پدرم بعد از تحمل ۴۰ روز مراقبت شدید ،جان شیرین به جان آفرین تسلیم کرد.در چنین روزی ,*۱۲ آبان به قبول رسیدم که ماندن پدرم با اینهمه مشکلات مختلف ریوی/ قلبی کلیوی گوارشی اسکلتی استخوانی جز رنج برای خودش حاصلی ندارد.
آرام بر کناره جویباری قدم میزدم تا به محل کارم برسم و قطرات اشک خود را پاک میکردم، مبادا دیده شود.
پدری را که بسیار دوستش می داشتم باید دیگر دعا نکنم که بماند .آه پدرم چه شد؟
میگفتند تو یلی هستی پس چرا ناگهان در غلتیدی؟
تصور نبود تو، مرا مچاله میکرد، لحظه ایی که احساس کردم از تنفس مشکل دارت به زودی خواهی مرد، احساس کردم نظام هستی در هم پیچیده شد ،به ناگهان آسمان را تیره و تار و طاق آسمان را فرو افتاده احساس کردم.احساس کردم نفس در سینه ام حبس شده و تنگی می کند، نمیتوانستم تصور نبودت رو را بکنم آرزو کردم اگر تو تنفس نکنی، من زودتر نفسم بند آید ،یک لحظه احساس کردم تنفس ات بهبود یافت .خدایا یعنی چه خواهد شد؟مگر میشود من باشم و پدرم نباشد ؟
در تمام مدت چهل روز ،کنار بستر پدرم را رها نمیکردم ۷ سال بیماری ،پدرم را نحیف و لاغر کرده بود، ولی تصویر او برای من همان بودکه قدرتمند بود.و از راه می رسید و آغوشش را باز میکرد تابپرم و ببوسمش.مادرم ازین رفتارم خوشش نمی آمد و معتقد بود چه چاپلوس!دختر خوب نیس اینجور بار بیاید.
چقدر دوستت داشتم پدر!!! ولی هرگز نشان ندادم. ولی تو نگاه مرا میخواندی و لذت می بردی و من خوشحال بودم که خواندن میدانی.دیگر از آن دستانی که میتوانست حمایت کند جز پوستی و استخوانی باقی نمانده بود .می گفت دخترم دستان مرا در دستانت بفشار و من میگفتم لطفا به مادرم بگویید .برایتان این کار را بکند مدتها بود از همه مردان بدم آمده بود .و گرچه او برایم از حرمت و عزت خاصی بر خوردار بود ولی از او نیزخود را دریغ می کردم.لعنت به .......دوم فروردین ۱۳۷۳ بود که برای عید دیدنی رفتیم نجف آباد .سه تا ماشین حرکت کردیم.ولی نرسیده به مقصد ،خواهرانم هر دو با فرزندان خواهر بزرگ در باند مقابل با مینی بوس خالی...
و از آن سال تا به حال اشک چشمان من...
خدا مرا ببخشد اگر همش یادم به خبر های ...است.
خودِ خدا تنهایم نگذاشته.
از سال ۷۹ تا به امروز فعالان دنیای مجازی حامی و پشتیبان من در اندوه هایم بوده اند.مرا تنها نگذاشته اند.در واقع این دنیا مرا زنده نگه داشته است.
باورت نمیشه که پس این دیوار، گوش هایی میشنود ات.حس هایی باهات همذات پنداری می کنند.
کاش دنیا بهشت بود.
چهل و پنج سال از ورودم به دانشگاه گذشت.
مهر ماه سال ۱۳۵۶ بود.
دور از همکلاسی های دبیرستان ،تحصیل در رشته پرستاری را با گروه جدید همکلاسی ها شروع کردم.
الان با بعضی همکلاسی های دبیرستان و با بعضی همکلا سی های دانشگاه جلسات دور همی و ملاقات حضو ری دارم.
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
عجب ادعایی کرده شاعر
من اصلا تصور نمی کنم روز مرگ خود را.
میگن مرگ فقط برای همسایه نیست ها.