نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

روز جمعه است.امروز رفتیم عیادت برادر همسر جان  که عمل جراحی داشته است.اونجا داشت به برادر خود می گفت چرا خانه ات را برای پسرت فروخته ای ؟گفتم بابا استرس به او وارد نکن یه دونه پسر داشته دلش خواسته آب تو دل خودش و همسرش تکان نخورد (قرار شده برای خرید خانه ای نزدیک خانواده همسر/عروس خانم)هزینه شود.

به نظر من برای عیادت از بیمار باید مواردی رعایت شود.

یار گیری

برادر همسر احتمال میده همسرش و فرزندانش با هم تبانی می کنند تا او در قطب مخالف شان باشد .گفتم بد به دلت راه نده.انشا الله عشق تان همچنان پایدار مانده.

دیدم عزیز دل گیل پیشی!)  پست جدید گذاشته

کجایی عزیز دل؟

واقعا ناراحت شدم وقتی دیدم وبلاگ  یه خانم دکتری  جلوی روی ام قرار داره که مدت 9 سال است از بالا به نوشته های خود اشراف دارد.

وقتی هدف از نوشتن  خود رامی نویسد:( پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم ، پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل، بر آنم که زندگی کنم; بر آنم که عشق بورزم; بر آنم که باشم.)

روزمره گی ها

ساعت دو (نیمه شب) نشده بود که بیدار شدم ؛ با وجودی که فقط سه ساعت از  خواب شیرین  شب را تجربه کرده بودم.

صدای زنی از تو کوچه می آمد:« کمک،ولم کن،به تو چه»،

از بالکن منزل( طبقه چهار)   نگاهی به کوچه انداختم.گویا زن جوانی بی خوابی به سرش زده بود.در خیابان راه می رفت و بد و بیراه حواله کسی می کرد.مردی (شاید رفتگر) به او می گفت :«  تو باید بر گردی خانه ات»؛  نگرانی ام کاهش یافت.ولی دیگه خواب به چشمانم نیامد.

دیروز چهارشنبه خوبی را گذرانده بودم.گرچه کارهای عقب مانده ام را همچنان ناتمام باقی گذاشته بودم.

وبلاگ قره بالا را بعد از مدت ها دیدم (چند پست گذاشته بود و من ندیده بودم ).

امروز پنج شنبه خوبی خواهد بود برایم.، (حدس می زنم البته)

 ،شایدم امیدوارم چنین باشد  .شایدم دارم سعی می کنم خوشبین باشم.پسر ارشد با خانواده عازم سفر هستند.و سفر رفتن بچه ها باعث میشه فکرهای ناجور  فراوانی بکنم؛  احتمالاتی بدهم و خود آزاری کنم.خدا سفر همه مسافران را ختم به خیر کند.

یادش به خیر شهریور ماه سال 1356،که برای رفتن به دانشگاه بعد از اعلام نتایج  روز شماری می کردم.هیچ تصوری از کلاس های دانشگاه نداشتم.هرگز به مخیله ام عبور نمی کرد مربی پرستاری  وادارم کند برای مرد پیر بیمار  ، سوند ادراریرد کنم.

بعد از مدتها آرامش در دوره دبیرستان روزهای پر هیجان دانشگاه شروع می شد.