عشق من مامانم بوده و هست.بازم میخوام از او بگم.
فصل زمستان سال ۱۳۴۱ بود.بابا تصمیم گرفته بود ما بچه ها را با مامان ببره آتلیه تا عکس خانوادگی بگیریم.من چهار ساله بودم.از مامان که برام ژاکت زرد بافته بود تا با بلوز و شلوار قرمزم بپوشم شاکی بودم.خدایا مرا ببخش که در سن چهار سالگی اینقدر زبون دراز بودم.مامان در سن ۲۷ سالگی بود و مادر چهار پسر و دو دختر.دارم گریه می کنم براش.اولین فرزندش پسر بود و ۱۱ ساله بود و مدرسه می رفت خونه مادر بزرگ مون و آخرین فرزندش برادر چهارمم شش ماهه بود.
مامان خیلی پر تلاش بود.هر روز برای بچه ها ناهار درست میکرد و در عین حال همه ما لباس های مرتب به تن داشتیم.تو سینما فیلم عروس فرنگی با هنرمندی نصرت الله وحدت و خانم پوری بنایی نمایش داده میشد.
گفتم از مامان شاکی بودم.
کی من رو اینقدر رو دار و متوقع بار آورده بود؟
مهربانی مادرم یا حمایت مادربزرگ و خاله و دایی مجرد یا بابا؟
جلوی مامان تمام قد ایستاده بودم و میگفتم اون ژاکت دیگر را تنم کن که قرمز رنگه.من اونو میخوام.
و مامان فرمودند من ژاکت قرمز را برای خواهرت و ژاکت زرد را برای تو بافته ام.اینجوری رنگ ژاکت و بلوز شلوارت متناسب است.
این شاید جزئ اولین مرتبه ها بود که از مامان رنجیده شده بودم چرا که قاطعانه جلوی زیاده خواهی من ایستاده بود.مامان در تربیت من جدی بود.و من انتظار داشته ام لوسم کند .
مادرم سی ساله شدند. وقتی در کلاس اول یاد گرفتم بنویسم مامان.
در سن سی سالگی شون براشون نوشتم ( من مامان را دوست دارم).بردم گذاشتم روی میز خیاطی شون که باهاش برامون لباس خونه میدوختند.
بابا به مامان گفتند:« می دانی اینجا چی نوشته شده؟»
/من مامان را دوست دارم.
مامان خندیدند و گفتند :«کاش من نیز سواد خواندن و نوشتن داشتم».
بعد از اون هیچگاه مرا تنها نگذاشتند تا درس های دبستان تمام شد و درس های دبیرستان هم تمام شد و درس دانشگاه در مقطع لیسانس تمام شد و درس در دوره کارشناسی ارشد هم ...
مامان منتظر موندند. تا سی سال کار کردن هم تمام شود و من باز نشسته شوم و بعد از یکسال با خیال راحت از اینکه بازنشسته شده ام ؛ به دیار باقی شتافتند.
الان بدون آن مادر همیشه حامی، چگونه گریه سر ندهم؟،
جمع به خاطر حماقت یه عده به دردسر می افتند جالبه که زبان عذر خواهی هم ندارند .
میگن یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه صد نفر عاقل نمی تونند در بیارن .متاسفانه وضع جمعیت ها به خاطر ندانم کاری یکی دوتا چموش و ناسازگار کلا به هم ریخته میشه.اسمش را هم میذارند آزادی فردی.
مثل اون کسی که سوار کشتی بود و داشت محل نشستن خود را سوراخ میکرد.آب که به کشتی راه پیدا کنه دیگه کسی امنیت نداره.
یک هفته پیش ،شنبه بود که نوشتم رفته ام بر سر مزار مادرم.ولی دیروز مادرم را ملاقات غیر حضوری نکردم.بر عکس وقتی از خواب بیدار شدم تا جمعه ای دیگر را آغاز کنم بیادم آمد در خواب مادرم را دیده ام که با اتوموبیل رانندگی می کرده و مرا به هرجا میخواسته ام می برده و اصلا و ابدا متوجه نبوده ام دیگر او را در کنار خود ندارم.خواب شیرینی بود.
نوه زیبای دو ساله ام پنجشنبه ساعت یازده به خانه ام آورده شد.آبریزش از بینی حسابی کلافه اش کرده بود.راه بینی اش کیپ شده بود و این سومین روز بود که میدیدم بیمار شده و پدر و مادرش خیلی خونسرد می فرمایند دوره دارد بگذره خوب میشه و حتی یه شربت سرماخوردگی حلق اش نکرده اند میگن دوست نداره بخوره و اختیار دست خودشه.
تا ساعت هفت عصر در کنار هم خوش بودیم دو ساعت بود آورده بودندش که خوابش گرفت .سه ساعت در خواب بود و بعد از بیدار شدن دوباره سه ساعت با هم بازی کردیم.شیرینی از سر و روی این بچه می باره با وجودیکه حالش مساعد نیست دست از شیرینکاری بر نمی دارد .
نامان و باباش در تمام مدت ازش بی خبر بودند و هیچ تمایلی نداشتند خبردار شوند.و این باعث تعجب من شده بود.وقتی باباش بعد از یه روز خستگی آمد ببردش ،نگران بودم به سلامت به خانه برساندش.
عشق به او غمگینم می کنه.
داشتن دو بچه براشون سخته به خصوص که هردو بچه خیلی کار دارند.