غرقابم؛ دستم گیر که گرم افتادم.


قرص ها

:«خوردن دارو خوبه تا سر دردتان بهبود یابد اما بد است اگر افسردگی تان را درمان کند؟

این سوآلیه که پزشک بخش روان پزشکی از بیماری می پرسد  وقتی که می گوید :«هر وقت حوصله ندارم و عصبانی میشم؛ مامانم میگه:«باز قرصاتو نخوردی؟»


تو بخش های  روانپزشکی بیماران منتظرند کسی براشون چیپس و پفک بیاره.

فوت دایی جان آخری

مادر بزرگ دایی جون آخری را بسیار دوست داشت .

او متولد سال 1320 بود .

سالگرد فوت اوست که در سن 61 سالگی سال 1381 به رحمت خدا رفت.

سه تا دخترش منو دعوت کرده اند به جلسه قرآن یادبود او ؛ که به دلیل نوشیدنی داغ(چای لب سوز)دچار بیماری...معده و مری شده بوده است.

بیاد اوری خاطرات شیرینی که از او داشتم ؛ باعث می شود ذکر خیرش همیشه در خانه مان باشد.

 روز یکشنبه 21 تیر ماه را با بیدار شدن در ساعت 3:20 شروع کردم.

نمی دونم گرما(33 درجه )یا سر و صدای ماشین آب پاش شهرداری بیدارم کرد از خواب.

دکتر متخصص خواب تو کلینیک نزدیک منزل ما تست خواب میگیره.میتونی با نسخه او وارد کلینیک خواب شوی همراه خودت هر چی دوست داری اعم از لباس خواب و دم پایی و ...ببری و به دستگاه ها وصل شوی تا معلوم شود آپنه خواب داری یا نه.خودمو باید بسپارم دست خانم دکتر زهرا ...

اولین روز هفته

جمعه ای که گذشت خاص بود.بدین سبب که من بدون غرولند صبحانه تخم مرغ جوشاندم(تخم مرغ آب پز)چایی را دم کردم و رفتم پیاده روی.

تو پارک خانم های مصمم و مردان با انگیزه قدر شناس با هم گرد همایی ورزشی داشتند.یه پیر مرد میگفت راننده ماشین سنگین بوده و الان هم پسر رئیس بانک خود را از دست داده و پارک اومدن برای دیدن نشاط مردم را انتخاب کرده تا فراموش کنه غمگینه.یه خانم میگفت همسرم منو گذاشت اینجا رفت تو صف آش شله قلمکار تا مدتی را که معطل میشه من قدم بزنم.

دو تا خانم با هم دیگه دوست بودند چون سگ هاشون با هم بازی می کردند.

بعد از دیدن صفای پاکبان ها حین آب پاشی قدم هامو شمردم و به خانه بازگشتم.تو مسیر افسانه دوست دوران تحصیلم در دانشگاهو دیدم(که گفت بعد از فوت مادرش تنهایی  زندگی میکنه.(خواستگارش دکتر متخصص کودکان بخش محل کارش  بود ولی زبر بار ازدواج نرفت که نرفت).