یک هفته پیش ،شنبه بود که نوشتم رفته ام بر سر مزار مادرم.ولی دیروز مادرم را ملاقات غیر حضوری نکردم.بر عکس وقتی از خواب بیدار شدم تا جمعه ای دیگر را آغاز کنم بیادم آمد در خواب مادرم را دیده ام که با اتوموبیل رانندگی می کرده و مرا به هرجا میخواسته ام می برده و اصلا و ابدا متوجه نبوده ام دیگر او را در کنار خود ندارم.خواب شیرینی بود.
نوه زیبای دو ساله ام پنجشنبه ساعت یازده به خانه ام آورده شد.آبریزش از بینی حسابی کلافه اش کرده بود.راه بینی اش کیپ شده بود و این سومین روز بود که میدیدم بیمار شده و پدر و مادرش خیلی خونسرد می فرمایند دوره دارد بگذره خوب میشه و حتی یه شربت سرماخوردگی حلق اش نکرده اند میگن دوست نداره بخوره و اختیار دست خودشه.
تا ساعت هفت عصر در کنار هم خوش بودیم دو ساعت بود آورده بودندش که خوابش گرفت .سه ساعت در خواب بود و بعد از بیدار شدن دوباره سه ساعت با هم بازی کردیم.شیرینی از سر و روی این بچه می باره با وجودیکه حالش مساعد نیست دست از شیرینکاری بر نمی دارد .
نامان و باباش در تمام مدت ازش بی خبر بودند و هیچ تمایلی نداشتند خبردار شوند.و این باعث تعجب من شده بود.وقتی باباش بعد از یه روز خستگی آمد ببردش ،نگران بودم به سلامت به خانه برساندش.
عشق به او غمگینم می کنه.
داشتن دو بچه براشون سخته به خصوص که هردو بچه خیلی کار دارند.
چرا عشق به نوه غمگینت میکنه
سلام رضوان جان. چقدر شما ماهی ..
پیام هات رو صبح دیدم و باور کن حالم بهتر شد .
جدی می گم
رضوان جان
از خوندن پست هاتون راجع به نوهها به یاد کتاب درخت زیبای من میافتم انقدر که همراه با محبتی زیبا راجع بهشون صحبت میکنین. امیدوارم همیشه شاد و در سلامتی ببینیدشون.
به به
مامان بزرگ مهربون